گفتم: «چی شده؟ کتک خوردی؟ عذابت کردن؟ می‌خواستی بگی همه تقصیرها گردن منه؟ می‌خواستی بگی این علی زن هم که شد باز‌ هم زن‌ها را گول می‌زنه؟ می‌خواستی بگی این اولین تجربه کشتن‌اش در عالم آخرت بوده و حس عجیبی براش داره‌.» هنوز این جمله تمام نشده بود که ماموری با یک برگه وارد شد وگفت: «لطفن زیر اظهارات خود را امضا‌ کنید بازجویی تمام شد‌. گفتم: «جان؟ این‌جا همه چیزش کنترل از راه دوره، این بازجویی بود؟ من احمق که همه‌چیز رو خودم لو دادم. عیبی نداره آخرش مگه چی می‌شه؟ من رو می‌فرستید دیار سکون، بهتر از خوابیدن با «ملا محمد عمری» بود که هر چی براش توضیح می‌دادم بابا، دکتر «عینک زاده‌«، بخار عینکش زیاد بوده و نمی‌شه وارد اون‌جا شد، گوشش بدهکار نبود.»

برگه رو امضا کردم و به حوری گفتم‌: «حالا چرا تو رو روی سایلنت گذاشتند؟ ویبره‌ات فعاله؟ خودم زدم زیر خنده، اون با چشم‌های معصوم‌اش چنان نگاهی به من و اون خنده احمقانه‌ام انداخت که از خجالت آب شدم.» گفتم‌: «آخه عزیز من، من که مسوولیت همه اعمال را خودم به گردن گرفتم‌. اگه شده حضورن می‌روم پیش باری‌تعالی و می‌گم این من بودم که تو رو گول زدم و هر کاری می‌کنم که تو عذاب نشی.» هیچی نگفت و بلند شد و از در خارج شد.

عذاب وجدان در جهان آخرت را درست حسابی تجربه نکرده بودم که در این موقعیت به سراغم آمد. هی به خودم فحش می دادم که احمق جان، با این بی‌چاره چه‌کار داشتی؟ این‌که داشت زندگی حوری‌وار خودش رو می‌کرد و ازش هم راضی بود. تو همین فکر‌ها بودم که ماموری به دنبالم آمد و مرا از اتاق بازجویی بیرون برد. به خودم گفتم اگه دوباره من رو به همون سلول ببرند دوباره شروع می‌کنم به نافرمانی ادراری و حسابی حال‌شون رو می‌گیرم ولی با کمال تعجب مامور مربوطه داشت من را از ساختمان خارج می‌کرد. قبل از خروج از طبقه همکف به اتاقی برده شدم که در آن‌جا علاوه بر حمامی بسیار مدرن و تمیز کمد لباس بزرگی قرار داشت که در آن می‌شد ستی کامل از لباس‌های رسمی شیک پیدا کرد.
مامور به من گفت‌: «خانم دکتر لطفن پس از استحمام لباسهای‌تان را عوض کنید‌.» گفتم‌: «می‌خوایم بریم مهمانی؟» گفت: «بله یک مهمانی بسیار عالی.» حرفش را به‌عنوان متلک تلقی کردم و با بی‌میلی و فس‌فس‌کنان حمامی طولانی رفتم و بعد خودم را با امتحان کردن لباس‌ها سرگرم کردم. هیچ‌کس هیچ‌چیزی به من نگفت. چند نفری را هم که دیدم برخوردشان خیلی خوب شده بود. فکر کردم قبل از رفتن به اتاق بازجویی قضیه خیلی فرق می‌کرد. حالا چی‌شده که این‌ها این‌قدر با من مهربون شده‌‌اند شاید تازه می‌خوان من رو بفرستند بهشت واقعی.»

آماده که شدم همان مامور آمد و گفت: «ماشین جلوی ساختمان منتظر شماست خانم.» گفتم: «شما‌ها یه دفعه چه‌تون شد‌؟ همه‌تون با‌هام خوب شدین؟ نکنه واقعن می‌خوام برم دیار سکون و این لحظات قبل از سکون یک محکوم است مثل کسی که اون دنیا می‌خواستند اعدامش کنن و از چند لحظه قبل باهاش مهربون می‌شدند، آره؟» مامور خنده‌ای کرد و مرا تا جلوی درب همراهی کرد و بعد برگشت. از در ساختمان که خارج شدم اولین چیزی را که دقت کردم تابلوی معرفی ساختمان بود که نوشته بود: «مرکز نگه‌داری و بازتوانی بهشتیان خاص» با خودم گفتم: «ما هم بالاخره جزو خواص شدیم خدا رو شکر.» اسمی از زندان و کانون و این چیزها نبود.

گفتم: «اینجا هم که ریاکاری و لاپوشانی دارند‌؟ داخل می‌نویسند زندان مرکزی بهشت‌، این‌جا می‌نویسند مرکز بازتوانی بهشتیان خاص‌. عجب سیستمی درست کردی باری‌تعالی، ای ول، دست خوش بابا.» احساس کردم یکی جلوی گلویم را گرفته و فشار می‌دهد‌. گفتم: «بابا گه خوردم،   شوخی کردم، آدم نمی‌تونه با باری‌تعالی خودش شوخی بکنه‌؟ یه کم جنبه داشته باشید.» نفسم بهتر شد و توجه‌ام به ماشین «لیموزین» آخرین مدلی که پایین پله‌های ساختمان با در باز منتظر من بود جلب شد.»

گفتم: «دیگه چه آشی برای من پخته‌اند معلوم نیست‌. بعیده که با این ماشین ملت رو ببرند دیار سکون‌. شاید می‌خوان قبل از پایان کار یه تور بهشت‌گردی برایم بذارند تا من کمی فان داشته باشم.» داشتم از پله‌ها پایین می‌آمدم که دیدم حوری سرش رو از شیشه عقبی لیموزین بیرون آورد و گفت: «بیا دیگه کشتی مارو، همه معطل تواند، انگار می‌خواد بره عروسی.» گفتم: «اه، تو کی اومدی حوری جون، این‌جا چه خبره‌؟ نکنه می‌ریم سیزده به در‌‌؟» روی صندلی‌های راحت لیموزین که جا گرفتم رو به حوری کردم و گفتم: «حالا می‌خواین بفرمایید ما کجا قراره باهم برویم؟»

حوری لبخندی زد و گفت: «مگه بهت نگفتند؟» گفتم: «نه بابا، همه مثل خل‌و‌چل‌ها به من نگاه می‌کردند و هیچی نمی‌گفتند، حالا تو بگو.» حوری در حالی که سینه‌اش را سپر کرده بود گفت: «داریم می‌رویم دیدار باری‌تعالی، باورت می‌شه؟»… (ادامه دارد) دنباله داستان سه شنبه آینده...