نیازهای جنسی، واقعیتی که ندیده گرفته ایم

واقعیت این است، که در جامعه‌ی امروز ما بیش‌تر افراد در معرض مسئله‌ای به نام محرومیت جنسی هستند. بسیاری از تابوهای عرفی و شرعی که در جامعه‌ی امروز ایران حاکم است و تصمیمات نابخردانه و کورکورانه‌ای که در قبال بسیاری از روابطی که در آن زنان و مردان شریکند، اتخاذ می‌شود، این موضوع را تشدید می‌نماید. به طور خاص می‌توان جدایی جنسیتی دانش‌گاه‌ها را در تصمیمات اخیر مثال زد.
این نگرش که با جدا شدن زن و مرد از یک‌دیگر احتمال بروز خطا و خطر را برای افتادن به ورطه‌ی گناه برای آنان به حداقل می‌رسانیم، فقط از تصمیم‌گیری‌های عقل‌های غیرسلیمی است که همه چیز را در نوک بینی خود می‌بینند. مانند پدر دختر عقد کرده‌ای که ممنوع می‌کرد که دخترش شب‌ها با همسر خود تنها بماند، درست مصداق زدن خود به کوچه‌ی علی چپ است. انگار که هر حادثه‌ای بین دو بدن باید حتمن در شب‌ها اتفاق بیفتد. حال مثال جامعه‌ی امروز ما همان پدر و دخترش است که البته فاکتور خیرخواهی در این‌جا منتفی است. به همین دلیل در جامعه‌ی سکس‌زده‌ی امروز بیش‌تر افراد به یک‌دیگر به مثابه ابژه‌ی جنسی و یا یک ابزار برای رفع‌ نیازهای بدیهی‌اشان می‌نگرند و یا برای رفع این مسئله دست به حرکات غیر عقلانی‌ می‌زنند.
واقعیت این است که اگرانسان، انسان باشدوسالم تاسال‌های آخرعمرخودبه رفع نیازهای جنسی خود نیاز دارد و این‌گونه نیست که با کهولت سن این نیاز در افراد از بین می‌رود، ممکن است بر اثر کهولت یا بیماری این نیازکم‌تر شود، که به طورحتم این نیزممکن است که درهرسنی اتفاق بیفتد، اما این نیاز چه در زنان و چه در مردان به یک اندازه موجودمی‌باشد. زمانی که این نیازها باید بر اساس میل، تمنا و احترام متقابل دوطرف برطرف شود، براساس معیارهای رایج وباورهای غلط سرکوب شده وآن‌گاه اکثریت این افراد در زمره‌ی افرادی قرار می‌گیرند که نیازهای جسمی آنان سرکوب شده و به مشکلات زیادی که بخشی‌ از آن را به صورت رایج در جامعه می‌بینیم، دچار می‌شوند. (بقیه در ادامه مطلب)

ادامه نوشته

خود شکن آیینه شکستن خطاست...

آینه‌ها موجودات غریبی هستند. می‌توانند به هرشکل و شمایلی باشند، همیشه همان‌جایی که هستند بمانند، حتا اگر تو سال‌ها خاک روی آن‌ها را پس نزنی، ولی مهم‌ترین خصوصیت‌شان این است که یا با تو مهربانند یا بی‌رحم. هر روز هم این خصوصیت در آن‌ها تغییر می‌کند. و تو هرگز نمی‌فهمی که آن‌ها کی دارند با تو چگونه رفتار می‌کنند. امروز یا از سر شفقت هستند یا خشم خود را در تو بازتاب می‌دهند. ولی مسئله‌ این است که آینه‌ها با همه‌ی تجربیاتی که دارند به ‌طور عمومی حقیقت را به تو می‌گویند، حتا اگر این حقیقت برای تو تلخ، گزنده و عذاب‌آور باشد.
وقتی یک روز صبح از خواب بلند می‌شوی و روبه‌روی آینه‌ی دست‌شویی می‌ایستی، قبل از این‌که کسی را ببینی، آینه شاید با بی‌رحمی، گاهی هم از سر دل‌سوزی به تو می‌گوید، اخم نکن، خط‌های صورتت بیش‌تر شده، خودت خط‌ها را بیش‌تر نکن، یا به گوشه‌ی چشم‌هایت دقت کرده‌ای خط افتاده، من این را سال‌هاست که به آدم‌ها یادآوری می‌کنم، ممکن است، یا عصبانی، یا غم‌گین شوند یا حتا بخندند ولی همین هست و تو داری می‌روی به سمت جلو. در ضمن کف‌های دهانت را قورت نده، زودتر بشوی‌شان.
آینه‌ها برای ما که همیشه به بودن آن‌ها حتا کوچک‌شان در جیب و کیف عادت کرده‌ایم، هم‌راهان نادیده هستند. تا به حال دقت کرده‌ایم که ما با آینه‌ها می‌توانیم چه زوایایی از خودمان یا دیگران را ببینیم، زاویه‌ها هم خیلی مهم هستند و تو تنها با کمک یک آینه می‌توانی زاویه‌ای دل‌ربا داشته باشی، او با سخاوت به تو می‌گوید که چقدر این حالت پاها به تو می‌آید یا حتا با کمک آینه‌ها می‌توانی پس کله یا پشت گوشت را ببینی، چه کسی چنین با دست و دل‌بازی ترا به خودت نشان می‌دهد؟ تا به حال دقت کرده‌ای که آینه‌ها را تو هرگز نمی‌بینی، آن‌ها تو را می‌بینند و همه‌ی حقایق را به تو می‌گویند، حقایقی را که تو نمی‌خواهی ببینی برای همین با مشت آینه‌ها را خرد می‌کنی، ولی وقتی آرام شدی و آینه بعدی را جای‌گزین قبلی کردی به این امید که حرف دیگری داشته باشد، می‌بینی که حقیقت را همان‌گونه که هست به صورت تو می‌کوبد. برای ما که به شنیدن ستایش و پرستش عادت کرده‌ایم آینه‌ها گاهی خیلی بی‌رحمند.
آینه‌ها همیشه، همه‌جا هستند، آن‌ها تو را نادیده می‌گیرند تا وقتی تو خودت به سمت‌شان بروی، همه‌جا هستند، داخل مغازه‌ها، پاساژها، متروها و و تو همه‌جا آن‌ها را نفس به نفس خودت می‌بینی، مثل وقتی از پله‌های برقی بالا می‌روی و آن‌ها با تمسخر به تو نشان می‌دهند که پاچه‌ی شلوارت در جورابت گیر کرده و تو با دستپاچگی ممنون آینه هستی که با این شکل و شمایل به جلسه نرفتی. آینه‌ها همیشه هم بی‌رحم نیستند. گاهی هم مهربانند. همان‌گونه که از صبح تا شب بر سر تو آوارند، اما گاهی که نوه‌ی کوچکت را روی شانه‌ها گذاشته‌ای و دور اتاق می‌چرخی یا خر او شده‌ای تا خر سواری کند، به تو که حواست نیست می‌گوید که چقدر خوش‌بختی، همان آینه‌ای که صبح به تو تمام موهای سپیدت را نشان داد و یا حلقه‌ی دستت را که تنگ شده و مجبور شدی که درش بیاوری.
آینه‌ها هستند و موجودات غریبی‌اند، همه‌جا با لب‌خند تو، گریه‌ات، خوش‌حالیت، و بی‌رحمند، به تو همه‌ی زوایای وجودت را نشان می‌دهند، و زودتر از همه از چشمانت می‌فهمند که تو عاشق شده‌ای حتا وقتی مادرت نگران این است که تو برای کم غذایی به دکتر بروی، ولی آن‌ها بی‌رحمند و حقیقت‌گو و تو باید بپذیری چون آن‌ها حقیقت را به تو می‌گویند، حقیقت محض را.

ببخشید، دوستت دارم

بعضی از عبارات، عبارات جادویی هستند، به طوری‌که که گاهی کاربرد آن‌ها و به دنبالش کارکرد آن، زندگی یک‌نفر را عوض می‌کند. حالا این کارکرد می‌تواند در جای درست و غلط واقع شود و خوش‌بختی یا بدبختی یک‌نفر را رقم بزند. گاهی اوقات البته این عبارات در نقش خود ظاهر می‌شوند و حکم مرگ و زندگی ندارند. فقط عبارتی است که تو بیان می‌کنی و در لحظه نقش خود را ایفا می‌کند. همین و بس. البته زمان‌هایی هم هست که این واژه‌ها اشتباه جا می‌افتد و نه تنها نقش خود را ایفا نمی‌کند، بلکه نقش تو را هم به عنوان یک انسان به لجن می‌کشد. اگر هم به نقش و مقش کاری نداشته باشد، اعصابت را حتمن به فنا می‌دهد.
یکی از این عبارات «دوستت دارم» است. این عبارت گاهی تعدیل شده‌ی «عاشقت هستم» است. اما کارکردهایی گاهی یک‌سان و گاهی متفاوت دارد. دوستت دارم اما رایج‌تر و روی روال‌تر است. وقتی شما  این عبارت را به کار می‌برید حتمن دلیلی ندارد، که یک‌نفر را دیوانه‌وار دوست داشته باشید. ممکن است تنها به  یک دوست معمولی خود این موضوع را بگویید، اما در میان قوم ما زیاد رواج ندارد که این‌گونه واژه‌ها رد و بدل شود، ممکن است در میان اقوام دیگر باشد، خداوند دانا است به این مسئله. وقتی این عبارت بیان می‌شود، ممکن است که کارکردهای متفاوت این واژه در نظر گرفته شود. گاهی وقت‌ها واقعی است. یعنی شما دل‌تان پر از قلب و شکلات و خرس‌های گنده‌ی صورتی می‌شود و فکر می‌کنید، ‌که چقدر خوب است که این آدم همه‌ی عمر را کنار شما بگذراند، دیگر آماده می‌شوید بالای فیس‌بوک‌تان بزنید در ریلیشن شیپ (relationship) هستید و خلاصه خود را در شرایطی می‌بینید که به طرف مقابل عبارت جادویی «دوستت دارم» را بگویید. بگذریم که ما ایرانی‌ها همیشه یا بیش‌تر اوقات زمان و مکان را اشتباه درک می‌کنیم و به طرف غلطی این را می‌گوییم و دو زندگی را که شامل خودمان و دیگری است به فنا می‌دهیم.
 گاهی هم که اوقات زیادی را البته شامل حال ما می‌شود از این عبارت جادویی، برای کار کردن بر روی مغز طرف مقابل استفاده می‌کنیم که عبارت عامیانه‌ترش «مخ زدن» است که به‌طور عمومی، برای ما مقاصد سکسی پشت این قضیه خوابیده است. چون هنوز این فرهنگ در ما جا نیفتاده است که به طرف مقابل بگوییم من از تو خوشم می‌آید، به‌طور مثال فقط برای این‌که یک ماهی را با هم بگذرانیم، از هم‌دیگر لذت ببریم و چیز دیگری در میان نیست و چون حتمن متهم به هرزگی یا پوفیوزی می‌شویم پس این عبارت را به دروغ استفاده می‌کنیم تا به مقاصد نهایی خودمان که یا خداپسندانه است یا پلید دست پیدا کنیم. به‌طور معمول هم یکی از طرفین خر است، حساب باز می‌کند و نمی‌گذارد قضیه خداپسندانه تمام شود و حتمن به پلیدی کشیده می‌شود. اما چه خوب است اگر ما استفاده‌ی درست این واژه را بیاموزیم و شجاعت بیان آن را درست و اساسی داشته باشیم، به درک درستی از آن برسیم، و موقعی که واقعن باید و لازم است از آن استفاده کنیم. مثل دوست داشتنی که مادر و فرزند به هم می‌گویند و از بنیان به جاست حتا وقتی با هم قهرند. البته این واژه شق‌های بسیاری دارد که در این مقال نمی‌گنجد، زیرا ما قومی هستیم که مانند رفتارمان به صنایع ادبی هم علاقه‌ی وافر داریم مانند، جناس، کنایه، ایهام، تشبیه ‌و منظورمان از واژه‌ها و عباراتی که استفاده می‌کنیم. به‌طور دقیق چیز دیگری است نه خود همان واژه یا عبارت.
عبارت دیگر واژه‌ی گوش‌نواز و بی‌بدیل «متاسفم» است. چرا گوش‌نواز، خوب به دلیل این‌که ما قومی هستیم که به کل با این واژه بیگانه‌ایم. چه بسا که بسیاری از جدایی‌ها، طلاق‌ها و حتا قتل‌ها با بیان این واژه اتفاق نمی‌افتاد و زندگی‌هایی به سیاهی و تباهی نمی‌رفت. اگر بخواهم بیش‌تر توضیح بدهم این است که ما از کودکی به شاخ بودن علاقه‌ی بیش‌تری داریم و عبارت «کون‌لق» یا «کون‌لقش» را بیش‌تر می‌پسندیم تا «متاسفم». و رویه‌ی خود را هم بر همین منوال می‌گذاریم. یعنی از کودکی وقتی به ما می‌گویند که در ازای کار اشتباهی که کرده‌ای بگو که متاسفی یا برو داخل اتاقت و صد ساعت به کارهای زشتت فکر کن، می‌رویم داخل اتاق و عین صد ساعت را در اوج غصه و ناراحتی به شاخ بودن خودمان فکر می‌کنیم و این همین‌طور در دبستان و دبیرستان و محل و کار و زندگی ما هم ادامه پیدا می‌کند و میدان جنگ تدارک می‌بینیم، اساسی. البته ناگفته نماند که گاهی هم از این واژه استفاده می‌کنیم ولی همیشه آن‌قدر دیر است که در واقع خودمان را با استفاده‌اش سکه‌ی یک پول سیاه می‌کنیم. مثل وقتی که زن‌مان با سه تا چمدان و بچه داخل ماشین نشسته و حکم طلاق در حال صادر شدن است. و خوب به‌طور معمول می‌میریم که بابت اشتباهات‌مان متاسف باشیم.
اما این مقال مبحث دیگری هم دارد که نشان می‌دهد همیشه هم ما نیستیم که در کاربرد نا به جا و نادرست این واژه‌ها اشتباه می‌کنیم. وقتی از مملکت خودت خارج می‌شوی می‌بینی که دوستت دارم‌های‌شان صادقانه‌تر است و صرفن برای کشاندن طرف مقابل به اتاق خواب نیست. ولی متوجه نیستند که در شانزده سالگی گفتن و در هیجده سالگی به سرانجام رساندن و در بیست و چهار سالگی شش بچه داشتن هم زیاد کار درستی نیست و عمومن فکر کردن هم کار خوبی است. یا همین رویه را تا آخر عمر ادامه می‌دهند و مثل بز به زندگی خالی و بی‌انگیزه ادامه می‌دهند و یا جدا می‌شوند و صد بچه روی دست یکی می‌ماند و این چرخه‌ی احمقانه همین‌طور ادامه دارد. توجه شود که این‌جا به بحث خوش‌بخت شدن و درست به کار بردن این واژه و این‌که در صدمین سال‌گرد ازدواج هم‌دیگر را غافل‌گیر کردن نمی‌پردازد. این مقاله به کاربردهای اشتباه می‌پردازد.
بخش دیگر هم استفاده‌ی ماشینی و ابزاری از واژه‌ی «متاسفم» است. اگر این واژه تعریف نشده باشد و در فرهنگ یک قوم جا نیفتاده باشد که خوب بد است و ما حداقل نتایج‌اش را در بالا و پایین مملکت خود مشاهده می‌کنیم. ولی جا افتادن این واژه و قفل شدن‌اش به زبان وقتی هم که تو واقعن بابت هیچ‌چیز متاسف نیستی و تنها به تو گفتند هر‌جا کار گیر افتاد به جای این‌که با تمام وجود در حل آن کوشا باشی و درستش کنی مثل بز به طرف مقابل زل بزنی و بیست مرتبه این واژه را تکرار کنی هم بد است، شاید خیلی بدتر، چون این‌طوری هردوی‌تان را بز فرض کردی. این‌جا با آدم کاری می‌کند که گاهی فکر می‌کنی چه به‌تر بود که جای شنیدن دایم کلمه‌ی لعنتی «متاسفم» طرف مقابل توضیح می‌داد یا حداقل توضیح نمی‌داد و تو می‌توانستی مسئله را به شیوه‌ی خودت حل و فصل کنی نه این‌که هی متاسفم تحویل بگیری و یک لب‌خند گل و گشاد که می‌دانی چه میزان حماقت و دروغ پشت آن نهفته است و مجبور باشی با شیوه‌ی کاملن متمدن بگویی ایرادی ندارد. در حالی‌که همه‌چیز سر تا پا ایراد است و راه‌حلی هم وجود ندارد.

برج میلاد «نماد مردانگی» و تونل توحید «نماد زنانگی»

ببینید سرنوشت ما دست چه کسانی افتاده است و چه کسانی دارند برای ما تصمیم می گیرند. نمی دانم بخندم یا گریه کنم؟ شما می خندید یا گریه می کنید؟

واقعا متاسفم از «غلبه نگاه جنسی» در تحلیل‌ها و تفسیر‌های محافظه‌کاران و برخی خبرنگارنماها که در یکی از این تحلیل‌ها برج میلاد «نماد مردانگی» و تونل توحید «نماد زنانگی» معرفی شده است.
تحلیل‌های «جنسی» محافظه‌کاران از دنیای پیرامونی خود مضحک، شرم آور و تأسف بار است و نشانه «بیماری» نویسنده آن.
برداشت‌های جنسی از لوگوی روزنامه «تهران امروز» و قطع کردن صدای ضبط شده یک زن در آسانسور که می‌گوید «لطفا مانع بسته شدن در نشوید» از مصادیق «بیماری جنسی» گروهی از محافظه‌کاران است.
انتشار یادداشتی در سایت «رجا‌نیوز» با عنوان «زیست جهان جنسی و مقوله‌ حجاب» و برخی تعبیرها و برداشت‌های جنسی آن مضحک و نشان از بیماری فکری نویسنده و نادانی و بی سوادی او دارد. شاید هم می خواهد مانند... پله های ترقی و پیشرفت را یک شبه طی کند.
در یادداشت سایت «رجا‌نیوز»، برج میلاد «نماد مردانگی» و تونل کردستان و توحید «نماد زنانگی» شهر تهران معرفی شده است.
«رجا‌نیوز» همچنین نوشته که «لایی کشیدن در ترافیک خیابان‌ها و لذت حاصل از آن، یک کنش سکشوال است. چنین کنشی شب‌ها در خیابان لذت بیشتری تولید می‌کند.»
در همین یادداشت، آمده است: «داخل کردن یک توپ درون یک سوراخ (دروازه) و لذت حاصل از این فعل. لایی زدن بازیکن مقابل به مثابه یک حریف جنسی و لذت حاصل از آن برای شخص فاعل (لایی زن) و خشم مفعول (لایی خور). فریاد‌ها و خوشحالی‌ها و حتی عصبایت‌های حاصل از برد یا باخت، همگی کنش‌هایی سکسشوآل هستند.»
نویسنده این یادداشت اضافه کرده که «آشپزخانه‌ اُپن نماد روسپیگری معماری مدرن است» و «اتومبیل پژو ۲۰۶ یکی از محصولات سکسشوآل صنایع خودرو سازی پژو فرانسه» به شمار می‌رود.
«این نگاه‌های بیمارگونه، به جای روانه شدن به کلنیک‌های روان‌شناسی جهت معالجه افرادی که حتی برج میلاد را با نگاه جنسی می‌نگرند، سر از تریبون‌های رسمی و ارگان دولت در می‌آورند و به عنوان فلسفه به خورد مردم داده می‌شوند.»
«صاحب چنین نگرشی که حتی اشیا، خیابان‌ها و خودرو‌ها را نیز با نگاه جنسی می‌بیند اگر قدرت اجرایی هم پیدا کند، معلوم است که با رفتارهای متعارف برآمده از اقتضائات سنی جوانان چگونه برخورد می‌کند و چه تفاسیری از آن ارائه می‌دهد.»
پیش‌تر ابراهیم فیاض استاد دانشگاه امام صادق گفته بود که حجاب «تخیل جنسی» انسان‌ها را تحریک می‌کند و «محرک‌های جنسی» عامل حوادث دو سال گذشته در ایران بوده است.

می خواستم با خواهرم ... کنم.

به گزارش ايسنا به نقل از پايگاه اطلاع‌رسانی پليس، پسر جوان در دايره اجتماعی كلانتری جهاد مشهد سخن گفت: با چند دختر جوان رابطه خيابانی داشتم و آن‌ها را با وعده‌های دروغين خام كرده بودم؛ مادرم كه از اين كارهايم احساس نگرانی می‎‌كرد سعی داشت با نصيحت دلسوزانه مرا به سر عقل بياورد اما من هميشه نصيحت‌های او را به مسخره میگرفتم و میگفتم مرا به حال خود رها كنيد تا روزهای خوش جوانی ام را سپری كنم.
وی اضافه كرد: اما راست میگويند كه دست روی دست بسيار است چون با ماجرايی كه اتفاق افتاد، فهميدم پاكی و عفت بهترين گوهر در وجود آدمی است و اگر به ناموس كسی چشم داشته باشی به ناموس تو نيز نگاه خواهند كرد.
پسر جوان در دايره اجتماعی كلانتری جهاد مشهد ادامه داد: حدود دو هفته قبل يكي از دوستانم با آب و تاب برايم تعريف كرد كه با دختري با كلاس دوست شده است و با هم ارتباط زيادي دارند؛ دوستم با اين حرف‌ها مرا نيز وسوسه كرد تا از آن دختر خانم سوء استفاده كنم. او يك روز با آن دختر قرار گذاشت و مرا نيز به ويلاي پدرش برد و در آن جا مخفي كرد و قرار شد وقتي آن دختر به داخل باغ آمد، نقشه خود را اجرا کنيم.
پسر جوان آهي كشيد و افزود: داخل باغ منتظر دختر خانم بوديم كه دوستم گوشي تلفن همراه خود را روشن كرد و گفت از ارتباط خود با آن دختر فيلمبرداری كرده است. در اين لحظه با لبخندي گوشي را از دست او قاپيدم تا آن تصوير كثيف را ببينم اما وقتي دقيق نگاه كردم متوجه شدم آن دخترجوان، خواهر خودم است كه ...!
وي اظهار داشت: با ديدن اين صحنه شرم آور كنترل خودم را از دست دادم و بدون آن كه چيزي بگويم با دوستم درگير شدم. من او را حسابي كتك زدم. دوستم نيز مقاومت مي‌كرد و با ميله‌اي كه در دست داشت آنچنان ضربه اي به بدنم زد كه استخوان دستم خرد شد و دچار مشكل جدي شده‌ام.
پسر جوان قطرات اشك را از روي صورتش پاك كرد و گفت: الان دست راستم كاملا از كار افتاده است و هيچ حس و حركتي ندارد. حالا مي‌فهمم دختراني كه طعمه هوس‌هاي شيطاني من شده‌اند، هر كدام خانواده‌اي دارند و بي احترامي به ناموس ديگران به منزله زير پا گذاشتن ناموس خود فرد است.

رویای از دست رفته

حتا پیش از آن‌که بداند عقیم شده است، پیش از آن‌که اندامی به نام اندام جنسی را بشناسد و در میان این همه کلمه‌ای که زبان فارسی دارد، نامی را برای عضو زنانه‌ی خود و هویت پشت آن بیابد، این مسئله از او گرفته‌ شده است. جغرافیای ناموجود، بی‌نام، بی‌نشان و متروک تا آن زمان که غارت شود و به تاراج رود. کلمه‌ها وقتی بیایند مصداق‌های خود را از سایه بیرون می‌کشند و این چنین است که زبان به بیان و حل مسئله کمک می‌رساند.
زن بودن در جامعه‌ی حتا امروز‌، وجود خارجی ندارد و بیش‌تر می‌توان گفت که گونه‌ای از مرد نبودن است. زن بودن همان تمرین نبودن است، ممارست در پاک شدن از هر آن‌چه که زنانگی را می‌پراکند و تاسف‌بارتر این‌که مرد بودن هم خود گونه‌ای از دیگری بودن است که در فاصله‌ی شدید از انسان بودن قرار گرفته است، و مهم‌تر از همه‌ی این‌ها این است که وقتی وجود انسان به صرف بودن‌ا‌ش شریف نباشد، نمی‌تواند جنسیت را از چارچوب جنس رها کند چرا که باور به حبس زنانگی در جسم زن، به مراتب نابودکننده‌تر از نادیده گرفتن زنانگی زن است. درست همان چیزی که غرب متمدن، آن را بازتولید و ترویج تعریف می‌کند. همان‌قدر که ما از این سوی بام افتاده‌ایم، کسانی هم از آن‌سوی بام افتاده‌اند و این نقطه‌ی مشترک ماست، نقطه‌ی افتادگی از ضرورت انسان و تکثیر آن در خودبودگی منحصر‌به‌فرد هر عضو جامعه‌ی بشری.
سرگیجه‌ی بین دو نقش اثیری و لکاته، جایی برای زنانگی نمی‌گذارد، آن زمان که زنانگی در پس نقش‌های تعریف شده‌ی دخترانگی، خواهرانگی، مادرانگی، همسرانگی رنگ می‌بازد و دفن می‌شود و این نقش‌ها فقط و فقط تعریف مرد نبودن هستند، چگونه می‌شود که از حقوق یک انسان صحبت کرد و از آن مهم‌تر، حرکت یک کودک را به سوی زنانگی بررسی کرد؟ و دیگر این‌که، چگونه می‌توانیم به این نقطه برسیم که حق انتخاب چگونه ‌انسان‌بودن را فارغ از کروموزوم‌ها، به خود فرد واگذار کنیم؟
آن زمان که پستان‌ها شروع به رشد می‌کنند و موهای آلت جنسی می‌رویند، آن زمان که اولین خون ماهانه مشاهده می‌شود و اولین تجربه‌ی تغییرات هورمونی، خود را بروز می‌دهند، یک زن با واقعیت ابژکتیو خود روبه‌رو می‌شود، همان واقعیتی که قرار است تا فراموش شود و یا از واقعیت به جنسیت، فروکاهیده شود و این بحران بلوغ را برای یک دختر نوجوان، دو چندان می‌کند چراکه درست در همین زمان است که تصمیم می‌گیرد چه چیز باشد و بودگی او رفتار دیگری را و سرنوشت پیش رویش را روشن می‌کند که در بیش‌تر موارد حتا با سرکشی‌ها تعیین شده است و گاهی چنان نهادینه که حتا جایی برای چند و چون  و سرکشی نمی‌گذارد. در همین نقطه است که زن فیزیولوژیک با زن روان‌شناختی ملاقات می‌کند و بسته به فرهنگ، باور، نقش مذهب، آموزش در هر جامعه‌ای، تلاش برای نیل به زنانگی بدنی که زن است، بیش‌تر می‌شود.
در جامعه‌ای چون ایران، حتا به فرد اجازه داده نمی‌شود تا جنس اعطایی خود را با جنس مورد نظر خود مطابقت دهد، به عبارت دیگر، درزمانی که موجودیت زنانگی ومردانگی و هم‌چنین زن بودن و مرد بودن، دچار خدشه است، صحبت از انتخاب رفتار زنانه و مردانه شبیه یک شوخی می‌ماند. اگرچه قائل بودن به تعریف جنسیت، در چارچوب زنانه و مردانه، واپس‌گرایانه است ولی برای رسیدن به مرحله‌ی بعدی باید جایی از آن عبور کرد. اگرچه گاهی آن‌هایی هم که عبور کرده‌اند، به ورطه‌ی افراط افتاده‌اند. (بقیه در ادامه مطلب)

ادامه نوشته