پرستار دوباره بدون این‌که تغییری در چهره‌اش پدید آید گفت‌: «ایشان عینک‌زاده هستند یعنی از بچگی عینک داشته‌اند یعنی حتا وقتی حمام هم می‌روند عینک‌شان را برنمی‌‌دارند و پس از حمام یک ساعت جلوی شومینه می‌نشینند تا آب عینک‌شان خشک شود‌. کسی جرات ندارد دست به عینک ایشان بزند‌.» باگفتن این جمله مشغول پیدا‌کردن مجرای خروج ادرار شد و پس ازچند دقیقه گفت‌: «مثل این‌که دکتر اون‌روز بخار عینک‌شان خیلی زیاد بوده است چون دو مجرای ادراری و تناسلی شما راجابه‌جا باز‌سازی کرده‌اند‌. احتمالن شما با اولین تماس جنسی دچار پارگی شده و به اتاق عمل برده خواهید شد. لطفا مراقب باشید.»

دو دستی توی سرم زدم و گفتم: «ای بر پدر هرچی خل و چل بهشتیه لعنت، این‌چه بهشتی بود که نصیب ما کردی خدا‌‌؟ حتمن اگه دوباره ببرندم اتاق عمل‌، آقای دکتر شیشه‌های عینک‌شان  رفلکسی شده و می‌زنند جلو و عقب‌مان را یکی می‌کنند‌. حالا می‌خوای چه کارکنی‌؟» پرستار گفت‌: «هیچی مهم نیست‌. برای شما پوشک مای‌بیبی می‌گذاریم‌، از آن‌هایی که 24 ساعت دوام دارد و آب را جذب می‌کند‌.» بلند شدم و لگدی به وسایل روی ترالی زدم و گفتم‌: «من می‌شاشم به در و دیوار این سلول تا وقتی که بیایند و من‌را به یک‌جای دیگر ببرند‌. حلا ببین چه‌کار می‌کنم، پوشک مای‌بیبی‌تان را بدهید دکتر عینکی‌تان ببندد به خودش و به هفت جدوآبادش تا این‌قدر گند نزند به زندگی مردم.» پرستار زیرلب گفت‌: «عجب خانم دکتر عصبی و تند‌مزاجی‌، به من چه هرکار دلت می‌خواهد انجام بده.» این‌را گفت و نگهبان را صدا زد و از سلول خارج شد‌.

من برای این‌که لج‌شان را در‌آورم درهمان لحظه جلوی ورودی سلول نشستم وادرار کردم‌. بعد داد زدم  این ادرار من نشان‌دهنده قلمرو من است‌، کسی حق ندارد وارد قلمرو من شود، فهمیدید‌؟ چند لحظه بعد دونفر با تی و سطل آب آمدند و با گفتن این جمله که عجب آدم نجسی هستی کف سلول را شستند و رفتند‌. من که راه خوبی پیدا کرده بودم راه به راه جلوی سلول می‌شاشیدم و اجابت مزاج می‌کردم‌، بیچاره آن دونفر بلافاصله می‌آمدند و تمیز می‌کردند‌. بالاخره خسته شدند‌. دو نگهبان قلچماق آمدند و مرا ازسلول خارج کردند و به دفتر رییس زندان بردند‌.
با خودم فکر کردم این‌جا حتمن یک بخشی از همان کانون اصلاح و تربیتی است که قبلن یک‌بار دیگر مرا در بهشت آن‌جا برده بودند و احتمالن همان بنده خدایی که با من لج بود و دشمن خونی من بود هنوز رییس است و من باید دوباره با او گلاویز شوم. بعد از خروج از سالن سلول‌ها به جایی وارد شدیم که برایم آشنا نبود‌. وارد اتاقی شدم که روی آن نوشته بود رییس زندان مرکزی بهشت. گفتم‌: «اه، دیدید بهشت هم زندان داره، من هی به اون آقاهه می‌گفتم شما زندان دارید و عذاب می‌کنید می‌گفت نه، ما کانون اصلاح و تربیت داریم و این‌ها عذاب نیست و تنبیه است.»

رییس زندان مردی مسن با ریش و مویی کاملن سفید پشت میز بزرگی نشسته بود و به محض ورود ما سرش را بلند کرد و گفت‌: «همین زپرتی همه ما رو گذاشته سرکار؟ حالا کارت به جایی رسیده که به در و دیوار سلولهای زندان من می‌شاشی ضعیفه خانم‌؟ فکر کردی تو بهشتی و هر کار دلت می‌خواد می‌تونی بکنی؟ نه آبجی، این‌جا هم برای خودش قانون و مقررات داره، این‌جا زندان منه و من می‌گم کی کجا و چه‌جوری باید بشاشه.»

من گفتم‌: «سلام علیکم حاج آقا، ببخشید وسط بحث شاشی شما حرف می‌زنم، وله من فکر می‌کردم اوضاع بهشت و عالم آخرت متفاوت‌تر از این باشد، آخه الان کل گرفتاری و مشکل جهان آخرت شده شاشیدن موجود بی‌مقداری مثل من، حالا شما تصور کن اگه معضل‌های بزرگ‌تری پیش بیاد چه اتفاقی می‌افته‌.» رییس که از قیافه‌اش معلوم بود انتظار این بلبلی من را نداشت برافروخته شد و گفت‌: «در پرونده شما نوشته‌شده که انسانی فضول‌، پررو‌، خودخواه‌، بی‌تدبیر‌، نا‌اهل‌، و هزاران صفت ناشایسته دیگر هستید.

من مانده‌ام شما را چه کسی به بهشت راه داده است‌؟» گفتم‌: «عرض کنم خدمت حاج آقا، ماجراهای من یه کمی طولانی‌، عجیب و متفاوت است‌، البته شاید مال بقیه هم همین‌جوری باشه چون این‌جا هیچ چیزی ظاهرن عجیب به حساب نمی‌آید. سرتان را درد نیاورم من اصلیتم جهنمی است و اشتباهی اومدم این‌جا و از شانس بد مردانگی‌ام را هم از دست دادم. ببین حاجی بیا یک کار خیر بکن و ما رو برگردون شهر خودمون، یعنی بریم همون جهنم خودمون تا حالش رو ببریم.» طرف که تا حالا هیچ‌کسی را ندیده بود تقاضای رفتن به جهنم رو بکنه چشم‌هایش گرد شده بود و گفت‌: «واقعن خلی یا خودت رو زدی به خلی‌‌؟» … (ادامه دارد) دنباله داستان سه شنبه آینده...