سپيده رئيس سادات، نوازنده سه تار و خواننده موسيقی سنتی و اصيل ايرانی

پدر و مادرش پيوسته و در کليه مراحل آموزش موسيقی يار و همراهش بوده و با توجه به علاقه و عشق وی به موسيقی از هرگونه کمک و کوشش برای فراگيريهايش در زمينه موسيقی فروگذار نکردند.
از نه سالگی آموزش رديف آوازی به روايت محمود کريمی را نزد خانم پريسا آغاز نمود و همزمان در فراگيری و اجرای تصنيف‌های سنتی زير نظر جواد لشگری و ميلاد کيايی کوشيد.
سلفژ غربی را نزد ايرج برخوردار فرا گرفت و نواختن سه‌تار را نزد ارشد تهماسبی و مسعود شعاری آغاز نمود.
در شانزده سالگی راهنماييهای پرويز مشکاتيان پيوند او را با موسيقی بيش از پيش هماهنگ ساخت و برای نخستين بار اثر کنج صبوری را با آهنگسازی پرويز مشکاتيان و همخوانی علي رستميان اجرا نمود. در همان سال کنسرتی به مدت پنج شب در فرهنگسرای نياوران با گروه نوروز برگزار کرد. در سال 1377 خورشيدی در رشته گرافيک از هنرستان آزادگان فارغ‌التحصيل گرديد و در سال 1381 خورشيدی موفق به دريافت ليسانس در رشته نقاشی شد.
از سال 1382 در دانشکده ادبيات و فلسفه دانشگاه بولونيا در ايتاليا در رشته موزيکولوژی به تحصيل پرداخت و از همان سالها به ديدار محمدرضا لطفی شتافت که در آن زمان در کشور سوئيس اقامت داشت. استاد لطفی با دلسوزی فراوان اصول و ظرافت‌های آوازی را به او آموخت.
در ايتاليا با اجرای کنسرت‌های متعدد با آهنگسازان ايرانی و غيرايرانی در آشنايی بيشتر مردم آن مرز و بوم با موسيقی ايرانی کوشش نمود.

خانم رئیس سادات مدرک کارشناسی خود را در رشته نقاشی گرفت. هنری که به گفته خود وی بر کم و کیف فعالیت آوازی‌اش تأثیرگذار بوده است. اما در ادامه او به ایتالیا رفت تا تحصیل در رشته شناخت موسیقی و پژوهش در مورد موسیقی ایران ساسانی را در دانشگاه بولونیا پی بگیرد. سپیده رئیس سادات پس از دریافت مدرک کارشناسی ارشد از این دانشگاه، اکنون دانجوی مقطع دکترای دانشگاه تورنتو در رشته شناخت موسیقی قومی و محلی است. گرچه سابقه خوانندگی خانم رئیس سادات در ایران به یک دهه و اندی پیش بر می‌گردد، اما دو سالی است که نامش در میان عموم دوستداران موسیقی سنتی ایران بر سر زبان‌ها افتاده است. خانم رئیس سادات در ایران با پرویز مشکاتیان در چند اجرا و آلبوم همکاری داشت و پس از درگذشت آقای مشکاتیان تصنیف «سرو آزاد» از ساخته‌های او را در بزرگداشتش خواند.

برای ديدن كارهای سپيده رييس سادات و متن گفتگو با وِی به ادامه مطلب برويد

ادامه نوشته

سیمین دانشور نخستین بانوی نویسنده ایران درگذشت

سیمین دانشور، نخستین داستان نویس زن ایرانی به مفهوم مدرن، روز پنجشنبه ۱۸ اسفند ۱۳۹۰ و هم زمان با روز جهانی زن، در هشتم مارس ۲۰۱۲ در گذشت.
سیمین دانشور درسال۱۳۰۰ ازپدری پزشک و مادری نقاش که مدیر هنرستانی دخترانه بود، در شیراز به دنیا آمد و همراه با دو خواهر و سه برادرش در خانواده ای هنرپرور و روشنفکر در شیراز پرورش یافت.
سیمین سالهای ابتدایی و دبیرستان را در شیراز در مدرسه انگلیسی درس خواند و در امتحان نهایی دیپلم شاگرد اول کل کشورشد. دکترای ادبیات فارسی رادردانشگاه تهران تحت نظر استاد بدیع الزمان فروزانفر به پایان رساند و در این دوران بویژه ازمحضر استادانی چون دکتر فاطمه سیاح، غلامحسین بهمنیار و فروزانفر برخوردار بود. او همچنین از تشویقهای دکتر فاطمه سیاح بهره فراوان گرفت. نخستین داستانهایش را برای او می خواند و با تشویق و معرفی او بود که داستانهایش را برای نقد و بررسی به مدت یك سال نزدکسی میبردکه بعدها توسط جلال‌آل احمد درمی یابد که او صادق هدایت بوده است، که به گفته او «به دورازهرگونه مریدپروری، آثار ابتدایی یك دختر جوان را با حوصله نقد می‌كرده است.»
خانم دانشور سپس با استفاده از بورس فولبرایت در دانشگاه استانفورد به تحصیل در رشته زیبایی شناسی در ادبیات پرداخت و در همان زمان چند داستان کوتاه به زبان انگلیسی در آمریکا منتشر کرد. او از سال ۱۳۳۸ در در رشته باستان شناسی و تاریخ هنر در دانشگاه تهران تدریس می کرد و در سال ۱۳۵۸ بازنشسته شد.
خانم دانشور، همسر جلال آل احمد، نویسنده پر تاثیر دوران خود بود. اگرچه از این ازدواج فرزندی بوجود نیامد، اما در عوض خانم دانشور نیز همچون همسر خود میراث گران بهایی از آثار فرهنگی و هنری جهان را در زبان فارسی از خود برجا گذاشت.
سووشون، نخستین رمان سیمین دانشور، در سال ۱۳۴۸ و اندکی پیش از مرگ جلال آل احمد منتشر شد. این رمان در ایران با استقبالی عظیم روبرو شد و به زبانهای مختلف به ترجمه درآمد.
رمانهای دیگراوجزیره سرگردانی، ساربان سرگردان و کوه سرگردان هیچ یک به پای سووشون نرسیدند.
چندین مجموعه داستان کوتاه نیز از او باقی مانده است. مانند آتش خاموش، شهری چون بهشت، به کی سلام کنم، و پرنده های مهاجر. چند ترجمه نیز از او باقی مانده که همه در نوع خود از بهترین نمونه های ترجمه است.
خانم دانشور از نخستین و بهترین مترجمان آثار چخوف بود. از ترجمه های او می توان به سرباز شکلاتی نوشته برنارد شاو، دشمنان از چخوف، بنال وطن نوشته الن پیتون و ماه عسل آفتابی که مجموعه ای از داستان های کوتاه است اشاره کرد.
رمان سووشون اوکه درمیان دیگر آثارش اهمیت بیشتری دارد، برای اولین باردرادبیات فارسی به کاوش در پیچیدگیها و دشواریهای زندگی یک زن به عنوان شخصیت اصلی می پردازد . این رمان همچنین برای اولین بار در ادبیات ایران از زبان یک زن نقل می شود و وضعیت دشوار زن را در برابر مسئولیتش به عنوان همسر و مادر در شیراز دوران رضاشاهی نشان می دهد. اگرچه انتقادهایی فمینیستی بر این رمان وارد آمده، اما همچنان ارزش ادبی خود را حفظ کرده و جزو چند رمان مهم زبان فارسی است.
خانم دانشور همچنین درزمینه های غیر داستانی نیزکتابهایی منتشرکرده که برخی از آنهادر دانشگاه تدریس می شد. مانند مبانی استتیک، راهنمای صنایع ایران، شاهکارهای فرش ایرانی و غیره.
سیمین دانشور در دوران پیش از انقلاب در کنار جلال آل احمد از بنیان گذاران کانون نویسندگان و خود نخستین رئیس این کانون بود. خانه این زوج محل رفت و آمد و محفل روشنفکران و جوانان و شاعران و نویسندگان و ناراضیان اعم از مذهبی و غیر مذهبی و چپی بود.
سیمین دانشور پس از مرگ جلال این رویه را همچنان ادامه داد. اما در سالهای اخیر به دلیل تنهایی و پیری و بیماری جانب انزوا گرفت و کمتر کسی به دیدارش می رفت. می توان گفت که این بانوی نویسندگی ایران نیز چون بسیاری از هنرمندان دیگر این ملک، در انزوا و بی اعتنایی جامعه و حکومت، در نود سالگی به پایان زندگی خود رسید.
برای خواندن مطالب بیشتر درباره زندگی و آثار سیمین دانشور لطفا به ادامه مطلب بروید

ادامه نوشته

مهستی: زنی آزاده، هم‌تراز نظامی و بایزید

در فغـــــانم از دل دیر آشنای خویش‌تن

خو گرفتم هم‌چو نی با ناله‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌های خویش‌تن

جز غم و دردی که دارد دوستی‌ها با دلم

یار دل‌ســوزی ندیدم در سرای خویش‌تن

من کی‌ا‌م؟دیوانه‌ای کزجان خریدارغم ست

راحتی‌ را مـــرگ می‌داند برای خویش‌تن

شمع بـــــزم دوستانم، زنده‌ام از سوختن

در ورای روشنی بینم فنــــای خویش‌تن

آن حبابم کز حیات خـــویش دل برکنده‌ام

زان‌‌‌‌که خود بر آب می‌بینم بنای خویش‌تن

غنچه پژمرده‌ای هستم که از کف داده‌‌‌‌‌ام

در بهار زندگی عطر و صفای خویش‌تن

آرزوها‌ی جــوانی هم‌ چو گل بر باد رفت

آرزوی مرگ دارم از خـــدای خویش تن

هم‌دمی دل‌‌‌‌‌سوزنبود(مهستی) راهم‌چوشمع

خود بباید اشک ریزد درعزای خویش‌تن

«عبدالرحمن فرامرزی» می‌نویسد: «در ایران هم کسانی یافت شده‌اند که حلقه‌های زنجیر عادات را شکسته و آزادانه و تا حدی مطابق میل طبیعت خود رفتار کرده‌اند و یکی از اینان «مهستی گنجوی» است که هنوز داستان‌های شوخ طبعی او زبان‌زد مردم است. این بانوی دانش‌مند شیرین طبع خوش قریحه، با این‌که زن بوده و زن در هر جای دنیا مقید به قیود بیش‌تری است، معذالک بسیاری از عادات را زیر پا گذاشته و آزادوار زیست کرده و سخن سروده است.»
«مهستی گنجوی» شاعر قرن ششم است. نام او به آذری ترکیبی از ماه و ستی‌ یا مخفف سیدتی به معنای بانوی من است.
تاریخ مردنگار ایران سبب شده که از زندگی این شاعر و عارف اطلاعات چندانی در دست نباشد و اکنون نیز کم‌تر کسی در دوران معاصر او را می‌شناسد.
«ادوارد براون»، ایران‌شناس شهیر درباره‌اش می‌نویسد: «راجع به مهستی معلومات اندک داریم؛ حتا تلفظ و وجه اشتقاق درست نامش نامحقق است.»
«علی‌اکبر مشیر سلیمی» در کتاب زنان سخن‌ور، با تکیه بر یکی از منابع قدیمی، درباره دوران کودکی مهستی می‌نویسد: «پدر از چهارسالگی او را به استادان گران‌مایه در مکتب خانه سپرده و از آن‌جایی که هوش و استعداد بی‌اندازه‌ای داشته در ده سالگی با آموخته‌های سرشاری از دانش و ادب زن دانش‌مندی از چنان آموزش‌گاهی بیرون می‌آید. پدرش در این هنگام مهستی را برانگیخته و موسیقی دانانی بر او می‌گمارد و مهستی در این فن چنان پیش‌رفت کرد که درنوزده سالگی استادی بی‌مانند و سرآمد همگان شد. چنگ و عود و تار را استادانه می‌نواخت». (بقیه در ادامه مطلب)

ادامه نوشته

نگاه زنانه در شعر

«به نیایش برخاستم تا خورشید بدرخشد،

و چون بدرخشید، مرا خاکستر کرد ...
شعار آزادى سر دادم
اما آنگاه که گردونه هاى آزادى
با پرچم هایش در همه جا به گردش درآمد.
مرا پایمال کرد...
من جغد نومیدى ام.
به هر که دل دادم،
جانب مرا فروگذاشت
و خود به جاى من سخن گفت،
بعد از آن که بر من دهان بند نهاد…
گمان مکن که باران مى بارد
آن چه رخ مى دهد،
این است که ما، دویست و پنجاه میلیون عرب،
عرق شرم مى ریزیم.....
به رغم این همه،
اینک منم، که کارت هاى تبریک عید را،
همچون منشور هاى عشق،
به وطن عربى ام مى نویسم...
و صادقانه مى گویم:
در قرن دیگر دوستت خواهم داشت»

بندهائی از شعر جغدى که بشر را ناخوش دارد، غاده السمان، ترجمه عبدالحسین فرزاد

برخی شعرهای غاده السمان، نویسنده، ستون نویس و شاعر مشهور سوری، پیش از این به فارسی ترجمه و منتشر شده و فارسی زبانان کتابخوان با نام او آشنا هستند.
به گفته برخی منتقدان عرب زبان غاده السمان از نویسندگان و هنرمندان زنی است که «زن بودن را به شعر عرب» ترزیق کرده و موقعیت نابرابر و عواطف ناگفته شده زنان عرب و نیز مسائل، زندگی روزمره مردم عادی و موقعیت اعراب را از نگاه زنی شاعر و نویسنده و درگیر به شعر برکشیده است.
در شعرهای غاده السمان زیست دشوار مردمان در موقعیتی ناانسانی و تلاش های زنی که برای بیان صریح عواطف خود، فرهنگ غالب جامعه مردسالار را به چالش می طلبد، مسائل و مشکلات مردمی درگیر فقر، بحران های سیاسی و خصومت اعراب و اسرائیل و موقعیت نابرابر زنان در جوامع عربی از نگاه زنی شاعر تصویر می شود.
مجموعه ای از شعرهای غاده السمان را انتشارات مکاتیب با عنوان رقص با جغد، با ترجمه کاظم آل یاسین منتشر کرد.
به گفته مترجم «در این مجموعه شعرهای ترجمه نشده غاده السمان از کتاب‌های رقص با جغد، عشق را به تو ابراز کردم، زنی عاشق در میان دوات،و شهادت می ‌دهم بر خلاف باد» گزیده و ترجمه شده اند.
عبدالحسین فرزاد نیز، که پیش از این برخی شعرهای غاده السمان را به فارسی ترجمه کرده، ترجمه متن کامل کتاب رقص با جغد را توسط نشر چشمه منتشر کرده است.
غاده السمان در سال ۱۹۴۲ در دمشق، مرکز سوریه، متولد شد و تحصیلات دانشگاهی خود را در زبان و ادبیات انگلیسی در دانشگاه های سوریه، لبنان و دانشگاه لندن به اتمام رساند. غاده السمان سال ها ستون نویس ثابت روزنامه الحوادث بود.
او تاکنون مجموعه داستان های چشمانت سرنوشت من است،به تو اعلام عشق می کنم، کوچ بندهای قدیمی و رمان کابوس های بیروت و مجموعه شعرهای عشق، شهادت می‌دهم برخلاف باد، غمنامه‌ای برای یاسمن‌ها، زنی عاشق در میان دوات، ابدیت و لحظه عشق را منتشر کرده است.
مجموعه داستان کوتاهی از او به نام ماه چهارگوش در سال ۱۹۷۶ برنده جایزه ادبی دانشگاه آرکانزاس آمریکا و رمانی به قلم او با نام بیروت ۷۵ در سال ۱۹۹۹ برنده جایزه ملی اسپانیا شد.

نیلوفر، رمان یک نویسنده‌ی اسراییلی درباره ایران

«اسراییلی‌ها و ایرانی‌ها انگار از یک تبار و نژاد هستند و یک ملت را تشکیل می‌دهند، با این تفاوت که در ایران زنان بسیار زیباترند.» این جملات از «ران لشم»  (Ron Leshem) یکی از نویسندگان جوان اسراییلی است که به تازگی رمان «نیلوفر» را درباره ایران امروز منتشر کرده است.
راوی داستان «نیلوفر» که با زبانی پراحساس و گاهی شاعرانه نوشته شده، یک پسر جوان 18 ساله به نام «کامی» است که معصوم، خوش‌بین، رویاپرداز و تشنه‌ی تجربه‌های جدید است. نویسنده این شخصیت را چنان خوب پردازش می‌کند که از همان ابتدای داستان، خواننده با او هم‌راه می‌شود و با او مستی اولین عشق‌اش را مزه‌مزه می‌کند.
«کامی» ایده‌آلیست است، اما می‌داند که زندگی یعنی تجربه کردن. به همین دلیل تصمیم می‌گیرد که شهرستان کوچک خود را ترک کند تا تهران را کشف کند و درسش را ادامه دهد. در دانش‌گاه، او با دختری هم‌سن خودش به نام «نیلوفر» آشنا می‌‌شود که زیبا و طغیان‌گر و هم‌چنین راننده ماشین مسابقه است. نیلوفر هم مثل کامی، تشنه زندگی است. او می‌خواهد خطوط قرمز را زیرپا بگذارد، هنرمندی خانه به دوش شود. او چون راننده معروفی در مسابقات اتومبیل‌رانی است، چندان به مذاق حکومت خوش نمی‌آید، با این حال نیلوفر می‌خواهد بیش‌تر و بیش‌تر افتخار کسب کند.
این دو جوان بدون این‌که با هم ازدواج کنند، یک‌دیگر را دوست دارند و تصمیم می‌گیرند که از تمامی آزادی‌هایی که حکومت در ایران نهی می‌کند، لذت ببرند. آن‌ها به مهمانی‌ جوانان پول‌دار تهران می‌روند و دوست دارند با بقیه مواد مخدر را تجربه کنند. آن‌ها به بازار سیاه کتاب‌های مخفی یا جلسات جوانان مبارزی سرک می‌کشند که گاهی غم‌گین و سرسخت، اما شجاع تا مرز به خطر انداختن زندگی‌شان هستند.
ران لشم، نیلوفر را هم‌چون یک «حاشیه‌نشین جامعه ایران» به تصویر می‌کشد. او آن‌قدر به استقلالش وابسته است که حاضر نیست به هیچ‌چیز یا هیچ‌کس و گروهی وابسته شود. ران لشم دنیای نیلوفر را با دقت بسیار بازسازی می‌کند. این نویسنده اسراییلی دوست دارد به مخاطبانش ایرانی را نشان ‌دهد که وجود دارد اما کسی نمی‌شناسد. ایران ران لشم مخلوطی از اشتیاق، تعجب، سوال و پریشانی است. به عقیده‌ی منتقدان، ران لشم توانسته برای تصویر ایران امروز، دچار بازی‌های پنهان و توهمات نویسندگی نشود. (بقیه در ادامه مطلب)

ادامه نوشته

هریت بیچر استو نویسنده کلبه عموتام، داستان ضد بردگی

«هریت بیچر استو» (Harriet Beecher Stowe) چهاردهم ژوئن سال 1811 میلادی در خانواده‌ای مذهبی و تهی‌دست در روستای در «ایالت کنتاکی، آمریکا» چشم به جهان گشود. او هفت برادر و دو خواهر داشت. برادران‌اش همگی وارد خدمات مذهبی شدند.
هریت تا سیزده سالگی در یک مدرسه محلی درس خواند که یکی از زنان همان منطقه، آن را اداره می‌کرد. او سپس وارد مدرسه دختران در شهر «هارتفورد» شد. تعلیمات آن مدرسه، بسیار سخت‌گیرانه بود و در آن، مفاهیم دینی مسیحیت، نقش پررنگی داشت.
پس از پایان تحصیلات، خانواده هریت در سال 1832 میلادی به اوهایو مهاجرت کرده بودند و هریت به «موسسه زنانه وسترن» رفت و به تدریس مشغول شد. این موسسه را، کاترین خواهر بزرگ‌ترش در شهر سینسیناتی ایالت اوهایو تاسیس کرده بود.
او ضمن تدریس در آن‌ مدرسه به فراگیری زبان‌های ایتالیایی، فرانسوی و لاتین و آموزش نقاشی نیز پرداخت. وی دراین سالها ازنزدیک شاهدزندگی سیاهان وظلمی که برآنهامی‌شد بودواین انگیزه‌ای شد که او نویسندگی را آغاز کند و مقالاتی را در «مجله ماهانه وسترن» و «می فلاور» منتشر سازد.
هاریت در سال ۱۸۳۶ با کشیشی به نام «کالوین استو» ازدواج کرد و تا سال 1850، زندگی متوسطی را در شهر سینسیناتی می‌گذرانند. در این سال، همسرش، کرسی تدریسی را در «کالج بودویین» به دست آورد و با مهاجرت به آ‌ن‌جا وضع زندگی آن‌ها تغییر کرد. در همان زمان، هریت با داشتن شش فرزند، حس نوشتن در وجودش دوباره شکوفا شده بود و او را رها نمی‌کرد. آن دوران مساله لغو بردگی سیاه پوستان، یکی از مسائل روز جامعه آمریکا بود.
و حاصل این پیوند، معروف‌ترین داستان او بود که یک شاه‌کار ادبی است و «کلبه عمو تام» نام دارد. او در زمان اتشار کتاب کلبه عمو تام زنی چهل ساله و گم‌نام بود که پس از انتشار کتاب‌اش، نویسنده‌ای مشهور شد. وی صحنه دل‌خراش جدا کردن کودکان بردگان سیاه‌پوست را از مادران‌شان برای فروش در شهری دور دست و نامعلوم که برای همیشه امکان دیدن یک‌دیگر را نداشتند چنان منعکس کرده است که با خواندن آن، ایالات شمال‌شرقی و شمالی آمریکا از برده‌داری متنفر شدند.
گفته شده: پس از گذشت نه سال از انتشار کتاب کلبه عمو تام و در سال ۱۸۶۱، جنگ داخلی آمریکا آغاز شد که سرانجام آن صدور فرمان لغو بردگی سیاه‌پوستان بود. ابراهیم لینکون، رییس‌جمهور آن زمان آمریکا، در ملاقات‌هایش با هریت بیچر بارها گفته بود: «تو همان بانوی کوچکی هستی که این جنگ بزرگ را به راه انداختی.»
اما هاریت استو پس از تالیف کتاب کلبه عمو تام ده کتاب دیگر نیز نوشت، ولی هیچ‌کدام از آن‌ها به اندازه این کتاب شهرت جهانی نیافت. و سرانجام هریت بیچر استو در یکم جولای سال 1896 و در سن هشتادو پنج سالگی درگذشت.

جبران خلیل جبران نویسنده توان‌مند کتاب پیامبر

دهم آوریل 2011 برابر با هشتادمین سال‌روز درگذشت «جبران خلیل جبران»  از نویسندگان سرشناس لبنانی، آمریکایی و خالق اثر بسیار مهم و مشهور «پیامبر» است. وی زاده سال 1883 بود و در چنین روزی در سال 1931 درگذشت. جبران خلیل جبران عارفی است که در ایران نیز محبوبیت بسیار دارد و نویسنده‌ای که آثارش بارها و بارها به فارسی ترجمه شده است.
«جبران خلیل جبران» در ششم ژانویه سال ۱۸۸۳، در خانواده‌ای مسیحی در شمال «لبنان» به دنیا آمد. مادرش «کامله» سی ساله بود که جبران را از همسر سومش «خلیل جبران» که مردی بی مسولیت بود به دنیا آورد.
جبران هشت ساله بود که پدرش به علت عدم پرداخت مالیات به زندان افتاد و حکومت عثمانی تمام اموالشان را ضبط و خانواده را آواره کرد. سرانجام مادرش  تصمیم گرفت با خانواده‌اش به آمریکا کوچ کند و در ۲۵ ژوین سال ۱۸۹۵، زمانی که جبران دوازده ساله بود لبنان را ترک و به ایالات متحده آمریکا رفتند  و در بوستون ساکن شدند.
جبران از همان ایام نوجوانی به میدان هنر و شعر و نویسندگی قدم نهاد. در بوستون به مدرسه رفت. جبران در سیزده سالگی با هنرمند آمریکایی به نام «فرد هلند دای» آشنا شد و از آن به بعد وارد مسیر هنر شد و آن شخص جبران را با اساطیر یونان، ادبیات جهان، نوشته‌های معاصر و عکاسی آشنا کرد.
اما جبران پس از حدود سه سال اقامت در آمریکا به شوق دیدن زادگاه و عشق به آشنایی با زبان و فرهنگ بومی خویش به وطن بازگشت و در سال ۱۸۹۸ وارد بیروت شد و به «مدرسه الحکمه» رفت. جبران در این دوره کتاب مقدس را به زبان عربی خواند و با هم‌کاری دوستش مجله‌ای به نام «المناره» منتشر کرد که حاوی نوشته‌های آن دو و نقاشی‌های جبران بود.
در هفده سالگی به طراحی چهره بزرگانی چون «عطار» و «ابن سینا» و «ابن خلدون» و برخی دیگر از حکما و نویسندگان پیشین دست زد و پس از پایان تحصیلات رسمی خود برای تکمیل هنر نقاشی به پاریس رفت و طی دو سال اقامت در فرانسه ضمن آشنایی با مکاتب گوناگون هنر نقاشی، کتابی با عنوان «الارواح المتمردة» (روان‌های سرکش) نوشت و در بیروت به طبع رساند.
این کتاب دولت عثمانی را سخت مضطرب کرد. کشیشان کتابش را محکوم کردند و روزی در میدان عمومی شهر انبوهی از این کتاب را به آتش کشیدند و حکومت وقت بازگشت او را به وطن ممنوع کرد. او در آن زمان از دانش‌گاه فارغ‌التحصیل شده بود و زبان‌های عربی و فرانسه را می‌دانست و در سرودن شعر به مهارت داشت. (بقیه در ادامه مطلب)

ادامه نوشته

ثنا نصاری، نویسنده «دوشیزه»

«ثنا نصاری» نویسنده و شاعر جوان آبادانی متولد ۱۳۶۴ است. او مدتی دبیر سرویس ادبی هفته‌نامه‌ی «اروند» در خوزستان بود. نخستین کتابش به نام «در من فیلی خفته است» زمانی که بیست سال بیش‌تر نداشت توسط  نشر «داستان‌سرا» به چاپ رسید. تا به حال چندین بار از آثار ثنا نصاری در جشن‌واره‌های مختلف تقدیر شده است. او در حال حاضر در کلاس‌های فیلم‌نامه‌نویسی «ناصر تقوایی» شرکت فعال دارد. داستان «دوشیزه» یکی از آثار مجموعه داستان‌‌های کوتاهی است که نصاری در دست نگارش دارد، شخصیت‌ها و مکان وقایع داستان‌های این مجموعه ثابت‌اند اما هنوز نامی برای مجموعه انتخاب نکرده است.

نقد و نگاه

پسر سفید و قد بلند است و «تصدیق» دارد. دختر نوک زبانی حرف می‌زند، «س» و «ز» را درست تلفظ نمی‌کند، از آن بدتر، از سه جان از هفت جانی که طبق قانون بازی دوران کودکی به او تعلق داشته دو تایش را به اجبار در «فاضل آب» انداخته و حالا این یکی…
«مادرش» راضی نمی‌شد. خودش را زد. گریه کرد گفت: «خودت را بدبخت می‌کنی دختر! دوتا زن تنها با یک بچه‌ی بی‌پدر چه کنیم؟» و هر روز که شکم دختر بالاتر آمد تکرار کرد: «سگ بشی مادر نشی.» مثل یک ورد یا پندی که آشکار است نتیجه‌ای ندارد. مثل نفرینی که خودش تجربه کرده بود. راضی شده بود…»
فرزند ناخواسته یکی از قدیمی‌ترین داستان‌های دنیا و داستان دوشیزه روایتی تازه از این قصه‌ی قدیمی است. دلالت‌های مکانی و زمانی داستان: بعضی اسم‌ها، و نشانه‌ها (پوشش محلی، خال‌کوبی روی پوست…)، و اصطلاحات جدید پزشکی به زبان انگلیسی، حاکی از وقوع داستان در در زایش‌گاهی در جنوب ایران و در  زمان حال است.
داستان بسیار تصویری است به‌طوری که می‌توان فیلم کوتاه خوش ساختی را از آن تصور کرد. شخصیت‌ها خوب توصیف شده‌اند و خواننده با علاقه دنبال‌شان می‌کند، تنها مانع شاید نرسیدن به سرعت دل‌خواه برای دنبال کردن داستان به خاطر صرفه‌جویی نویسنده و ایجاز در توضیح «کی گفت، کی شنفت» شخصیت‌هاست که البته با شنیدن یا خواندن دوباره‌ی داستان همه‌چیز را در لفاف طنزی ظریف سر جای خود می‌یابیم.

نمونه‌ای از گفت‌وگو و توصیف شخصیت‌های داستان:

لطفی زن جوان را به اتاق معاینه راهنمایی می‌کند. جمله‌ها را پشت سر هم می‌گوید خالی از حس.
اگر مهربان شدی سوارت می‌شوند.
-شلوارت رو در آر خانم. شورتتم درآر.
اگر صدایت را یک کم ببری بالا، می‌روند دفتر پرستاری شکایت می‌کنند.
-بخواب روی تخت.
سردی صدایت نباید بیمار را ناراحت کند.
-نه درد داره نه ترس. فقط می‌خوام معاینه کنم.
نمی‌شود. لحن صدایش مثل دریس نمی‌شود. سرد اما خالی از خشونت.

خداحافظ دست های مطمئن، خداحافظ مرد

ناصر حجازی، دروازه بان مشهور ایرانی که فدراسیون بین المللی تاریخ و آمار فوتبال او را دومین دروازه بان برتر قرن بیستم قاره آسیا معرفی کرد، روز دوشنبه، دوم خرداد ماه در سن ۶۲ سالگی بر اثر ابتلا به سرطان ریه در بیمارستان کسری در تهران در گذشت.
آقای حجازی که هوادارانش از او به عنوان اسطوره فوتبال یاد می کنند، در ۲۸ آذر ماه ۱۳۲۸ در محله آریانا ( مالک اشتر) تهران متولد شد، پدرش تبریزی بود. او در سال ۱۳۵۰ وارد مدرسه عالی ترجمه شد و شش سال بعد در سال ۱۳۵۶ لیسانس خود را دریافت کرد.
ناصر حجازی عضو تیم های مختلف نادر، شهباز و تاج که بعد از انقلاب به استقلال تغییر نام داد، بود. او در دهه ۵۰ دروازه بان اول تیم ملی فوتبال ایران شد. آقای حجازی در سال ۱۹۷۰ میلادی با تیم استقلال تهران ( این تیم پیش از انقلاب در ایران تاج نامیده می شد) فاتح جام باشگاه های آسیا شد و در سال های ۱۹۷۲ و ۱۹۷۴همراه با تیم ملی فوتبال ایران به ترتیب قهرمان جام ملت های آسیا و بازی های آسیایی شد. این دروازه بان مشهور در بازی های المپیک کانادا در سال ۱۹۷۶ عضو ثابت تیم ملی بود و در جام جهانی ۱۹۷۸ آرژانتین نیز دروزاه بانی تیم ملی را بر عهده داشت.
آقای حجازی در خصوص گرایشش به فوتبال گفته بود: "من فوتبال را فقط به صورت تفریحی دنبال می کردم. رشته اصلی ام بستکبال بود و حتی برای تیم جوانان بستکبال ایران انتخاب شدم . ماجرا از آن جا شروع شد که روزی با دوستان به تماشای بازی آموزشگاهی که تیم مدرسه ما هم در آن شرکت داشت رفتیم."
او می گوید که "در همان روز دروازه بان تیم مدرسه ما آسیب دید، مربی تیم مرا صدا زد و گفت ناصر بیا درون دروازه بایست. من هم گفتم آقا اصلا من نمی توانم، من فقط گاهی فوتبال بازی می کنم اون هم هافبک تیم نه دروازه بانی. مربی دست بردار نبود. خلاصه با اصرار مربی با ترس و لرز رفتم درون دروازه. آن روز برای من یک روز به یاد ماندنی و خاطره انگیز است. خودم هم باور نمی شد که چرا با وجود آنکه برای اولین بار درون دروازه ایستاده بودن این قدر خوب توپ گرفتم. "
ناصر حجازی دو فرزند به نام های آتوسا و آتیلا دارد. آتیلا چند سالی در تیم استقلال بازی کرد و آتوسا نیز اولین کاپیتان تیم ملی فوتسال زنان ایران بود.
آقای حجازی در سال ۱۳۸۴ برای شرکت در انتخابات ثبت نام کرد اما شورای نگهبان صلاحیت او برای شرکت در انتخابات را رد کرد.
این فوتبالیست در ۳۱ فروردین امسال در مصاحبه ای به وضعیت بد اقتصادی موجود در ایران اعتراض کرد و گفتک دولت می گوید چهل هزار تومان در ماه به مردم کمک می کنیم، مگر مردم گدا هستند؟ مردم ایران روی گنج خوابیده اند، نفت، گاز و ... دولت حق ندارد به مردم کمک کند. دولت باید کار کند و خدمت کند و زحمت و دسترنج مردم را دو دستی تقدیم آنها نماید. چهل هزار تومان در ماه به مردم می دهند و بعد چند برابر آن را از جیب مردم برداشت می کنند و سپس ادعای خدمت به مردم دارند. "
آقای حجازی در بخش دیگری از این مصاحبه گفت:" از دید مسوولان، خدمت دولت به مردم یعنی کار کردن مردم برای دولت و اینکه مردم کار کنند و پولشان را تقدیم دولت کنند. برای من گاز می آمد چهل هزارتومان، حالا می آید یک میلیون تومان. گاز به کشور همسایه با مبلغی به مراتب کمتر از آنچه از جیب مردم برداشت می کنند، صادر می شود. با دیدن این شرابط نباید عصبانی شوم؟ نباید حرص بخورم و شرایط جسمانی ام مثل امروز شود."
آقای حجازی که از یک سال و نیم پیش به این سو گرفتار بیماری سرطان ریه بود جمعه شب، به دلیل وخامت وضع جسمانی دوباره به بیمارستان کسری انتقال یافت و در بامداد روز دوشنبه در حالی درگذشت که هوادارانش در بیرون بیمارستان جمع شده بودند.

میلان کوندرا نویسنده چک، فتح کردن ذهن یک زن

میلان کوندرا درسال ۱۹۲۹ در چکسلواکی سابق به‌دنیا آمد. شعرگویی را از ۱۴ سالگی آغاز کرد و در ۱۷ سالگی پس از شکست آلمان به حزب کمونیست پیوست. در سال ۱۹۴۸ وارد دانشکده سینمای پراگ شد و در سال ۱۹۵۰ از حزب کمونیست اخراج شد. نخستین مجموعه شعر او با نام «انسان؛ بوستان پهناور» که خوش‌بینی موجود و ادبیات دولتی را مورد انتقاد قرار می‌داد در ۱۹۵۳ و دومین و آخرین مجموعه شعر او با نام «تک گویی» که در آن رفتارها و کردارهای انسانی و روابط عاشقانه بی‌پرده بازنمایی می‌شد در ۱۹۵۷ منتشر شد.
در سال ۱۹۶۰ آموزش ادبیات در دانشکده سینما به عهده او گذاشته شد. نخستین نمایشنامه او با نام «مالکان کلیدها» که به دوران ترس و خشونت هنگام استیلای آلمان می‌پرداخت در ۱۹۶۱ به چاپ رسید.
کوندرا به هم‌راه بسیاری از هنرمندان و نویسندگان چکسلواکی به حمایت از جنبش اصلاح‌طلبانه حزب کمونیست چکسلواکی در سال ۱۹۶۸ پرداخت. پس از اشغال کشور توسط ارتش شوروی در اوت ۱۹۶۸ نامش در لیست سیاه قرار گرفته و انتشار کتاب‌هایش و عرضه آن‌ها در کتاب‌خانه‌ها ممنوع شد و یک سال بعد از دانشکده سینما هم اخراج شد.
کوندرا از سال ۱۹۷۵ در فرانسه زندگی می‌کند و از سال ۱۹۸۱ یک شهروند فرانسوی شده‌است.
از آثار او می‌توان به: «شوخی»، «عشق‌های خنده‌دار»، «دونژوان»، «زندگی جای دیگریست»، «کلاه کلمنتیس»، «بار هستی»، «جاودانگی»، «آهستگی»، «جهالت»، «هویت» و «وصایای تحریف شده» اشاره کرد.
کوندرا  شوخی را در سال ۱۹۶۷ نوشت. «شوخی» از زبان چندین داستان‌گو روایت می‌شود و تنها کتاب کوندرا است که در آن خود نویسنده راوی داستان نیست.
«خوش‌بینی تریاک توده‌هاست. جو سالم بوی گند حماقت می‌دهد. درود بر تروتسکی»

لودویک، شخصیت اصلی داستان، به دنبال همین شوخی ساده و احمقانه، از حزب و دانشکده اخراج می‌شود و ۶ سال از عمرش را در معادن ذغال‌سنگ به کار اجباری می‌پردازد. ۱۵ سال بعد، با هلنا، همسر رییس سابقش مواجه می‌شود. او به-قصد انتقام از مافوق سابقش، که از مسببان اخراج او از حزب بوده است، تلاش می‌کند هلنا را به خیانت وادارد و او را به-چنگ آورد. او در این راه موفق می‌شود، غافل از این‌که این‌بار دنیا با او شوخی کرده است، شوخیای مضحک و خنده‌دار…
«فتح کردن ذهن یک زن تابع قوانین سخت وانعطاف‌ناپذیرخودش است وتمام تلاشهابرای به راه آوردن او با حرفهای منطقی محکوم به فناست. عاقلانه اینست که تصویربنیادی خودساخته او(اصول، آرمانها، اعتقادات اساسی ) را تعیین کنید و بعد به یاری زبان آوری، گفتارهای غیر‌منطقی و از این قبیل تدبیری برای ایجاد رابطه‌ای هماهنگ میان تصویر خود ساخته او و رفتار دل‌خواه او بیندیشید.»
در مورد ترجمه‌ی فارسی رمان شوخی به این نکته توجه داشته باشید که یک فصل از این کتاب، که به توصیف لحظه به لحظه‌ی یک رابطه‌ی جنسی می‌پردازد، به‌طورکامل سانسورشده است. برای خواندن این فصل می‌توانید به کتابخانه‌ی اینترنتی خواب‌گرد به آدرس www.khabgard.com مراجعه کنید.
شوخی را «فروغ پوریاوری» برای انتشارات «روشن‌گران و مطالعات زنان» ترجمه کرده است.

عمر کوتاه نویسندگی، شارلوت برونته

سی ویکم مارس برابر با سال‌‌روز درگذشت «شارلوت برونته» نویسنده زن انگلیسی است. او زاده سال 1816 بود و در سال 1855 درگذشت. شارلوت و دو خواهرش به نام‌های «امیلی» و «آن» نویسندگان شهیر انگلیسی بودند که به خاطر عمر کوتاهشان نیز مشهورند. یکی از معروف‌ترین کتاب‌های او «جین ایر» نام دارد.
«شارلوت برونته» در بیست و یکم  آوریل سال ۱۸۱۶ در روستایی در «شمال، انگستان» زاده شد. او خود درباره زادگاهش گفته: «این طبیعت زیبا، آدمی را به سکوت و تنهایی دعوت می‌کند و تجربه حسی غریب که تنها وقتی در دل طبیعتی به تو دست می‌دهد». شارلوت خیلی زود مادر و دو خواهر خود را از دست داد و دوران کودکی را در کنار دو خواهر خود «امیلی»، «آن» و تنها برادرش، زیر نظر پدر و عمه‌ای مذهبی و سخت‌گیر گذراند.
این سه خواهر بیشتر وقت خود را در یکی از اتاق‌های طبقه بالای خانه کوچک‌شان می‌گذراندند و آن‌جا بود که در بازی‌هایشان برای خود قلم‌روی خیالی می‌یافتند که بعدها الهام بخش معروف ترین آثار ادبی‌شان شد. شارلوت برای تحصیلات ابتدایی به مدرسه‌ای مذهبی فرستاده شد اما پس از یک سال به دلیل شرایط سخت آن‌جا را ترک گفت و به مدرسه ای دیگر رفت.
او پس از اتمام دبیرستان به افسردگی شدید مبتلا شد و در این حال بود که تصمیم به انتخاب نویسندگی به عنوان یک شغل گرفت و در بیست و هشت سالگی به قصد یادگیری زبان‌های فرانسه و آلمانی به «بروکسل» سفر کرد و در همان دوران بود که اولین مجموعه شعرش را با نام مستعار «کورر بل» به چاپ رساند که تنها دو نسخه از آن به فروش رفت.
او پس از آن‌که اولین رمانش با عنوان «استاد» نیز با موفقیت مواجه نشد نگارش رمان «جین ایر» را آغاز کرد که در اکتبر سال ۱۸۴۷ و در سن سی و یک سالگی او به چاپ رسید و در مدت زمان کوتاه موفقیت و شهرتی به‌سزا برای شارلوت به ارمغان آورد.
وی پس از این موفقیت بزرگ رمان «شرلی» و سپس «ویولت» را به رشته تحریر درآورد. و سرانجام شارلوت برونته یک سال پس از انتشار آخرین رمانش در حالی که برادر و خواهرش «امیلی» را در یک سال از دست داده بود، در سی و یکم  مارس ۱۸۵۵ در حالی که به تازگی ازدواج کرده و باردار بود در همان دوران و قبل از آن که فرزندش متولد شود در سن 39 سالگی درگذشت.
شارلوت برونته نویسنده رمان مشهور «جین ایر» و یکی از سه خواهر معروف ادبیات انگلستان «آن برونته» نویسنده رمان «آگنس گری» و «امیلی برونته»  نویسنده رمان «بلندی‌های بادگیر»  است که هر سه آن‌ها نه تنها به واسطه آثارشان بلکه به دلیل عمر کوتاه و غم انگیزشان صاحب شهرت‌اند.
شایدهمین زندگی غم‌بار آن‌هابوده که تعبیری صادقانه ازعشق رادرآثارشان متبلور کرده است. به رغم آن‌که پرداختن به چنین مقوله‌ای در ادبیات آن دوره انگلستان معمول نبوده است اما در طول سالیان گذشته هر روز بر شهرت شارلوت افزوده شده است چرا که منتقدان نظام مردسالارانه معتقدند وی در آثارش زندگی زنانی ستم‌دیده را روایت می‌کند و بدین ترتیب اعتراض خود را به نمایش می‌گذارد.
او درجایی از رمان «جین ایر» خودمی‌نویسد: «اصلن به این فکرنباش که درجایگاهی برابربا آن‌هاقرار گیری. همان که می‌گذارند درکنارشان باشی ازلطف آنها است. ثروت همیشه ازآن، آنها است وازآن تو هیچ. جای‌گاه تو فروتنی وتواضع می‌طلبدو تلاشی سخت که ازنگاه آن‌ها قابل قبول به نظربرسی.»

نوش‌آفرین از گذشته و حال می‌گوید: من فمینیست هستم

سلام،
دوستان زیادی می پرسند که این مطلب قبلی درباره ی کیست؟ و شاید درست نتوانند با آن ارتباط برقرار کنند چون اصل قضیه را نمی دانند و مصاحبه را نشنیده اند تا بفهمند به چه دلیل من آن مطلب را نوشتم. به همین دلیل اصل مصاحبه ی خانم «نوش آفرین» را برایتان می گذارم تا آن را بخوانید و سپس مطلب قبلی را یک بار دیگر مرور کنید تا دلیل حرف های مرا متوجه شوید. فقط چون متن مصاحبه طولانی است آن را در ادامه ی مطلب می گذارم. از همه ی دوستان که یادآوری کردند و تقاضا کردند مصاحبه را بگذارم سپاسگزار و ممنونم.
نوش‌آفرین، ستاره موزیک پاپ در سال‌های پیش از انقلاب ۱۳۵۷، در گفت‌و‌گویی صمیمی نگاهی داشته است به پشت پرده زندگی هنری‌اش از دیروز تا امروز. او در حالی به برنامه «نگاه تازه» رادیو فردا آمد که در شهر دبی به سر می‌برد و مهمان خانه نوروزی عارف، خواننده مشهور ایرانی، بود.

رادیوفردا:
خانم نوش‌آفرین، شما اول فروردین به دنیا آمده‌اید. این جدی است یا مثل قدیم‌ها بود که هر کسی به دنیا می‌آمد شناسنامه‌اش را اول فروردین می‌گرفتند؟
نوش‌آفرین (می‌خندد): والله، دقیقاً نمی‌دانم. ولی هر چه به پدرم قسم و آیه خوردم، می‌گوید نه، تو‌‌ همان موقع به دنیا آمدی.

پس خودتان هم شک داشتید؟

بله، من هم شک داشتم، چون همه این حرفی را که شما می‌زنید به من هزاران بار گفته‌اند.
(بقیه در ادامه مطلب)

ادامه نوشته

دوران طلایی هالیوود با الیزابت تایلور

بیست و سوم مارس 2011 برابر شد با درگذشت «الیزابت تیلور». او که زاده سال 1932 بود، بازیگر سرشناس آمریکایی و برنده دو جایزه اسکار بوده است. «گربه روی شیروانی داغ»، «ناگهان در تابستان گذشته»، «کلوپاترا» و «چه کسی از ویرجینیا وولف می‌ترسد؟» از جمله فیلم‌هایی هستند که تیلور در آن‌ها نقش‌های ماندگاری را آفرید و سرانجام او در سن هفتاد و نه سالگی درگذشت.
«الیزابت رزموند تیلور» بازیگر سرشناس آمریکایی در بیست‌و‌هفتم فوریه سال 1932 در لندن زاده شد. پدر الیزابت دلال هنری و مادرش بازیگر و هر دو آمریکایی بودند. به همین دلیل او دارای تابعیت دوگانه آمریکایی، بریتانیایی بود.
الیزابت در کودکی، هنگام جنگ جهانی دوم هم‌راه خانواده‌اش به «لس آنجلس» مهاجرت کرد و بازیگری را از سن نه سالگی آغاز کرد و در دوازده سالگی با بازی در فیلمی شناخته شد و به شهرت جهانی رسید او در هنگام فیلم برداری در این فیلم از روی اسب افتاد و دچار مشکلی در کمرش شد که هیچ‌گاه رهایش نکرد.

تیلور توانست دو بار در سال‌های 1961 و 1967 برای بازی در فیلم‌های «باترفیلد هشت» و «چه کسی از ویرجینیا وولف می‌ترسد؟» برنده جایزه اسکار شود و سه بار دیگر نامزد دریافت این جایزه شود. وی در بسیاری از ماندگارترین و مشهورترین فیلم‌های کلاسیک سینمای آمریکا سال‌های 50 و 60 نقش داشت که آن دوران به «دوران طلایی هالیوود» مشهور شد.
سال‌های جوانی تا میان‌سالی او سرشار از خبرهایی مربوط به ازدواج ها و طلاق‌های پرسر و صدا و بهبودی‌هایی در پی بیماری‌های مهلک است، تمامی این عوامل در نهایت از الیزابت تیلور مشهورترین محصول هالیوودی را ساخت. (بقیه در ادامه مطلب)

ادامه نوشته

جوان چاندوز بائز ‌خواننده نامدار آمریکایی: خوشحال از زنده بودن برای دیدن جنبش سبز

نهم ژانویه برابر با زادروز «جوآن چاندوز بائز» (Joan Chandos Baez ) خواننده نام‌دار موسیقی فولک و ترانه‌نویس آمریکایی وهمچنین فعال اجتماعی ضدجنگ است. اومتولدسال1941است وبه سبک متمایز خواندن وبیان بی‌پرده نظرات سیاسی انسان ‌دوستانه‌اش ودفاع ازحقوق هم‌جنسگرایان مشهورست.
«جوآن چاندوز بائز» معروف به « جوآن بائز» در نهم ژانویه سال ۱۹۴۱ در «استاتن آیلند، نیویورک» به دنیا آمد. او در پانزده سالگی نخستین سخن‌رانی «مارتین لوتر کینگ» رهبر سیاه‌پوست جنبش حقوق مدنی آمریکا، را شنید که درباره عدالت و حقوق اجتمایی و عدم خشونت سخن می‌گفت و در او تاثیری عمیق گذاشت. او همان سال اولین گیتارش را خرید و به موسیقی پرداخت.
یک سال بعد با  «ایرا سندپرت» پژوهش‌گر نهضت گاندی آشنا شد که بعد‌ها یکی از بهترین تکیه‌گاه‌های سیاسی وی شد. بائز در هفده سالگی در «دانش‌گاه بوستون» نام نویسی کرد اما خیلی زود دانش‌گاه را رها کرد و توانش را روی موسیقی متمرکز کرد.

«همه ما زنده ایم، اما تنها معدودی از ما زندگی را به تعالی می رسانیم»

بائز توانست در سال 1960 اولین آلبوم خود با نام «جوآن بائز» منتشرکند و موفقیت عظیمی را به‌دست آورد. در سال ۱۹۶۲ به طور فعال در جنبش حقوق مدنی آمریکا شرکت کرد و در اجراهای خود به قوانین تبعیض‌آمیز نژادی آمریکا اعتراض کرد.

جوآن در سال ۱۹۶۳ به هم‌راه «باب دیلن» خواننده فولک، در فستیوال «فولک مونتری» آواز خواند و در تابستان به‌طور مشترک یک تور کنسرت داخلی آمریکا برگزار کردند. او در 1964 به دخالت آمریکا در جنگ ویتنام اعتراض کرد و نود درصد از مالیات بر درآمدش را که برای کمک به بودجه نظامی آمریکا است را پرداخت نکرد. (بقیه در ادامه مطلب)

ادامه نوشته

پت و مت. هیچ وقت نا امید نشو!

داشتم فکر می‌کردم، که چقدر برای ما ایرانی‌ها مسایل فرسایشی زیاد است. و این‌ روزها صفحات فیس‌بوک و ایمیل و به‌طور کلی دنیای مجازی ما شده میدان جنگ، و چیزی که باز بیش‌تر باعث آزار ماست و فکر می‌کنم همه هم به آن فکر می‌کنیم، این است که ما داریم با یک هم‌وطن می‌جنگیم. هم‌وطنان به قول معروف ارزشی، اسمی که خودشان برای خودشان انتخاب کردند. بگذریم، برنامه من سیاسی نیست و نمی‌خواهم در این برنامه وارد این حوزه بشوم، ولی داشتم فکر می‌کردم که چقدر گاهی ناامید و خسته‌ام که یکهو یاد دونفر افتادم که هرگز نامیدی راهی در وجود این دونفر نداشت، و خوش‌بینی جز جدایی‌ناپذیر این‌ها بود، حتا اگر خانه‌ای را منفجر می‌کردند، بازهم وقتی همه‌چیز را له و لورده می‌کردند و به هوا می‌فرستادند، امیدوار بودند که درستش می‌کنند. دونفری که اگر بر اثر گیج و منگ بازی‌هامون در زندگی روزمره به ما نام آن‌ها را لقب می‌دادند، ناراحت که نمی‌شدیم، ذوق هم می‌کردیم. «پت و مت». این دو جادوگر امید بودند. پس شاید ما در دنیای فانتزی نیستیم که مثل آن‌ها باشیم ولی هروقت همه‌چیز روبه فنا رفت، فکر می‌کنیم و راهی پیدا می‌کنیم و بگوییم همینه.
این دو کاراکتر نخست در سال ۱۹۷۶ میلادی در فیلم کوتاهی به‌نام The Tinkers ظاهر شدند و بعد ٬ این دو در فیلم‌های کوتاه بیش‌تری ظاهرشدند و سریال‌های تلویزیونی خود را به نام And that’s it ساختند. این دو شخصیت در سال ۱۹۸۹ میلادی پت و مت نامیده‌ شدند و این برنامه نیز به نام آنان نامیده‌ شد. این مجموعه کم‌کم بین تمامی گروه‌های سنی محبوب ‌شد. هرچند که در چکسلواکی سابق ٬ ۳۵ قسمت اولیه این مجموعه تنها برای کودکان و در فرمت‌های ۷ دقیقه‌ای تولید شده ‌بود. این مجموعه در سراسر دنیا محبوب‌ شد و در کشورهای سوئد٬ لهستان٬ یوگوسلاوی٬ ایسلند٬ آلمان٬ سوییس٬ برزیل٬ فنلاند٬ هلند٬ کرواسی٬ نروژ  ایران٬ مجارستان و چند کشور دیگر آن را نمایش‌ دادند. (بقیه در ادامه مطلب)

ادامه نوشته

پیتر گابریل، آهنگساز و خواننده انگلیسی و ستایش شجاعت مردم ایران

سیزدهم فوریه برابر با زادروز «پیتر گابریل»، آهنگ‌ساز، خواننده و موسیقی‌دان انگلیسی است. او زاده سال 1950 است و  در مورد موسیقی‌اش می‌توان گفت که وی چرخه‌ای را شروع کرد که موسیقی راک، پاپ و موسیقی ملل را در بر می‌گیرد. پیتر گابریل از فعالین مدافع حقوق بشر است و بارها کنسرت‌هایی در این راه برگزار کرده است.
«پیتر برایان گابریل» در سیزدهم فوریه سال 1950 در «لندن» زاده شد. او در دوران تحصیل در دبیرستان با دوستان خود گروهی را تشکیل داد که نام آن را «جنسیس» Genesis نامیدند و او خواننده اصلی گروه بود و نخستین آهنگ خود را  به نام «خورشید خاموش» در سال 1968 به اجرا درآورد.
چند سال بعد پیتر از گروه جدا شد و پس از جدایی به تنهایی فعالیت موسیقی خود را با معرفی موسیقی ملت‌های مختلف جهان و تلفیق موسیقی‌های ملی با موسیقی مدرن، ادامه داد و به طور مستقل آثارش را به عرضه گذاشت و نخستین آلبوم تکی خود را که طیف وسیعی از سبک‌های مختلف موسیقی را در بر می‌گرفت، را در سال 1977 تولید کرد. (بقیه در ادامه مطلب)

ادامه نوشته

مرضیه ستوده «عاشیق»

قصه‌های ما، از رویا تا واقعیت برنامه‌ای‌ است که به ادبیات داستانی و ادبیات مستند می‌پردازد. در این برنامه قصه‌هایی از نویسندگان ایرانی و‌ خارجی می‌خوانیم و از خاطره‌هایمان می‌گوییم. قصه‌ها و خاطره‌های مشترکی که در پیچ‌و‌تاب تصاویر تو‌در‌تویشان هر کدام ما چه‌بسا خود را در آینه‌ی زندگی و خیال دیگری باز یابیم.
«مرضیه ستوده» متولد سال 1336 تهران است. اوایل جنگ از ایران به ‌کانادا مهاجرت کرد و تحصیلاتش را در رشته خدمات اجتماعی در کالج «سنه‌کا» (Seneca) به پایان برد و به عنوان مددکار اجتماعی به کار پرداخت.
هم‌زمان با ثبات تدریجی و فراغتی که لازمه نوشتن بود از چند سال پیش داستان‌نویسی و ترجمه را به‌طور جدی آغاز کرد. پس از موفقیت نخستین داستانش «بابوشکا» تا‌کنون هجده داستان کوتاه دیگر نوشته و داستان‌های کوتاه متعددی از نویسندگان معاصر جهان ترجمه کرده است.
از مرضیه ستوده تا‌کنون کتابی منتشر نشده و او خود با وجود ممیزی در ایران و ناتوانی صنعت نشر کتاب‌های فارسی در خارج از کشور به انتشار اینترنتی آثارش بسنده کرده، جایی که داستان‌های او در بسیاری از سایت‌های ادبی و فرهنگی با استقبال خوانندگان رو‌به‌رو شده است. (بقیه در ادامه مطلب)

ادامه نوشته

من هرگز شاد نبودم. زندگی نامه «آلیس نیل» نقاش آمریکایی

بیست و ششم ژانویه برابر با زادروز «آلیس نیل» نقاش آمریکایی است. او زاده سال 1900 میلادی است و آثارش برای استفاده هیجان‌نمایانه از خط و رنگ و هم‌چنین قدرت احساسات‌شان قابل توجه هستند. آلیس سرانجام در سال 1984 براثر بیماری سرطان درگذشت.
«آلیس نیل» در بیست و ششم  ژانویه ۱۹۰۰ در شهر «مریون اسکور» در «ایالت پنسیلوانیا» زاده شد. او از آن دسته هنرمندانی بود که به سبب فقر مجبور بود برای اداره زندگی خود و خانواده‌اش به مشاغلی از قبیل خدمت‌کاری برای افراد ثروتمند بپردازد.
آلیس به جهت علاقه شدید و وافری که به نقاشی داشت هم زمان با کار، در کلاس‌های شبانه نقاشی ثبت نام کرد و نقاشی را با مشکلات فراوانی که داشت‌، آغاز کرد. ازدواجش با «کارلوس انزیکر» نقاش کوبایی در سال 1924 با شکست مواجه شد که این جدایی و غم و از دست دادن نخستین دخترش به علت ابتلا به دیفتیری و فقر مالی همه و همه باعث بروز افسردگی شدید او شد. (بقیه در ادامه مطلب)

ادامه نوشته

نوای درون، موسیقی افلاک. زندگینامه پری زنگنه خواننده نابینا

«پری‌رخ شاه‌یلانی» یا «پری زنگنه»، هنرمند کاشانی‌تبار تحصیلات مقدماتی خود را در تهران گذراند و نخستین درس‌های آواز را نزد استاد «نصراله زرین پنجه» در ردیف‌های آواز ایرانی فرا گرفت و سپس به هنرستان عالی موسیقی رفت و نزد خانم «اولین باغچه‌بان» به تحصیل اپرا پرداخت. وى پس از این دوره برای تجربه‌اندوزی بیش‌تر و تکمیل آموخته‌های خود به کشورهای ایتالیا، آلمان و اتریش سفر کرد و کار پرورش صدایش را براى استفاده‌ی کامل از قابلیت‌هاى کم نظیر آن در اروپا دنبال کرد.
پری زنگنه در سال ۱۳۵۰ در یک حادثه‌ی رانندگی بینایی خود را از دست داد. در حادثه‌ی رانندگی که زنگنه راننده آن بوده، به علت آن‌که ماشین‌های پیکان در آن زمان شیشه‌های ایمنی نداشتند و او هم کمربند ایمنی را نبسته بود، یک تصادف نه چندان بزرگ سبب شد که او با سر به شیشه‌ی جلو بخورد و خرده شیشه‌ها در صورت و چشمانش پخش شوند و به همین سادگی او نابینا شود.
اما اوکه عمری ازلذت بینایی بهره‌مند بود، بانابینایی چگونه برخوردکرد؟ (بقیه درادامه مطلب)
ادامه نوشته

«بهای نوای نی‌نواز» غلامعلی نی نواز

هرگز از مرگ نهراسیده‌ام

اگر‌چه دستانش

از ابتذال شکننده‌تر بود

هراس من باری

همه از مردن در سرزمینیست...

که مزد گور کن

از بهای آزادی آدمی

افزون باشد

«احمد‌شاملو»
چه‌قدر ساده هستند، دوستانی که گمان می‌کنند «غلامعلی ‌نی‌نواز» دو روز پیش فوت کرد و دیروز به خاکش سپردند. «نی‌نواز» را سال‌ها پیش در این مملکت کشته بودند، که شادی می‌نواخت و غم را می‌زدود و این جرم سنگین را، مجازاتی به‌جز مرگ نیست. در روزهایی که جان‌ ده‌ها هم‌وطن، ارزش بستن بازوبند سیاهی بر بازو را ندارد، از مرگ یک نفر گفتن سخت است.

هراس من باری

همه از مردن در سرزمینیست

که بهای بازوبند سیاه

از جان ده‌ها عزیزش بیش‌تر باشد
«نی‌نواز» سال‌ها بود که جان داده بود، در خاکی که بزرگ‌ترین موسیقی‌دانانش را فقط سالی یک‌بار در جایی جمع می‌کردند و پس از هیاهویی برای هیچ، هم‌چون گدایان ربع سکه‌ای در کف دست‌شان می‌گذاردند و خداحافظ تا سال دیگر.
هراس من باری

همه از مردن در سرزمینیست

که بهای هنر گنجینه‌های موسیقی‌اش

از خرج سفر به پایتخت کمتر باشد.

نی نواز

سرنا نواز بزرگمان را ما خود پیش از این کشته بودیم. مگر نه این‌که نوابغ موسیقی مقامی را، به تمامی غربیان برای‌مان کشف کرده بودند. چه جای زیستن این عزیزان در سرزمینی، که نام «حاج‌قربان‌ها» و «شنبه‌زاده‌ها» و «نی‌نوازهایش» در خارج از این مرزها شناخته شده‌ترند تا در میان هم‌زبانان‌شان، و فقط پس از مرگ‌شان است که سر و کله‌ی کفتارها پیدا می‌شود. «غلامعلی»، «مرده بود از پس که پیر شده» بود، میان مردمانی که مزد روضه‌خوانی مداحان‌شان در یک شب محرم‌، از خرج یک سال زندگی او نیز بیش‌تر بود. «نی‌نواز» را دیگر توان زیستن نمانده بود، جایی که همشهریش «خلیل‌سمندری»، برای زنده ماندن، سازش را می‌فروخت، تا ارزان‌تر از آن را بخرد.

هراس من باری

همه از مردن در سرزمینیست

که اخوانش بسراید

«ساز عزیز خویش شنیدم فروختی کارزانتر از آن بخری، بر فلک تفو»
سرنا نواز غریب و آشنای ما، چه جای ماندنت ده‌سال بیش‌تر یا کم‌تر، میان ما ایرانیانی که حتا پس از مرگت، زادروز ترا درست نمی‌دانستیم و معلوم‌مان نشد که 57 سال زیستی یا 67 سال. یقین دارم که بسیاری از آن‌ها که خبر مرگت را پراکندند، شادمانند از این‌که مردی و دیگر صدای شاد سرنایت گوش نوحه‌خوانان را کر نمی‌کند و ما «انبوه کرکسان‌تماشا»، مرگ تدریجی دیگر هنرمندان‌مان را به نظاره خواهیم نشست و دستی به یاری و هم‌یاری و شکستن سکوت بلند نخواهیم کرد.
هراس من باری

همه از مردن در سر‌زمینیست...

که مزد گور کن

از بهای نوای «نی‌نواز»

افزون باشد.

نمايش فیلم «تهران من حراج» در بوستون؛ گراناز موسوی شاعر و فیلمساز: «زبان سينمای ايران شاعرانه است»

«تهران من حراج، My Tehran For Sale» اولين فيلم بلند گراناز موسوی، شاعر و کارگردان ايرانی هفته گذشته در موزه هنرهای بوستون آمريکا به نمايش گذاشته شد. محصول مشترک ايران و استراليا، ساخته سه سال پيش در ايران و برنده جايزه سال ۲۰۰۹ اينسايد فيلم آواردز، Inside Film Awards برای بهترين فيلم مستقل استراليا و همزمان پايان نامه دکترای کارگردان در دانشگاه سيدنی استراليا با عنوان «زيبايی شناسی سينمای شاعرانه». فيلم، داستان زندگی مرضيه بازيگر جوان تئآتر است. از خانواده ای سنتی و مطرود پدر و شوريده بر ارزش ها و هنجارهای دوگانه حاکم بر ايران امروزی. هرچند مانوس با هرچه در آن رگه ای از خلاقيت، شيطنت، بازيگوشی و رنگ و آهنگ باشد. دختری دل باخته به «سامان»، پسری ايرانی استراليايی که سالها پيش با خانواده اش به شهر آدلايد استراليا کوچ کرده و اکنون بعد از فراغت از دانشگاه برای اولين بار برای مسافرتی کوتاه به ايران آمده. حاصل اين عشق و اميد، فرو ريختن ديوار بن بستی است که مرضيه ساکن آن بوده. يا نه، ورود در يک هزارتوی تازه. «تهران من حراج»، راوی رفتارها و رويدادهايی است که برای ساکنان زادوبوم مانند در و ديوار ملموس است هرچند برای ايرانيان مهاجر غريب بنمايد. از پچ پچ و تلاش برای سر از کار ديگری درآوردن و پارتی های غير مجاز دور از چشم اغيار، در نقاط دوردست. و البته واکنش قابل پيش بينی پاسداران نظام، از مستی و خلسه و حتی ابتلا به ايدز گرفته تا ميهمانی، شعرخوانی، کنسرت های موسيقی زيرزمينی و دوستی های ارزشمند محفل انس و اميد پابرجا برای آينده ای بهتر. برنده جايزه شعر دانش آموزی منطقه دو تهران در ۱۲ سالگی و صاحب مجموعه شعرهای «خط خطی روی شب»، «پابرهنه تا صبح»، «آوازهای زن بی اجازه» و «برای بازماندگان صبور» که نخستين شعرهايش در سال ۱۳۷۶ تحسين ميم آزاد و الف بامداد، شاعران فقيد ايرانی را برانگيخت، اينک در ۳۷ سالگی نخستين فيلم بلندش را ارائه داده است. يادآور تلاش های مشابه فروغ فرخزاد، شاعر فقيد معاصر.

(گفت و گو با خانم گراناز موسوی در ادامه مطلب)

ادامه نوشته

یانی آهنگساز یونانی، از آکروپولیس تا شاید تخت جمشید

بیست‌و‌سوم آبان مصادف با چهاردهم نوامبر برابر با زادروز «یانی»، پیانیست و آهنگ‌ساز یونانی است. او زاده سال 1954 میلادی‌ است و پس از فارغ‌التحصیلی در روان‌شناسی به موسیقی‌دانی مستقل با عقاید و تفکری منحصر به فرد تبدیل شد و به شهرت و محبوبیتی جهانی دست یافت. یکی از زیباترین کنسرت‌هایش را در شهر «آکروپولیس یونان» و با رهبری شهداد روحانی اجرا کرد.
«یانی کریسومالیس» معروف به یانی  در چهاردهم  نوامبر ۱۹۵۴ در شهر «کالاماتا، یونان» به دنیا آمد. مادر «فلیستا» و پدرش «سوتیری» هر دو اهل یونان هستند. او در سن چهارده سالگی به رشته شنا علاقه‌مند شد و توانست رکوردی ملی در رشته شنا برای کشورش یونان به جا گذارد و تلاش گسترده‌ای برای رسیدن به رقابت‌های المپیک کرد. (بقیه در ادامه مطلب)

ادامه نوشته

مکرمه‌ای هنرمند در قلب گم‌نامی

«می‌خواستم شعر بنویسم، سواد نداشتم، نقاشی کردم»

زنی پاک، بی‌آلایش و باصداقت. او بر روی سنگ، چوب و کدو‌حلوایی به نقاشی می‌پرداخت. نقاشی‌هایش از سبک خاصی پیروی نمی‌کند و پر از رنگ و لطافتی خاص است. او هر آن‌چه از دلش بیرون می‌آمده، با فهم و تصور خود، در تابلو به تصویر می‌کشید و تصاویری از خود به‌جا گذاشته که پر از معنی و مفهوم است. نقاشی‌های او، با هر بیننده‌ای ارتباط برقرار می‌کند و حرف می‌زند. او با تصاویر خلق شده برروی تابلو، توانست فضای زندگی خود را به نمایش بگذارد.
این وصف حال پیرزنی است که در دل یک روستای سرسبز در استان مازندران زندگی می‌کرد و حال در بین ما نیست، اما یاد و خاطرش و نقاشی‌های زیبایش همیشه ماندگار خواهد بود و طبق روال همیشگی مرسوم در این سرزمین، ما دیر رسیدیم. مکرمه قنبری در سال 1307 در روستای دریکنده استان مازندران، چشم به جهان گشود. روستایی مثل تمامی مناطق مازندران که در طول سال، همیشه هوا بارانی‌ است. باران‌های شدید به هم‌راه مه. او از همان کودکی با گل، خاک و برگ‌ درختان و سنگ‌ریزه، تصاویری را روی زمین خلق می‌کرد. یک میل ذاتی به هنر در وی نهفته بود، اما به‌دلیل موقعیت زندگی در روستا استعداد او پرورش نمی‌یافت.
اولین نمایش‌گاه نقاشی مکرمه که در گالری سیحون برپا شد خودش حضور داشت. وقتی پا به نمایش‌گاه گذاشت به پسرش گفت: «این‌ها کارهای منه؟ پسر‌جان، اگه می‌خواستی این‌جا بگذاری چرا نگفتی من بهتر بکشم.‌« شهرت مکرمه قنبری زنی روستایی که خواندن و نوشتن نیز نمی‌دانست از مرزهای ایران فراتر رفته است و نقاشی‌هایش در آمریکا و اروپا به نمایش در آمده‌اند. برخی او را با «مارک‌شاگال» مقایسه کرده‌اند. (بقیه در ادامه مطلب)

ادامه نوشته

فروغ فرخزاد و دیگر هیچ

و این منم

زنی تنها

در آستانه‌ی فصلی سرد

در ابتدای درک هستی آلوده‌ی زمین

و یاس ساده و غم‌ناک آسمان

و ناتوانی این دست‌های سیمانی....

هشتم دی، هفتاد و ششمین سال‌روز تولد «فروغ فرخ‌زاد»، یکی از بزرگ‌ترین و پراهمیت‌ترین شاعران معاصر ایران بود. از آن‌جا که سیاست فرهنگی دولت ایران بر حذف نام فروغ فرخ‌زاد و عدم چاپ آثار این شاعر تاکید دارد، برنامه‌ی این هفته را تمامن به فروغ فرخ‌زاد اختصاص داده‌ایم.
اما چرا جمهوری اسلامی با فروغ مخالفت می‌کند؟ جواب ساده است، زیرا فروغ فرخزاد به تنهایی زنانگی ادبیات معاصر ایران را بر دوش می‌کشد. فروغ با ترسیم خطی شاعرانه از عشق تا گناه، جامعه‌ی اخلاقی امروز را با چالشی بزرگ مواجه کرده است. جامعه‌ای که زن آرمانی را موجودی مطیع و ماهیت زنانه را فقط در قالب همسر و مادر قابل ارایه می‌داند. (بقیه در ادامه مطلب)

ادامه نوشته

بابی فارل خواننده گروه قدیمی بانی ام درگذشت

بابی فارل، خواننده اصلی گروه دیسکویی "بانی ام" (Boney M) که در سال های دهه ۱۹۷۰ در اوج بود، در ۶۱ سالگی درگذشت.
جنازه این خواننده در اتاق هتلی در سن پترزبورگ روسیه پیدا شد. او در این شهر مشغول اجرای کنسرت بود.
به گفته کارگزار آقای فارل، او قبل و بعد از کنسرتش در روز چهارشنبه، دچار مشکل تنفسی شده بود. با این حال، دلیل اصلی مرگش هنوز ثابت نشده است.
بابی فارل که تنها عضو مرد گروه چهارنفره "بانی ام" به شمار می رفت، قرار بود روز جمعه برای حضور در گفت و گویی تلویزیونی به رم پرواز کند.
او که نام اصلی اش آلفونسو فارل بود، در ۱۵ سالگی سرزمین مادری خود را در جزیره آروبا در کارائیب ترک کرد و به ملوانی پرداخت، پس از آن به نروژ و آلمان رفت و به عنوان دی جی مشغول به کار شد.
در سال ۱۹۷۴ فرانک فاریان، خواننده و ترانه سرای آلمانی، گروه بانی ام را بنا کرد و بابی فارل را به عنوان خواننده اصلی این گروه تعیین کرد.
در آثار ضبط شده و پرفروش این گروه، عمدتا صدای فرانک فاریان شنیده می شد و بابی فارل بیش از اینکه خواننده باشد، نقش رقصنده و شومن را بر عهده داشت.
بابی فارل پس از متلاشی شدن گروه بانی ام در سال ۱۹۸۶ هم به اجرا و خوانندگی ادامه داد.
فارل که به داشتن ظاهری عجیب و متفاوت شهرت داشت، اغلب با بالاتنه عریان و شلواری تنگ در صحنه ظاهر می شد.
بانی ام با آهنگ Daddy cool در سال ۱۹۷۸ به شهرت رسید و در همان سال با آهنگ "رودخانه های بابل" پرفروش ترین آهنگ بریتانیا شد.
این آهنگ، تنها در بریتانیا حدود دو میلیون نسخه فروش کرد و برای ۵ هفته در صدر فهرست پرفروش ها باقی ماند.
بابی فارل به دنبال از هم پاشیدن گروه بانی ام، کار خود را ادامه داد و از چندی پیش، به برگزاری تورهایی با همراهی سه خواننده زن می پرداخت. او نام گروه جدید را "بابی فارلِ بانی ام" گذاشته بود.
به گفته کارگزار آقای فارل، او در ده سال اخیر، از "مشکلات قلبی، تنگی نفس و مشکلات معده" رنج می برد.
او آقای فارل را "شخصیت فوق العاده" ای توصیف کرد که " کاملا عجیب" هم بود.
از بابی فارل یک پسر و یک دختر به جا مانده است.

سید خلیل عالی نژاد، دشنه‌ای بر سینه یک شیدا

بیست‌وهفتم آبان برابر با سال‌روز درگذشت «سیدخلیل عالی‌نژاد» خواننده و تنبورنواز، است. او زاده سال 1336 خورشیدی بود و سرانجام درسال1380در «سوئد» در خانه‌اش به قتل رسید. ازاو آثار ومجموعه‌های بسیاری به جا مانده «تنبور از دیر باز تاکنون» رساله پایان‌نامه‌ کارشناسی وی ازدانشکده موسیقی از دانشگاه تهران بود. (بقیه در ادامه مطلب)

ادامه نوشته

فرانک زاپا : موسیقی، استعداد، تجربه. آهنگساز و گیتاریست راک

«فرانک زاپا»(Frank Zappa)به‌عنوان یکی ازبا استعدادترین آهنگسازان موسیقی راک شناخته میشود. موسیقی تجربی او ترکیبی از درک‌و‌دانش بالای موسیقیایی و حس قدردانی به موزیسین‌های مشهور سبک کلاسیک مانند «استراوینسکی» و «اشتوکهاوزن» بود.
این آهنگساز، نوازنده‌ی گیتار، خواننده، کارگردان سینماو طنزپرداز آمریکایی که دراوایل دهه90درگذشت در طول 33 سال فعالیت موسیقیایی حدود شصت آلبوم را تهیه و به بازار عرضه کرد. آلبوم‌های وی هریک حرف تازه‌ای برای گفتن داشتند و در زمینه‌ی موسیقی تجربی، کلاس درسی برای آهنگسازان وموسیقیدانان جوانتر بودند. زاپا درحوزه‌ی کشف استعدادهنرمندان جدیدفعالیت گسترده‌ای داشت و در امتحان گرفتن از موسیقی‌دان‌های جوان، به سخت‌گیری و دقت‌نظر بالا مشهور بود.

او هم‌چنین از استودیوی شخصی‌اش، که با تلاش فراوان در اواسط دهه‌ی شصت آن‌را خریداری کرده بود، در جهت حمایت از هنرمندان تازه‌کار و کمک به ضبط و تهیه‌ی آثار آن‌ها استفاده می‌کرد. فرانک زاپا نوازنده‌ی چیره‌دست گیتار الکتریک بود و یکی از زیرمجموعه‌های تلفیقی حوزه‌ی موسیقیایی او، تلفیق سبک جز با راک بود که هنرنمایی‌های وی در قطعات بدون کلام جز، راک را در بخش انتهایی برنامه‌ی امروز با هم می‌شنویم.
زاپا در سال ۱۹۹۳ به‌دلیل عوارض بیماری سرطان درگذشت. پس از مرگ وی، همسرش تحت نام «شرکت خانوادگی زاپا» تعدادی از آثار منتشرنشده‌ی فرانک را به بازارهای موسیقی عرضه کرد. فرانک زاپا به‌‌‌باور آمار، یکی از پرکارترین هنرمندان عصر حاضر است.
او در تهیه‌ی انواع سبک‌ها و گونه‌های موسیقی، یک هنرمند پیش‌رو محسوب می‌شد.

اعدام به روایت عمو شلبی (شل سیلور استاین)

شاید درباره‌ی این آدم کم‌تر از هر آدم مشهور دیگه‌ای تو دنیا بشه مطلب پیدا کرد، عجیب نیست؟ راستش نه، چون خودش این‌جوری می‌خواست. خوب که فکر می‌کنین می‌بینین در واقع اهمیتی هم نداره، برای آدمی مثل «شل‌سیلور‌استاین» یا همون‌طور که خیلی‌ها می‌شناسنش و بهش معروفه «عموشلبی» زیاد مهم نبود که اهل کجاست، کی به دنیا اومده و چه جوری می‌خواد بمیره، چون بالاخره به قول خودش «…..در نهایت، خواه نا‌خواه می‌میری.
پس بهتره حالا که زنده هستی از زندگی لذت ببری قبل از این‌که غزل خداحافظی رو بخونی، چون بالاخره، در آخر کار می‌میری.»  اگر فکر کردین این که کجا دانش‌گاه رفته یا نرفته و چه رشته‌ای تحصیل کرده واسه شناختنش مهمه بازم اشتباه کردین، اون تو هر دانش‌گاهی که وارد شده نصفه‌نیمه ولش کرده، چون خودش معتقد بوده که همه‌ی اینا وقت تلف کردن بوده و بهتر بوده به جای اینا می‌رفته و جاهای بیش‌تری رو تو دنیا می‌دیده. (بقیه در ادامه مطلب)

ادامه نوشته

محسن نامجو از فروردین تا پیپ

«محسن نام‌جو» متولد دهه‌‌‌ی ۵۰ با اندامی لاغر و چهره‌ای کاملن فتوژنیک. لهجه‌اش داد می‌زند که مشهدی است.
«نام‌جو» برآمده از زندگی است که بیش‌تر افراد جامعه به نوعی با آن روبه‌رو شده‌اند (بزرگ شده‌ی خانواده‌ای مذهبی که تا حدودی با هنر خصوصن با موسیقی مشکل دارند.)
«نام‌جو» از کودکی موسیقی را شروع می‌کند البته نه به صورت آکادمیک، بلکه به صورت مرامی یا به اصطلاح اهل فن به صورت «گوشی» موسیقی را فرا می‌گیرد، در ادامه و بعد از طی‌کردن سنین کودکی و نوجوانی به علت نبود تحصیلات عالی موسیقی در آن دوره به تاتر رو می‌آورد ولی بعد از مدتی که رشته‌ی موسیقی در دانش‌گاه‌ها تاسیس می‌شود تاتر را نیمه‌کاره رها کرده و به موسیقی رو می‌آورد که بعد از مدتی ظاهرن به علت مشکل داشتن با نحوه‌ی تدریس و شکل اداره‌ی کلاس‌ها و هم‌چین نحوه‌ی برخورد اساتید، دانش‌گاه را نیمه‌کاره رها کرده و سواد آکادمیک را به لقایش می‌بخشد. (بقیه در ادامه مطلب)

ادامه نوشته

فریده لاشایی، نقاش - نویسنده - مترجم مقیم اروپا

«فریده‌لاشایی» در شهر رشت متولد شده است و سی سال است که نقاشی می‌کند. پس از تحصیلات دبیرستانی به آلمان سفرکرد وپس ازگذراندن مدرسه‌ی مترجمی در مونیخ، به تحصیل در رشته‌ی هنرهای تزیینی در وین پرداخت. پس ازاتمام این دوره مدت دوسال درکارخانه‌‌ای درجنوب اتریش به طراحی کریستال پرداخت و برخی از طرح‌هایش در استودیو «روزنتال» روی گل‌دان‌های چینی پیاده شده است. نقاشی‌های فریده لاشایی رامیتوان نمونه‌ای ازحضور هنر گذشته در هنرمعاصر به شمارآورد. حضورهمان سفسطه‌های اندوهناک طبیعت که از اواخرسده هفدهم درآثار نقاشهای شمال اروپا چهره نمایاند. (بقیه در ادامه مطلب)

ادامه نوشته