دنیا پیش چشمانم تیره و تار شد. در مسیر برگشت هرچه داد و بیداد کردم که آخه بابا جان، من همه رو فحش دادم چرا شما مجازاتم نمی‌کنید؟ کسی گوشش بدهکار نبود.» داد زدم: «پس این عدالت الهی کجاست؟ ترازویش چرا کج شده؟ من گناه‌کارم، من یک نامرد به تمام عیارم، من عده زیادی را بی‌آبرو کرده‌ام، من آدم کشته‌ام، جان مادرتان مرا در بازداشت‌گاه نگه دارید.» یکی از مامورها در حالی‌که کیسه‌ای را روی سرم می‌کشید گفت‌: «فعلن یکی از کشته مرده‌های شما در زیر زمین خانه استاد منتظرتان است.» مدتی بعد با برداشتن کیسه از سر، چشمم به جمال رشید ملا محمد عمر که از عصبانیت در حال دست‌کشیدن به ریش‌های بلندش بود روشن شد.

با لکنت زبان گفتم‌: ملا جان سلام،خوبی‌؟ شرمنده مجبور شدم بدون اجازه شما منزل را ترک کنم. آخه یه کار اورژانس پیش آمد. ملا که رنگ چهره‌اش از قرمزی به کبودی زده بود رو به صاحب‌خانه کرد و گفت‌: «حاج اقا، درسته که ما این‌جا در حال گذراندن مجازات معصیت‌مان هستیم ولی می‌دانید که غیرت ما اجازه نمی‌دهد که همسر شرعی‌مان بدون اجازه بخواهد از خانه بیرون برود. این‌بار به احترام شما چشم‌پوشی می‌کنم ولی اگر دوباره تکرار شود به ذات اقدس قسم‌، خونش را جلوی پای شما خواهم ریخت.»

من که از ترس رنگم مثل گچ سفید شده بود آب دهانم را به زور قورت دادم و گفتم‌: «ملا جان، خودت را ناراحت نکن، حالا یه ماجرایی پیش اومد شما به دل نگیر.»  با خودم فکر کردم: «عجب گرفتاری شده‌ام تا الان می‌ترسیدم از اون‌ام حالا باید بترسم از جون‌ام، این بهشت هم مصیبت شده برای من. ای بمیری علی، نمی‌شد چند تا گند بیش‌تر تو دنیا می‌زدی تا نازنین و هفت جد و آبادش نتونند سهمیه یه روزه بهشت برات بگیرند. همون جهنم مگه چه‌اش بود؟ به قول قدیمی‌ها حالا گیرم نرم نبود ولی گرم که بود‌. فوق فوقش چند تا عذاب داشت که اون هم بعد از مدتی عادت می‌شد و دردی هم حس نمی‌کردی.» تو همین فکر‌ها بودم که دیدم همه رفته‌اند و من مانده‌ام و ملا محمد عمر، شوهر عزیز، با عصبانیت گفت‌: «مثل بچه آدم برو تو اتاق خواب روی تخت بخواب‌.
من دو رکعت نماز ترک معصیت می‌خوانم و می‌آیم آن‌جا. وای به حالت بخوای ادا در بیاوری.» رفتم داخل اتاق خواب و منتظر شدم تا شوهر دیلاقم‌، لخت از راه برسد و یک بلای اساسی سرم بیاورد. به فکر حوری افتادم. گفتم: «این حوری می‌تونه بدون این‌که کسی متوجه‌اش بشه بیاد این‌جا و به من سر بزنه‌. شایدم بتونه یه کاری برام انجام بده، ای خدا، کاشکی الان پیداش بشه.» یک‌دفعه حوری جلوی من سبز شد و گفت‌: «اینم از آرزوی تو که بر آورده شد.

باز نگی من بدبختم و کسی به حرفم گوش نمی‌کنه، می‌خواستی یه آرزوی بزرگ‌تر بکنی؟» گفتم‌: «الان وقت این حرف‌ها نیست، تا چند دقیقه دیگه نماز ترک معصیت‌اش تموم می‌شه و می‌آد برای بردن ثواب آن. باید فوری دست به‌کار بشیم. یک‌سری قرص آرام‌بخش و مسهل و شل‌کننده عضلات رو برات نسخه می‌کنم به سرعت برق و باد می‌ری از داروخانه بیمارستان می‌گیری و می‌آی این‌جا.» چند دقیقه‌ای طول کشید تا راضی‌اش کردم‌. بلافاصله غیب‌اش زد و بعد از چند دقیقه با بسته قرص‌ها ظاهر شد. فوری رفتم آشپزخونه و یک معجون شیر و خرما و پسته و عسل و گردو درست کردم و قرص‌ها رو خورد کردم و با آن‌ها قاطی کردم.

یک لیوان از معجون رو با خودم به داخل اتاق خواب آوردم. حوری گفت‌: «ببین عالیه جان، این یارو سرش بلایی نیاد‌ها، نمیرد روی دست‌مان بماند، میگن طرف‌دار زیاد داره که عذاب‌اش رو به بهشت منتقل کردند.» گفتم‌: «نه بابا، فقط چند جاش شل می‌شه و بعد خوابش می‌گیره و در ادامه اسهال می‌شود همین.» هنوز حرفم تمام نشده بود که ملا وارد اتاق شد و گفت‌: «با کی صحبت می‌کردی زن‌؟» حوری بلافاصله غیب‌اش زده بود. گفتم‌: «با هیچ‌کس آقا، داشتم با خودم دعای قربت می‌خوندم.» ملا داشت بند نخی شلوار گشادش را شل می‌کرد که گفتم‌: «عزیزم، برات یک معجون درست کرده‌ام که هم رفع خستگی باشد و هم تقویت قوا، مخلوطی از خرما و عسل و پسته و گردوست، خیلی مقوی است.»

ملا محمد لبخندی حاکی از رضایت بر لبان‌اش ظاهر شد و گفت‌: «فدای زن عزیزم بشوم که به فکر سلامتی شوهرش است‌، خوبه آدم زنش دکتر باشه حسابی تقویتش می‌کنه. بده لیوان رو تا یک نفس سر بکشم و بریم سراغ بقیه قضایا.» معجون را لاجرعه خورد و لباس‌هایش را در‌آورد و خودش را روی من انداخت. برای این‌که فرصتی داشته باشم تا قرص‌ها اثر کند شروع کردم به عشوه و ناز کردن و گفتم‌: «میدونی عزیزم، بهتره یکی یکی لباس‌هایم رو در بیاری تا من هم حسابی تحریک بشم.» ملا محمد که فکر می‌کرد من زن سر به‌راهی شده‌ام از خوش‌حالی در پوست خودش نمی‌گنجید و هر‌چه می‌گفتم را مو به مو اجرا می‌کرد. حتمن تو دلش می‌گفت که چه خوبه آدم هم‌چین عذابی داشته باشه و در حالی‌که آخرین لباس من رو در آورده بود از جا بلند شد کمی تلو تلو خورد و مثل درخت پیر تبر خورده‌ای روی زمین افتاد. (ادامه دارد...) دنباله داستان سه شنبه آینده...