فریده لاشایی، نقاش - نویسنده - مترجم مقیم اروپا

هدف لاشایی بر پرده آوردن ظاهر طبیعت به شیوه و روشی خاص نیست به نمایش بخش و برشی از طبیعت نیز نمیپردازد. با این همه اثرش نوعی ترجمان احساس طبیعت است. احساسی که سخت واقعی وبیخدشه جلوه میکندوشکل حضور نقاش دربرابرطبیعت رابه خودمیگیرد. طبیعتی که لاشایی تصویرمیکنداهمیتی متافیزیکی داردوبازتاب نوعی آگاهی درونی است. گوشهیی ازیک چشمانداز کلی است که گویی دربیزمانی مطلق نقاشی شده است. طبیعتی که درپیوندبا کشمکشهای درونی انسان مطرح میشود و دست کار نقاشی است که حیرتزده در برابر بیکرانگی و غنای طبیعت، تمام تجربههای هنری خود را بر پرده میآورد تا مکر تصویرگر لحظات پادرگریز آن باشد. منظرهپردازی همیشه ادبی و روایی بوده است اما چشماندازی که لاشایی به نیروی تصور خود به تصویر در میآورد بیزمان و بیروایت است و جزییات آن، همانگونه که خاطرهی چشمانداز محو میشود، در فضای پرده مستحیل میشود و مرزهای مشخص اشیا و عناصر طبیعت از میان میرود.
حتاهنگامی که به رشد علف وگیاه وشوق رفتن و رهیدن میپردازد نیزسکوتی وهمناک بر کارش سایه میافکندو انگارهمه چیز خودراتسلیم ضربآهنگ مرگآور زمان کرده است. حضورسنتی کارکرد رسانهی نقاشی که از روزگار سزان به این سو بر جسمانیت رنگ تاکید ورزیده است. حضور همان سنتی که بر خط و رنگهای به هم آمیخته و فرمهای نامنتظر تاکید دارد و سرانجام، حضور سنت نقاشی خاور دور همه و همه در آثار لاشایی حسشدنی است وبا این همه نگاه او به طبیعت نگاهی نو و امروزی است.
او «شالبامو» را نیز نوشته و تعدادی هم کار ترجمه دارد. لاشایی در گفتوگویی میگوید که «فریده لاشایی نقاش و نویسنده، هر دو، یکی هستند و همیشه ادبیات، مشغله ذهنیاش بوده است.»
هرگز در ذهنش نبوده که نقاش باشد. هر چند که در گفتوگویی و در جایی وقتی از دوران کودکیاش میگوید، اذعان میکند که همه از کودکی نقاشباشی صدایش میکردند. شالبامو کم شبیه نقاشی نیست و عدهای هم اعتقاد دارند که لاشایی با این رمان نقاشی کرده و شالبامو یک کلاژ تمام عیار است. رمان از دریچه چشم «پروینخانم» مادر فریده لاشایی است وگاه خاطرات پروین خانم با خاطرات راوی گره میخورد. گاه روایت عقبتر از زمان راوی است و گاه به دوران روایت رمان یعنی زمان جنگ عراق و ایران باز میگردد. رمان پر از ماجراهایی است که راوی با امثال «سهراب سپهری» و «احمدرضا احمدی» و زنان و مردان صاحبنام دیگر داشته است. نثر رمان، پاکیزه وفاخر است وحالتی از شعر دارد. بعضی از تصاویر رمان، درست یک تابلوی نقاشی است که لاشایی به جای نوشتن، رنگآمیزیاش کرده است «صدایش گل میخی بود که ترانهها را در خاطره میکوبید، چنانکه تا به امروز طنین آنها در کوچه پس کوچههای بارانزده آویزان است. روی سیمهای تلفن، روی لبههای سفالهای شکسته، گوشه گاریهایی که گاریچیان آنها که مدتهاست مردهاند. هرگاه از آن حوالی رد میشدند لحظهای توقف میکردند تا جانی بگیرند.

او میگوید: «در نوشتن آدم میتواند از نقاشی استفاده کند، ولی برعکس آن کمتر اتفاق میافتد. در نقاشی آدم خیلی ناخودآگاه حالاتش را بروز میدهد. در واقع اگر شکل منطقی به آنچه فکر میکند بدهد کار خراب میشود. ولی در نوشتن اینگونه نیست که همهاش ناخودآگاه آدم فعال باشد. در نقاشی ذهن آدم مرتب تصویر میسازد. تصویر پشت تصویر. من یک تجربه از این تصویرسازیها دارم. در زندان که بودم زیاد شطرنج بازی میکردم. بعد از مدتی احساس کردم که هر بار که چشمم را میبندم، همه جا پرمیشود از این مهرههای شطرنج.
اینجوری است که ذهن آدم درگیر تصویرمیشود. حالا میخواهی بنویسی. این بار ذهنات درگیر کلمه است در اینجا روند آگاهانهی ذهن «اندیشه» دخالت مستقیم دارد، شروع میکند به جملهسازی و ردیف کردن آن پشت سرهم و مدتی طول میکشد تا این روند جایش را به فوران تصاویری بدهد که در اثر این کنش و واکنش خودبهخود ایجاد شده است و این درگیری و تکامل اندیشه و ذهن برای من نقطهی عطف ادبیات است. اینجا آدم باید حواسش جمع باشد و فوری یادداشتبرداری کند تا کلمات را گم نکند. بگذارید از شباهتهای این دو هم بگویم، یعنی نقاشی و ادبیات. من به مرور زمان یادگرفتم که از تصادف در نقاشیهایم استفاده کنم و همین کار را هم در نوشتههایم انجام می دهم.»
او با درهم آمیختن و درهم دواندن رنگ، تصویری سیال از طبیعت بهدست میدهد و چشماندازی نقاشی میکند که در آن ردپای چندانی از نشانههای آشنا و متعارف طبیعت دیده نمیشود، اما احساس طبیعت و نشانههای ساختن و انهدام مداوم و نیروی درونی آن حسشدنی است. در نقاشیهای لاشایی احساس کولیوار بیآنکه به پذیرش فرمی خاص تن دهد در فضای پرده سرگردان است و گهگاه به گونهیی گذرا و پادرگریز در فرمهای گوناگون جلوه میکند تا حضور آنها را توجیه کرده باشد. از همین رو در آثارش جاذبهیی وجود دارد که گاه به سبب هنر است و گاه به علت احساس و یا آنچه «امانوئلکانت» آن را معادل زیبایی مینامید.
فریده لاشایی ادامهی دیدگاه نقاشی عمل را با تاثیر از آبستره اکسپرسیونیستهای آمریکایی به کار بست و انتزاعی را در پیش گرفت که نقاشان جوان آن را با خلاقیت و آوردن ایده در اثر به بهترین نحو کامل کردند، در حالیکه خود لاشایی مبدل به یک نقاشی حرفهای در این راه شده است. لاشایی به مانند موجسواری است که به خوبی از نیروی باد و انرژی آب بهره میبرد و چنان پشتک وارویش در دل موج ماهرانه است که بیننده را متحیر میکند به گونهای که گمان براین است که خطا بر قلم نرفته است و از ابتدا همهی عناصر چنانکه بایسته است و شایسته بر سرجایشان نشستهاند و همچنان هویت قراردادیشان برای بیننده محفوظ است که گلدانش بنامد یا طبیعتی چینیماب که خلق اثر را مایه در آن میدانند این روح سرکش در عین حال از صمیمیتی شاعرانه مایه میگیرد که باب تفالش عام است و ادراک آن خاص و این میسر نیست مگر از زیستنی شاعرانه در محضر تصویر.
با سلام