تصاویر جست‌وجو شده را که باز کردم از تعجب دهانم باز ماند‌. عکس‌های خودم با همه دوست‌دخترها و زنانی که در اون دنیا باهاشون رابطه داشتم روی اینترنت جهان آخرت آپلود شده بود. هرعکس به یکی از سایت‌های شخصی و یا وبلاگ‌های همون دخترها یا دوستاشون لینک شده بود که خوب اون‌جا هم طبق معمول من شخصیت بد و منفی بودم. از این‌که حتا یک صفحه که در اون اسم من به نیکی برده شود پیدا نکردم احساس افسردگی بهم دست داد. تلویزیون رو خاموش کردم و با خودم گفتم یه سری به شوهر عزیز  بزنم و بعد یه برنامه‌ای با حوری بذارم و بشینیم یه دل سیر حرف بزنیم.
برگشتم اتاق خواب و دیدم ملا محمد عمر همان‌طور دمر روی زمین با صورت افتاده و تکان هم نخورده است. سعی کردم برگردانمش و بالشی زیر سرش بذارم. دیدم صورتش کاملن کبود است. رنگم پرید و فوری انگشتانم را روی گردنش گذاشتم هیچ ضربانی حس نشد. قلبم داشت از کار می‌افتاد. بلافاصله چشم‌هایش را نگاه کردم و متوجه شدم که ای دل غافل، ملا محمد عمر بر اثر همان ضربه سقوط جابه‌جا مرده است. دو دستی توی سرم زدم و یاد حرف حوری افتادم‌. گفتم الان است که برای اون بیچاره هم دردسر درست بشه و دو نفری با هم بریم زندان.

صدا زدم حوری کجایی بیا که بدبخت شدیم. حوری ظاهر شد و با دیدن جنازه ملا عمر گفت‌: «خدا بگم چکارت کنه، نگفتم کاردستمان می‌دی، حالاکی می‌خوادجواب باری‌تعالی رابدهد‌؟ قتل عمددر بهشت برین آن‌هم با مشارکت یکی از حوریان بهشتی‌؟ این دیگه آخر مصیبت است. من احمق، چرا خام حرف‌های تو شدم، تو در کسوت زن هم زن‌ها رو فریب می‌دی تو دیگه چه موجودی هستی؟» گفتم : «حالا گریه و زاری نکن بذار ببینم چه می‌شود کرد؟ این استاد را چه جوری باید خبر کرد؟ سر و صدا هم بکنم فکر می‌کنند دارم از زیر دست ملا محمد در می‌روم. خداکنه یکی‌توی تلویزیون ماهواره‌ای ماجرا را دیده باشد و به انتظامات خبر بدهد.» حوری گفت‌: «تلویزیون‌، خونه استاد را پوشش نمی‌دهد بدبخت، یه فکر دیگه کن. من که باید بروم و خودم را معرفی کنم.» گفتم‌: «خوب پس زحمت بکش بگو من‌را هم بیایند ببرند وگرنه باز مجبور می‌شوم بالا و پایین عالم را فحش بدهم تا سروکله شان پیدا شود.»

حوری رفت و من هر‌چه منتظر شدم خبری نشد‌. روی تخت دراز کشیده بودم و داشتم به عاقبت کارهایم فکر می‌کردم‌. به خودم گفتم‌: «خوب به سلامتی تجربه آدم کشی در بهشت را هم نداشتی که پیدا کردی‌. خدا آخر و عاقبت را به خیر گرداند.» پلک‌هایم سنگین شد و خوابم برد. با صدای بسته شدن در آهنی از خواب بیدار شدم و خودم را در یک سلول کوچک داخل زندان دیدم. چند سلول دیگر هم در دو طرف یک سالن بزرگ به چشم می‌خورد. هیچ صدایی از سلول‌های بغلی شنیده نمی‌شد و نگهبانی هم اون دروبر نبود. گفتم‌: «به نظر می‌آید که من تنها زندانی زندان بهشت هستم و حتمن این سلول‌ها هم هیچ‌وقت مورد استفاده قرار نمی‌گیرد مگر این‌که دیوانه‌ای مثل من پیدا شود.» چند ساعتی گذشت و از هیچ‌کس خبری نشد‌. چند بار هم نگهبان را صدا زدم ولی جوابی نیامد. در سلول یک شیر آب و روشویی کوچک و تخت  وجود داشت‌.
نمی‌دانستم ساعت چند است و یا چه وقتی از روز است. فقط احساس گرسنگی می‌کردم. دوباره نگهبان را صدا زدم و داد زدم من گرسنه‌ام. چند دقیقه بعد در یک گوشه سلول دریچه کوچکی باز شد و یک ظرف غذا به داخل سلول افتاد. گفتم‌: «آه، اینجا همه چیز اتومات است؟ بفرمایید اگر توالت خواستم بریم چه جوری می‌شه؟» هیچ جوابی نیامد. ترسیدم و با خودم فکر کردم عذاب‌های این‌ها عجیب و غریب که هست نکنه دست‌شویی نرفتن یه عذاب باشه؟ غذا رو با ولع خوردم و از بس که فکر دست شویی بودم واقعن احساسش پیش آمد. صدا زدم الان وقتشه، یه فکری برای توالت بکنید که الان به سلول گند می‌زنم. باز هم خبری نشد‌. تا یک‌ساعت داشتم داد و بیداد می‌کردم ولی محل سگم به ام نمی‌دادند. چند لحظه بعد صدای پا شنیدم. به جلوی سلول آمدم و از میله‌های آهنی دو طرف راه‌رو را نگاه کردم.

بعدازچندلحظه سایه یک غول بی‌شاخ ودم ظاهرشدوبه‌دنبال آن مردی سیاه‌پوست بابیش از دومتر قد را دیدم که در انتهای سالن را بازکرد وبه طرف سلول من حرکت کرد. باتته پته گفتم‌: «خوش آمدید. چه عجب، من نیازفوری به توالت دارم.» طرف انگارنه انگارکه آدمی داره باهاش صحبت می‌کند. به جلویی سلول رسید و داد زد: «پرستار وارد شود.» می‌خواستم بگم پرستار کیه‌؟ که دیدم یک خانم با روپوش سفید در حالی‌که یک میز چرخ‌دار پزشکی که رویش پر از وسایل بود را هل می‌داد به طرف سلول آمد. در سلول باز شد و خانم پرستار وارد شد و گفت‌: «خانم دراز بکشید تا سوندتون را وصل کنم.» گفتم‌: «جانم؟ من که مشکلی ندارم من فقط می‌خوام برم توالت.» گفت: «شاید شما خواستی روزی ده‌بار بروید توالت تکلیف ما چیست. یه سوند می‌زنیم روز‌ی یک‌بار کیسه‌تان عوض می شود.» گفتم‌: «اگه خواستم مدفوع کنم چی؟» با خون‌سردی جواب داد: «بهتون دارو می‌دیم تا شکمتون هفته‌ای یک‌بار کار کند. این‌جوری مشکل حل می‌شود.»… (ادامه دارد) دنباله داستان سه شنبه آینده...