مادرم و نوروز
دالانهای طولانی و پلههایی میان او و مادر- دو سوی آن پله دو دنیای گوناگون در جریان بود، مادری که میخواست بهتر مربا بپزد، ترشی بیاندازد، شیرینی نخودچیاش پر کنجد باشد، قرمهسبزیاش به روغن بیافتد و سبزه عیدش بلندتر و سبزتر شود و مادربزرگی که آهسته و قدمزنان کوفتهاش را در رستوران میخورد و شیرینی «ناپلئونیاش» را زیر پل مخبرالدوله میخرید و ترشی نمیخورد و مارمالدش را باید که از «مسیو» میخرید و آهستهتر در راه بازگشت به خانه ژامبونهای پیچیده در کاغذ روغنی را طی خیابان «نادری» تا خانه آهسته در دهان من میچپاند و وقتی به خانه میرسیدم دیگر جایی برای قرمهسبزی جاافتاده نمانده بود.
او در تمامی سال لباس میخرید، شلوار کشی مثل من، جورابهای رنگی، بلوزهایی با یقه باز و بیآستین و کفشهایی نوکتیز و بیپاشنه، نوروز هم میخرید، اما تصور نکنم به قصد روزی نو، هفتهای یکبار از استانبول ماهی میخرید و هرگز سبزی پلو درست نکرد، شام عید را مهمان ما بود و مادر در هراس که سبزیاش را زودتر پاک کند تا او تعارف به کمک کردن نکند، تمامی ساقهها را از میان دو نصف میکرد و با سر و دم پاک نکرده حواله آبکش کرده و مادر را بیچاره میکرد … او تنها یک قاعده عید را به خوبی میدانست، عیدی.
آه که عیدی او بیمثالترین عیدیهای دنیا بود، کی میخرید نمیدانم، از ابتدای اسفند در کمین بودم و هرگز نفهمیدم، تا وقتی لذت بازی بود، بهترین اسباببازی نادری مال من بود و وقتی سوداهای جوانی آمد، او نقد و محترم انتخاب را به خودم میسپارد و آنقدر میپرداخت که نمیدانستم که از خوشحالی چه کنم…
حال سالها از آن زمان گذشته، او رفته، او رفته و همان سال درخت مویی را که هرگز آب نداد، اما سالها خیره به آن نگریست از ریشه درآمد و خانهای که هرگز جارویاش نکرد ویران شد، سال قبل از رفتن او من از آن خانه رفتم، آخرین دیدار ما نوروز آن سال بود، رفتم و ظرفهایش را شستم و عیدیام را گرفتم و دور از هیاهوی مهمانان آن سوی خانه با هم سیگاری کشیدیم و گپی زدیم و شیرینیهایی با بوی خودش را خوردیم، من دیگر پس از آن شب او را ندیدم – او رفت و فاصله پلهها را برایم به ارث گذارد.
حال سالها گذشته و من نمیدانم او به چه دلبسته بود، او در خلوت رازآلودش به چه میاندیشید، قصههای شبهای بلند زمستانیاش تنها از خودش بود، از خودش و کودکیاش و صدای سم اسب پدرش در باغ بزرگ خانهشان و دایهها و دل دردها و عاشقیاش و اولین قرارش با پدربزرگ در کافهای و زنگ صدای خندههایش از فر شش ماهه موهایش و هولکی شیرینی خامهای در جیب گذاشتنش از حیای دیدار با مردی بلند بالا و زیبا، اما در میان بوی بخور و عطر پوستهای نارنج و پرتقال و گرمای عجیب مطبوع اتاقش هرگز نگفت، او چرا نه عید و نه عزا را به رسمیت نشناخته؟ چرا برای کسی یا جایی هرگز رخت نو نپوشیده؟ چرا آنقدر از همنسلانش منفک بود و خلوتش آنقدر عمیق که نه هرگز حرف کسی را از او میشنیدی و نه میان حرفهای دیگران از او چیزی مییافتی.
و حال دوباره نوروز رسیده، دور از مادر که همچنان در تکاپوست و دور از او که دیگر نیست تا آهسته به تکاپویاش لبخند بزند، میگویند مادر پس از اینهمه سال هنوز به نام او هم ماهی میخرد، سبزه میگذارد، با حسرت از نبودش میگوید و حتمن قبل از لحظه سال تحویل به یادش اشک میریزد و شاید روزی از مادری بگویی که هرگز ندانستی که چرا نوروز هر سالش با سال قبل و بعدش تا به آن حد متفاوت بود و بگویی: آن زن متوهم انکاری بر انکار خودش بود.
او در تمامی سال لباس میخرید، شلوار کشی مثل من، جورابهای رنگی، بلوزهایی با یقه باز و بیآستین و کفشهایی نوکتیز و بیپاشنه، نوروز هم میخرید، اما تصور نکنم به قصد روزی نو، هفتهای یکبار از استانبول ماهی میخرید و هرگز سبزی پلو درست نکرد، شام عید را مهمان ما بود و مادر در هراس که سبزیاش را زودتر پاک کند تا او تعارف به کمک کردن نکند، تمامی ساقهها را از میان دو نصف میکرد و با سر و دم پاک نکرده حواله آبکش کرده و مادر را بیچاره میکرد … او تنها یک قاعده عید را به خوبی میدانست، عیدی.
آه که عیدی او بیمثالترین عیدیهای دنیا بود، کی میخرید نمیدانم، از ابتدای اسفند در کمین بودم و هرگز نفهمیدم، تا وقتی لذت بازی بود، بهترین اسباببازی نادری مال من بود و وقتی سوداهای جوانی آمد، او نقد و محترم انتخاب را به خودم میسپارد و آنقدر میپرداخت که نمیدانستم که از خوشحالی چه کنم…
حال سالها از آن زمان گذشته، او رفته، او رفته و همان سال درخت مویی را که هرگز آب نداد، اما سالها خیره به آن نگریست از ریشه درآمد و خانهای که هرگز جارویاش نکرد ویران شد، سال قبل از رفتن او من از آن خانه رفتم، آخرین دیدار ما نوروز آن سال بود، رفتم و ظرفهایش را شستم و عیدیام را گرفتم و دور از هیاهوی مهمانان آن سوی خانه با هم سیگاری کشیدیم و گپی زدیم و شیرینیهایی با بوی خودش را خوردیم، من دیگر پس از آن شب او را ندیدم – او رفت و فاصله پلهها را برایم به ارث گذارد.
حال سالهاگذشته ومن نمیدانم اوبه چه دلبسته بود، اودرخلوت رازآلودش به چه میاندیشید، قصههای شبهای بلندزمستانیش تنها ازخودش بود
شنیدهام که مادر همچنان پراضطراب، هرسال خانه را نو میکند، سفید و نورانی، سفره هفت سینی بزرگ و پررنگ … اما من همچنان در میان این دالان سرگشتهام، بوی عید و هرچه نماد قدمت است مرا میپیچاند میان دلهرهای بیپایان، ترس از بیریشگی ارث برده از مادر تکاپویی ناشناخته برای زن بودن از سویی و سایه پرعمق او و بیتفاوتی و سهلانگاریاش به ریشه عمیق و متمول قجریاش از سویی دیگر مرا فلج میکند، روحم را میتراشد تا آن لحظه بگذرد.حال سالها گذشته و من نمیدانم او به چه دلبسته بود، او در خلوت رازآلودش به چه میاندیشید، قصههای شبهای بلند زمستانیاش تنها از خودش بود، از خودش و کودکیاش و صدای سم اسب پدرش در باغ بزرگ خانهشان و دایهها و دل دردها و عاشقیاش و اولین قرارش با پدربزرگ در کافهای و زنگ صدای خندههایش از فر شش ماهه موهایش و هولکی شیرینی خامهای در جیب گذاشتنش از حیای دیدار با مردی بلند بالا و زیبا، اما در میان بوی بخور و عطر پوستهای نارنج و پرتقال و گرمای عجیب مطبوع اتاقش هرگز نگفت، او چرا نه عید و نه عزا را به رسمیت نشناخته؟ چرا برای کسی یا جایی هرگز رخت نو نپوشیده؟ چرا آنقدر از همنسلانش منفک بود و خلوتش آنقدر عمیق که نه هرگز حرف کسی را از او میشنیدی و نه میان حرفهای دیگران از او چیزی مییافتی.
و حال دوباره نوروز رسیده، دور از مادر که همچنان در تکاپوست و دور از او که دیگر نیست تا آهسته به تکاپویاش لبخند بزند، میگویند مادر پس از اینهمه سال هنوز به نام او هم ماهی میخرد، سبزه میگذارد، با حسرت از نبودش میگوید و حتمن قبل از لحظه سال تحویل به یادش اشک میریزد و شاید روزی از مادری بگویی که هرگز ندانستی که چرا نوروز هر سالش با سال قبل و بعدش تا به آن حد متفاوت بود و بگویی: آن زن متوهم انکاری بر انکار خودش بود.
+ نوشته شده در جمعه دوازدهم فروردین ۱۳۹۰ ساعت 5:59 توسط بهزاد
|
با سلام