سهشنبهها با موری یا سه شنبه ها با حوری! (بخش چهل و دوم)
به حوری گفتم: «گرفتی ما رو؟ این دیگه چه شوخی مسخرهایست؟ مگه میشه باریتعالی رو دید؟ اصلن مگه ایشان جسم هستند؟» با خودم فکر کردم که: «چه باکلاس در مورد باریتعالی صحبت کردم. ایشان ؟ تو اون عالم که بیچاره را پشیزی تحویل نمیگرفتم، اون اوایل که میگفتم برو بابا خدا کیلو چند؟ بعد هم که یه کم فلسفه به خوردمون دادند میگفتیم از کجا معلوم که خدا نمرده باشه.» اون اواخر هم میگفتم: «خدای من با بقیه فرق داره.یه خدای جمع و جوره، دست و پا چلفتیه که ازش انتظار کارهای گنده مونده رو ندارم و زیاد هم اون بالا بالاها نیست و همین دوروبر خودمه.» تو این افکار بودم که حوری زد به پشتم و گفت: «با توام، حواست کجاست؟» گفتم: «ما جزو معدود افرادی هستیم که موفق میشیم باریتعالی رو ببینیم، البته فکر کنم نازنین جان شما این ملاقات را ترتیب دادهاند. فکرش رو بکن، من میتونم خدای خودم رو ببینم، میتنونم حضورن بهش تعظیم کنم.» (بقیه در ادامه مطلب)




با سلام