یا این مسئله که بر باد رفته تا چه حد نژادپرستانه به تصویر کشیده شده است سمپاتیک‌ترین کاراکترهای فیلم، جنوبی‌های طرف‌دار برده‌داری‌اند و منفورترین آدم‌های فیلم، شمالی‌های غارت‌گر. همه‌ی این‌ها را به سادگی می‌توانیم از یاد ببریم، وقتی عظمت و وقاری را می‌بینیم که نه فقط در نماهای باشکوه و دکورهای عظیم فیلم، که در همه‌ی ابعاد آن وجود دارد. از موسیقی «ماکس استاینر» گرفته تا بازی فوق‌العاده‌ی دو بازی‌گر اصلی فیلم. به هر حال، بر باد رفته، شاید عظیم‌ترین محصول تاریخ کمپانی رویاسازی «هالیوود» باشد. به‌طور طبیعی خیلی از سکانس‌های آن، امروزه تاثیرگذاری اولیه را ندارند. ولی بعضی از صحنه‌های آن، هنوز دیدنی و به شدت اثر گذارند. از جمله سکانس عبور رت و اسکارلت از میدان غرق در آتش و واگن حاوی مواد منفجره. به هر حال از فیلمی که تهیه کننده‌اش بیش از یک سال زمان صرف کرد تا بازی‌گر نقش اسکارلت را مطابق با آن چه در کتاب آمده است پیدا کند، انتظاری جز این هم نمی‌رود.
در اوایل داستان، فضایی آکنده از خوش‏بختی و شادی تصویر می‏شود که بیش‏تر روزهای اسکارلت و همسایه‏ها و خویش‌آوندان او در مهمانی‏های بزرگ  و به خوش‏گذرانی و رقص و آشنایی و هم‏نشینی با جوانان می‏گذشت. صفحه‏های ابتدایی رمان 1200 صفحه‏ای بر باد رفته شاهد عشق اسکارلت به اشلی است، اسکارلت با امید به دست آوردن اشلی در مهمانی مجلل اعلام نامزدی اشلی و ملانی شرکت می‏کند اما وقتی هیچ توفیقی نمی‏یابد، در همان مهمانی به چارلز برادر ملانی قول ازدواج می‏دهد. همه روزهای رویایی اسکارلت در کم‏تر از سه ماه به سیاهی تبدیل می‏شود و کشته شدن چارلز جوان سیاه‏پوشش می‏کند. جنگ روز به روز شدت می‏گیرد و روز به روز ایالت‏های جنوبی آمریکا بیش‏تر در دام قحطی و گرسنگی فرو می‏رود اما اسکارلت هم‏چنان در روزهای خوش گذشته سیر می‏کند.
اسکارلت اوهارا را می‏توان نماد مبارزه با قوانین سخت و شکننده‏ی عرفی جنوب آمریکا دانست، چرا که او هیچ فرصتی را برای رها شدن از قانون‏های بی‏رحمانه جامعه از دست نمی‌دهد. لباس سیاه عزا را که باید یک‌سال بپوشید خیلی زودتر از آن از تن درمی‌آورد و خود را همان دختر روزهای پیش از ازدواج با چارلز می‌بیند. اینک او دور از خانواده‏اش نزد عمه پیتی پیر و ملانی جوان زندگی می‏کند و روزها را به اتفاق همه‏ی آشنایان در بیمارستان به مجروحان جنگ خدمت می‏کند، اما هنوز روزهای خوش پیش از جنگ را آرزو می‏کند.
داستان جذاب فیلم، عامل مهم‌تری برای توجه تماشاگران عام به این فیلم است. داستان فیلم در قرن نوزدهم می‌گذرد. همان زمانی که داستان خیلی از فیلم‌های وسترن در آن حوالی می‌گذرد. جدا از بحث تنهایی شخصیت اصلی و جدایی آدم‌ها که یکی از نقاط مشترک بر باد رفته و وسترن‌هاست، توجه ویژه‌ی بر باد رفته به برخی از مولفه‌های فیلم‌های وسترن هم جالب است. در قرن نوزدهم، زن و اسب و زمین بسیار مورد توجه بودند. چرا که دست‌رسی به آن ها بسیار دشوار بود. در این فیلم هم توجه خاصی به آن‌ها شده است. بدترین زن در این فیلم که یک فاحشه است به موقع کمک‌های بزرگی به رت و دوستانش می‌کند و زنی محترم به تصویر کشیده می‌شود. اسکارلت در اوایل فیلم سوالی می‌پرسد که مضمونش چنین است که چرا باید دخترها دنبال پیدا کردن شوهر بدوند؟ ولی آن‌چه در طول فیلم می‌بینیم، برعکس است. همیشه این مردانند که دارند در پی زنان می‌دوند.
فیلم هم ریتم تند و مناسبی دارد و تماشاگر را به‌خوبی به دنبال خودش می‌کشاند. «ویکتور فلمینگ» را بیش‌تر به‌عنوان یک تکنسین ماهر می‌شناسند تا یک فیلم‌ساز قوی. کسی که متخصص به پایان رساندن پروژه‌های معلق مانده و پرهزینه شناخته می‌شد. دو نمونه‌اش، دو فیلمی بودند که او در سال 1939 ساخت بر باد رفته و جادوگر شهر زمرد. ولی نکته‌ی مهم درباره‌ی او این است که فلمینگ تخصص ویژه‌ای در داستان گویی داشت.
شاید نتوان او را یکی از برترین داستان گویان تاریخ سینما دانست. ولی از این نظر، جای‌گاه بالایی دارد. فیلم‌های او، از خاک سرخ گرفته تا همین بر باد رفته و جادوگر شهر زمرد و فیلم‌های بعدی‌اش از جمله ژاندارک. از تعادل قابل ستایشی در روند داستانی شان برخوردارند که بی‌شک بخش بزرگی از آن حاصل کار فلمینگ است. بر باد رفته علی‌رغم زمان طولانی‌اش، از ریتم تندی برخوردار است که از خستگی تماشاگر جلوگیری می کند. فیلم هنوز سرپا و قدرت‌مند جلوی ما ایستاده و قلب دوست‌داران دوران طلایی آمریکا را تسخیر می‌کند. بر باد رفته هنوز زنده است و نفس می‌کشد. همان‌طور که کتاب بر باد رفته هنوز فروش دارد. هنوز می‌توان فیلم را دید و با لحظه لحظه‌اش زندگی کرد.