اعدام به روایت عمو شلبی (شل سیلور استاین)

«شلسیلوراستاین» در نوشتههاش سعی میکنه دنیا رو با نگاه خودش ببینه و واسه همینه که کارایی که برای بچهها هم مینویسه با بقیه فرق داره و تازه اصلن معلوم هم نیست واسه بچههاست یا بزرگترا. همینه که باعث میشه هنوز خیلیها خریدن و خوندن کتابای اونو برای فرزندانشون درست ندونن، اما اهمیتی داره؟ نه. چون هر روزه میلیونها آدم تو دنیا آثارشو میخونن و با اون زندگی میکنن. من فکر میکنم که نوشتههای «سیلوراستاین» نه غیرمتعارفن و نه خلاف عرف جامعه، اونا فقط طبیعی هستن، مثل خود زندگی. بچهها تو داستانای اون بچگی و بازیگوشی میکنن و شربازی از خودشون در میآرن و بعضیوقتا بدجنسی، اما همهی اینا طبیعت واقعی کودکیه. «شل» عاشق زندگی بود، همون جوری که هست نه اونجوری که سعی میشه نشون داده بشه. شاید به همین علته که اون تعریف متفاوتی و جدیدی از همه چیز به ما میده، از تولد و کودکی و فقر گرفته تا جنگیدن، کشتن، عاشقشدن و حتا مردن.
راستش چیزی که بهانهای شد برای نوشتن از سیلوراستاین این بود که دیروز خوندم که دوباره هوس کردن که «سکینهمحمدی» رو اعدام کنن و بعد چند ساعت بعدش یکی دیگه میآد میگه نه هنوز معلوم نیست. داشتم با خودم فکر میکردم که عجیبه، یه جوری از اعدام یک آدم صحبت میکنن که انگار نه انگار که این یک انسانه با تمام آرزوها و رویاهاش، به سادگی حکم صادر میکنن و روز بعد عوضش میکنن، نمیگن این زن بدبخت روزی هزاربار میمیره و زنده میشه؟ نمیگن اینجور زندگی، براش هزار بار از مرگ بدتره؟ به این چیزا فکر میکردم که بهطور اتفاقی برخوردم به شعری از سیلوراستاین در مورد آخرین لحظات زندگی یه محکوم به اعدام و دیدم به نظرم هیچکسی تا حالا اینقدر زیبا و دردناک اونو توصیف نکرده. همهی این خطوط رو نوشتم برای اینکه به نویسندهی این شعر ادای احترامی کرده باشم و نوشتن زندگینامهی مفصل اون رو میذارم برای یه وقت دیگه. شاید روزی که خواستم خبر آزادی سکینهمحمدی و یا یک محکوم به اعدام دیگه رو بنویسم.
و حالا شعر شلسیلوراستاین:
«چوبه دار برپا میکنند، بیرون سلولم.
25دقیقه وقت دارم.
25 دقیقه دیگر در جهنم خواهم بود.
24 دقیقه وقت دارم .
آخرین غذای من کمی لوبیاست.
23 دقیقه مانده است.
هیچکس نمیپرسد چه احساسی دارم .
22 دقیقه مانده است.
به فرماندار نامه نوشتم، لعنت خدا به همهی آنها .
آه … 21 دقیقه دیگر باید بروم .
به شهردار تلفن میکنم، رفته ناهار بخورد .
بیست دقیقه دیگر وقت دارم .
کلانتر میگوید، پسر، میخواهم مردنت را ببینم.
نوزده دقیقه مانده است .
به صورتش نگاه میکنم و میخندم … به چشمهایش تف میکنم .
هجده دقیقه وقت دارم .
رییس زندان را صدا میزنم تا بیاید و به حرفهایم گوش بدهد.
هفده دقیقه باقی است .
میگوید، یکهفته، نه، سههفته دیگر خبرم کن .
حالا فقط شانزده دقیقه وقت داری.
وکیلم میگوید، متاسفانه نتوانستم کاری برایت انجام دهم.
م م م … پانزده دقیقه مانده است .
اشکالی ندارد، اگر خیلی ناراحتی بیا جایت را با من عوض کن .
چهارده دقیقه وقت دارم .
پدر روحانی میآید تا روحم را نجات دهد،
در این سیزده دقیقه باقی مانده .
از آتش و سوختن میگوید، اما من حس میکنم که سخت سردم است .
دوازده دقیقه دیگر وقت دارم .
چوبهی دار را آزمایش میکنند. پشتم میلرزد .
یازده دقیقه وقت دارم .
چوبهیدار عالی است و کارش حرف ندارد.
ده دقیقه دیگر وقت دارم .
منتظرم که عفوم کنند … آزادم کنند .
در این نه دقیقهای که باقی مانده .
اما این که فیلم سینمایی نیست، بلکه … خب، به جهنم .
هشت دقیقه دیگر وقت دارم .
حالا از نردبان بالا میروم تا بر سکوی اعدام قرار گیرم .
هفت دقیقه دیگر وقت دارم .
بهتر است حواسم جمع قدمهایم باشد و گرنه پاهایم میشکند .
شش دقیقه دیگر وقت دارم .
حالا پایم روی سکوست و سرم در حلقه دار …
پنج دقیقه دیگر باقی است .
یالا عجله کنید، چیزی بیاورید و طناب را ببرید .
چهار دقیقه دیگر وقت دارم .
حالا میتوانم تپهها را تماشا کنم، آسمان را ببینم .
سه دقیقه دیگر باقی مانده .
مردن، مردن انسان، به راستی نکبتبار است .
دو دقیقه دیگر وقت دارم .
صدای کرکسها را میشنوم … صدای کلاغها را میشنوم .
یک دقیقه دیگر مانده است .
و حالا تاب میخورم و می ی ی ی ی روم م م م م ..
شعر: بالاخره میمیری

با سلام