سهشنبهها با موری یا سه شنبه ها با حوری! (بخش بیست و هشتم)

بعد از چند لحظه به حرف آمد و گفت: «البته جناب آقای دکتر مهمان ما هستند و روی چشمان ما جا دارند. مدارک ایشان هم تایید شدهاند و ایشان میتوانند کار پزشکیشان را ادامه دهند.» رو به اسداله میرزا گفت: «شما هم ترتیب استقرار مجدد ایشان را در یکی از اتاقهای اینجا را بدهید.» بعد از چند روز لبخند به چهرهام آمد و خوشحال دنبال اسداله راه افتادم و به سمت اتاق قبلیام راهنمایی شدم. حوری بهانه آورد که باید حتمن به بهشت برگردد و به معاون اجرایی بهشت گزارش کار بدهد. جوابش را ندادم و با اخم از او قهر کردم و داخل اتاق شدم. تا شب یکسره روی تخت ولو شدم. شام مفصلی هم خوردم و آماده یه خواب ناز شبانه بعد از چند روز استرس شدم. قبل از خواب چند تا آنتیبیوتیک برای عفونت زخم خوردم.
چشمهایم هنوز گرم خواب نشده بودند که سایهای را روی سرم حس کردم. کمی دقت کردم و چهره خانم سینگ رو در تاریکی اتاق تشخیص دادم. خواستم از جا بلند شم که با اشاره او در همون حالت روی تخت میخکوب موندم. به نظرم اومد قصد داره بیاد بغلم روی تخت دراز بکشه، اومدم بگم شما کجا اینجا کجا؟ دستش رو روی دهانم گذاشت و آهسته گفت: «هیس، هیچ صدایی نباید از شما خارج بشه آقای دکتر.» نجوا کنان جواب دادم: «ببخشید، از کجاها نباید صدا در بیاد؟» با صدای ضعیفی جواب داد: «شوخی بسه، میخوام بدون اینکه کسی در بهشت متوجه بشه با شما دقایقی خلوت کنم.» گفتم: «جان، اینجوری که از بهشت جور دیگری معلوم میشه.» گفت: «چارهای نداریم باید جلب توجه نکنیم.» گفتم: «حالا اگه ما نخوایم این خلوت و جلب توجه نکردن رو باید چهکار کنیم؟» خانم سینگ کمکم داشت از کوره در میرفت صدایش رو بالاتر برد و گفت: «زهر مار، نترس، کسی نمیخواد بهت تجاوز کنه آقای دکتر از دماغ فیل افتاده. خیلی هم دلت بخواد.» گفتم: «آهان، از اون لحاظ، من گفتم یه موقع مشکل شرعی پیش نیاد آخه میدونین که شما هندو هستید و ما مسلمون.» خانم سینگ گفت: «چی شده الان یاد مسلمونیات افتادی؟ فکرش رو نکن بعد از قیامت همه دینها یکی میشن.» گفتم: آه چه خوب، خیالم راحت شد پس اصلن مشکل شرعی اینجا نداریم، حالا بفرمایید چند سالتون هست و آیا بچه هم بهدنیا آوردهاید تا حالا. فریاد زد: «بر پدر آدم نفهم لعنت، گوه خوردم، اطلاعات نخواستم، حالا ما رو فاحشه هم کرد. ای دکتر دیوانه.» با جیغ خانم سینگ اسداله میرزا وارد اتاق شد و هاج و واج به من که روی تخت طاق باز دراز کشیده بودم و خانم سینگ که از فرط عصبانیت رنگ به چهره نداشت نگاه میکرد.

گفتم: «تو اینجا چه غلطی میکنی؟ نکنه فقط برای من سیستمهاتون قطعه و برای بقیه مثل ساعت کار میکنه؟» خندید و گفت: «نه علیجون، به جون خودت قطع کامله. ما نصفشب با مامورهای ویژه اومدیم تا دستوربرکناری مسئول دیار ازقلمافتادگان رو ابلاغ واجراکنیم. دیشب تامعاون اجرایی بهشت متوجه شدند خانم سینگ اومدن ازشما اطلاعات بگیرند. دستور برکناریشان را ازباریتعالامیگیرند و ما او را شبانه برکنارکردیم وبه دیارسکون فرستادیم. الان جانشین ایشان داخل این اتاق هستند. میخوای بری پیشش؟» گفتم:«کی هست؟من میشناسمش؟» گفت:«خودت بروببین کیه؟» بازدن چند ضربه به در وارد اتاق رییس جدید دیار از قلم افتادگان شدم. با دیدن قیافه نحس دکتر مسعودی مثل برق گرفتهها در جا خشکم زد. اولین حرفی که از گلویم در آمد این بود که: «مار از پونه بدش میآد دم لونهاش سبز میشه». دکتر مسعودی تا منرو دید گفت: «نمیدونم قسمت من اینه که همیشه وجود نکبت تو رو باید تحمل کنم یا یه ماجرایی هست که من ازش خبر ندارم. در هر صورت اینجا هم باید تو پیش من باشی متاسفانه. مطمئن باش در اولین فرصت یک بلای اساسی سرت میآورم بچه پررو.» منکه از شوک دیدار اول در اومده بودم گفتم: «رییس قبلی هم همینها رو برام میگفت ولی الان در دیار سکون دارن حال میکنن شما هم اگه تمایل دارید برین پیش ایشون و با هم ماه عسل داشته باشید همین روش رو ادامه دهید لطفن...» (ادامه دارد) دنباله داستان سه شنبه آینده...
+ نوشته شده در چهارشنبه هفدهم فروردین ۱۳۹۰ ساعت 6:46 توسط بهزاد
|
با سلام