اینجا سر بیگناه بالای دار هم می رود. (دل آرام دارابی عاشق بود نه قاتل)

دلآرام شروع کرد به تعریف کردن ماجرا و گفتن از بیگناهی خودش. او میگفت که قاتل نیست و قاتل امیرحسین است. من چون او را خیلی دوست داشتم و سن و سالم هم کم بود. قتل را به گردن گرفتم. او از روز ماجرا تعریف کرد و از اینکه به پدرش دروغ گفته که قاتل است و قتل را به گردن گرفته است. زمانی که تعریف میکرد اشک از چشمانش جاری بود. قسم میخورد که مرتکب قتل نشده است و میگفت هیچکس حرفش را باور نمیکند. میگفت دادستان رشت چند بار او را کنار کشیده و تهدید کرده است که اعدامش خواهد کرد.
چهره دلآرام مظلومانه میگفت که قاتل نیست. با تمام موکلینی که داشتم فرق میکرد. نگاهش، مظلومیتش و حرکاتش. خودش را خوب نگه داشته بود. آرایش میکرد و موهایش را مدام رنگ میکرد و میگفت در زندان بیشتر اوقاتش را به نقاشی کردن میگذراند. عاشق نقاشی بود. درس هم میخواند و فکر نمیکرد روزی بیگناه اعدام شود. آنقدر در زندان سختی کشیده بود که میشد زجرهایش را از نقاشیهایش دید. آن روز از زندان بیرون آمدم و او در آن جایی که اعدام شد ماند.
ساعت هفت صبح یک روز تعطیل، دادستان رشت با چند نفر از جیره بگیرانش به زندان رفتند. روز تعطیل دلآرام را صدا کردند. گویی به شکار آهو رفته بودند. و میخواستند آهویی زیبا شکار کنند. آهویی که از جنس آدمیزاد بود. و حیواناتی وحشی همچون گرگ میخواستند این آهوی زیبا را از پای در آوردند و جلوی کشیدن نقاشیهایش را بگیرند. به سالن مرگ میبرند. تلفنی به او میدهند و خندهای میکنند و میگویند به مادرت زنگ بزن و بگو که تا چند دقیقه دیگر اعدام میشود. گوشی را میگیرد دستانش میلرزد و التماس میکند و میگوید من قاتل نیستم من را نکشید. من را نکشید. همه میدانستند که او قاتل نیست اما برای روز تعطیلشان نیاز به تفریح و شکار داشتند و هیچ شکاری بهتر از دل آرام برای آنها نبود. آهویی زیبا، با چشمانی هیجانانگیز و چهرهای نورانی و … به مادرش زنگ میزند و جریان را به مادرش با صدای لرزان میگوید…. مادرش تلفن را قطع میکند. قرآن را بر میدارد و به سمت زندان رشت میرود. در زندان را با هر دو دست میکوبد. التماس میکند. جیغ میزند و فریاد میکشد ولی کسی در را باز نمیکند. شکارچیان شکارشان را زده بودند. درب بزرگ زندان باز میشود و آمبولانسی که دلآرام، آرام گرفته بود بیرون میرود و …. در مراسم اعدام شرکت کرده بودم و می توان تصور کنم که چطور اعدام شده است. او باورش نمیشود که اعدام خواهد شد. ارادهاش را از دست میدهد. دیگر توان فکر کردن ندارد. گرگها دور او جمع شده بودند. چارهای نداشت جز التماس کردنهای بیپاسخ… دو دست او را میگیرند. به سمت چارپایه مرگ میبرند. دلآرام همچنان التماس میکند. او در زمانی که قتل اتفاق افتاده بود 17 سال بیشتر نداشت و اگر هم قاتل بود باز هم به خاطر سنش حقش مرگ نبود. همانطور که حق هیچ انسانی مرگ نیست. طناب آبیرنگ کلفت دار را به گردنش میاندازند. گرگها مست نگاه دلآرام میشوند. و از مرگش لذت میبرند. دادستان رشت دستور میدهد که چارپایه را بکشید. دلآرام آویزان میشود. میلرزد. آرام میگیرد و ….. جهانی در ماتم مرگ دل آرام میگرید….
ماها از این جریان گذشت. هیچکس باورش نمیشد که این آهوی زیبا، اینگونه شکار گرگهای درنده شوند.
چند روز پیش شنیدم امیرحسین کسی که قاتل اصلی پرونده دلآرام بود در زندان رشت خود را به دار آویخته است. یکی از هم سلولیهایش که به تازگی آزاد شده بود را میشناختم. توانستم تلفنی از او به دست آوردم. با او صحبت کردم و میگفت. امیر حسین قبل از اعدام دلآرام چندین بار دادستان رشت را خواسته بود و گفته بود که دلآرام قاتل نیست و قتل توسط او انجام شده است. بعد از اینکه دلآرام اعدام شد نیز نامهای نوشت و گفت او بیگناه بوده است. دادستان یک بار به زندان میرود و او را تهدید میکند که اگر چیزی بگوید او را خواهد کشت. او میگفت هیچکس نمیخواست حرفهای امیرحسین را بشنود. بعد از مرگ دلآرام افسرده بود و زندگیاش به سختی میگذشت و در نهایت برای آرامش وجدانش تصمیم گرفت خود را حلقآویز کند.
دلآرام قاتل نبود و هستند صدها نفر از متهمین به قتلی که قاتل نیستند و نمونههای بسیاری را در زندان دیدهام اما خشونتطلبی حاکمان جمهوری اسلامی به گونهای است که تنها به اعدام میاندیشند و به کشتن انسانهای بیگناه.
حال چه کسی پاسخگوست؟ چه کسی پاسخ این بیعدالتی را خواهد داد؟ چطور میتوان جان دلآرام را احیا کرد؟ او بیگناه بود و گناهش تنها کشیدن نقاشیهایش و بازی با دنیای کودکیاش بود که تقدیر اعدامش را رقم زد. آیا گناه او ایرانی بودنش بود یا عاشق بودنش؟
چهره دلآرام مظلومانه میگفت که قاتل نیست. با تمام موکلینی که داشتم فرق میکرد. نگاهش، مظلومیتش و حرکاتش. خودش را خوب نگه داشته بود. آرایش میکرد و موهایش را مدام رنگ میکرد و میگفت در زندان بیشتر اوقاتش را به نقاشی کردن میگذراند. عاشق نقاشی بود. درس هم میخواند و فکر نمیکرد روزی بیگناه اعدام شود. آنقدر در زندان سختی کشیده بود که میشد زجرهایش را از نقاشیهایش دید. آن روز از زندان بیرون آمدم و او در آن جایی که اعدام شد ماند.
ساعت هفت صبح یک روز تعطیل، دادستان رشت با چند نفر از جیره بگیرانش به زندان رفتند. روز تعطیل دلآرام را صدا کردند. گویی به شکار آهو رفته بودند. و میخواستند آهویی زیبا شکار کنند. آهویی که از جنس آدمیزاد بود. و حیواناتی وحشی همچون گرگ میخواستند این آهوی زیبا را از پای در آوردند و جلوی کشیدن نقاشیهایش را بگیرند. به سالن مرگ میبرند. تلفنی به او میدهند و خندهای میکنند و میگویند به مادرت زنگ بزن و بگو که تا چند دقیقه دیگر اعدام میشود. گوشی را میگیرد دستانش میلرزد و التماس میکند و میگوید من قاتل نیستم من را نکشید. من را نکشید. همه میدانستند که او قاتل نیست اما برای روز تعطیلشان نیاز به تفریح و شکار داشتند و هیچ شکاری بهتر از دل آرام برای آنها نبود. آهویی زیبا، با چشمانی هیجانانگیز و چهرهای نورانی و … به مادرش زنگ میزند و جریان را به مادرش با صدای لرزان میگوید…. مادرش تلفن را قطع میکند. قرآن را بر میدارد و به سمت زندان رشت میرود. در زندان را با هر دو دست میکوبد. التماس میکند. جیغ میزند و فریاد میکشد ولی کسی در را باز نمیکند. شکارچیان شکارشان را زده بودند. درب بزرگ زندان باز میشود و آمبولانسی که دلآرام، آرام گرفته بود بیرون میرود و …. در مراسم اعدام شرکت کرده بودم و می توان تصور کنم که چطور اعدام شده است. او باورش نمیشود که اعدام خواهد شد. ارادهاش را از دست میدهد. دیگر توان فکر کردن ندارد. گرگها دور او جمع شده بودند. چارهای نداشت جز التماس کردنهای بیپاسخ… دو دست او را میگیرند. به سمت چارپایه مرگ میبرند. دلآرام همچنان التماس میکند. او در زمانی که قتل اتفاق افتاده بود 17 سال بیشتر نداشت و اگر هم قاتل بود باز هم به خاطر سنش حقش مرگ نبود. همانطور که حق هیچ انسانی مرگ نیست. طناب آبیرنگ کلفت دار را به گردنش میاندازند. گرگها مست نگاه دلآرام میشوند. و از مرگش لذت میبرند. دادستان رشت دستور میدهد که چارپایه را بکشید. دلآرام آویزان میشود. میلرزد. آرام میگیرد و ….. جهانی در ماتم مرگ دل آرام میگرید….
دلآرام قاتل نبود و هستند صدها نفر از متهمین به قتلی که قاتل نیستند و نمونههای بسیاری را در زندان دیدهام اما خشونتطلبی حاکمان به گونهای است که تنها به اعدام میاندیشند و به کشتن انسانهای بیگناه
ماها از این جریان گذشت. هیچکس باورش نمیشد که این آهوی زیبا، اینگونه شکار گرگهای درنده شوند.
چند روز پیش شنیدم امیرحسین کسی که قاتل اصلی پرونده دلآرام بود در زندان رشت خود را به دار آویخته است. یکی از هم سلولیهایش که به تازگی آزاد شده بود را میشناختم. توانستم تلفنی از او به دست آوردم. با او صحبت کردم و میگفت. امیر حسین قبل از اعدام دلآرام چندین بار دادستان رشت را خواسته بود و گفته بود که دلآرام قاتل نیست و قتل توسط او انجام شده است. بعد از اینکه دلآرام اعدام شد نیز نامهای نوشت و گفت او بیگناه بوده است. دادستان یک بار به زندان میرود و او را تهدید میکند که اگر چیزی بگوید او را خواهد کشت. او میگفت هیچکس نمیخواست حرفهای امیرحسین را بشنود. بعد از مرگ دلآرام افسرده بود و زندگیاش به سختی میگذشت و در نهایت برای آرامش وجدانش تصمیم گرفت خود را حلقآویز کند.
دلآرام قاتل نبود و هستند صدها نفر از متهمین به قتلی که قاتل نیستند و نمونههای بسیاری را در زندان دیدهام اما خشونتطلبی حاکمان جمهوری اسلامی به گونهای است که تنها به اعدام میاندیشند و به کشتن انسانهای بیگناه.
حال چه کسی پاسخگوست؟ چه کسی پاسخ این بیعدالتی را خواهد داد؟ چطور میتوان جان دلآرام را احیا کرد؟ او بیگناه بود و گناهش تنها کشیدن نقاشیهایش و بازی با دنیای کودکیاش بود که تقدیر اعدامش را رقم زد. آیا گناه او ایرانی بودنش بود یا عاشق بودنش؟
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم فروردین ۱۳۹۰ ساعت 5:54 توسط بهزاد
|
با سلام