از رفتن حوری به بالکن برای سر و گوش آب دادن زمان زیادی گذشته بود و هیچ صدایی هم شنیده نمی‌شد‌. هر چی صداش زدم جوابی نیومد. با خودم گفتم «حتمن یک اتفاق استرس‌زا افتاده و دوباره غیب‌اش زده»‌. از فکر اتفاق استرس‌زا ترس تمام وجودم رو فرا گرفت. فکر کردم وقتی حوری میره بالکن و غیب‌اش می‌زنه حتمن در اون‌جا یک خبری هست و در مورد من هم هر خبر‌، خبر ناگوار محسوب می‌شود مگر خلافش ثابت شود که معمولن ثابت نمی‌شود. با ترس و لرز به سمت بالکن خونه حوری رفتم. بیرون تاریک تاریک بود و هیچ چیز دیده نمی‌شد. چراغ بالکن را که روشن کردم در جا خشکم زد. حوری رو دیدم که مثل جنازه کف بالکن افتاده و تکان نمی‌خوره و هیچ جنبنده‌ی دیگری هم اون دور و بر نیست. وقتی از آرام بودن شرایط مطمئن شدم در بالکن را باز کردم و روی سر حوری خم شدم. نبض نداشت و من طبق عادت پزشکی شروع به انجام عملیات احیای قلبی عروقی کردم. با خودم گفتم برای تماس با اورژانس بهشت باید ۱۱۵ رو گرفت یا شماره دیگری دارند. یاد حرف‌های حوری افتادم که می‌گفت: «در این‌جا همه از همه چیز خبر دارند و تمام تصاویر لحظه به لحظه از طریق ماهواره برای ساکنان بهشت پخش می‌شود». پس چرا تا این لحظه کسی برای کمک نیامده است‌. این سوال بیش‌تر باعث ترسم شد‌. به ذهنم این شک افتاد که نکند کل این ماجرا یک پاپوش و تله بوده که از حضور غیر منتظره حوری در اورژانس شروع شده و به این وضعیت او ختم شده است.

دست و پایم رو گم کرده بودم و نمی‌دانستم چه‌کار باید انجام بدم. همون‌طور که ماساژ قلبی و تنفس مصنوعی می‌دادم توی حافظه‌ام دنبال درس‌هایی که در کتاب‌های دینی مدرسه و معارف اسلامی دانش‌گاه خونده بودیم می‌گشتم تا ببینم آیا حوری‌ها هم مثل آدم‌ها مرگ دارند و یا آیا ممکن است برای آن‌ها در بهشت اتفاقی بیافتد یا نه؟ هیچ چیزی یادم نیامد‌. ناگهان صدای آژیر آمبولانسی در خیابان شنیده شد و بعد از چند لحظه چند امدادگر با برانکارد و کمک‌های اولیه سر رسیدند. تا اومدم بگم من دکترعلی پزشک و مسوول اورژانس بیمارستان بهشت هستم و تا حالا برای بیمار چه‌کار کردم، اولین امدادگر که به من رسید با لگد من رو به گوشه‌ای پرت کرد و گفت‌: «این پدرسگ رو از جلوی چشم من دور کنید وگرنه یک بلایی سر اون و خودم میارم‌ها» بقیه کنترلش کردند و دو سه نفری مشغول کمک به حوری شدند. تا من جلو می‌اومدم انگار قاتل باباشون رو می‌دیدند چنان تشری به من می‌زدند که زهره‌ام آب می‌شد. بریده بریده گفتم‌: «به خدا من از چیزی خبر ندارم‌. به من گفت میره ببینه تو بالکن چه خبره. دیدم دیر کرد اومدم این جوری مثل مرده دراز کشیده بود کف بالکن. فکر کنم مرده. ببینم آیا حوری‌ها هم می‌میرند؟» انگار با دیوار حرف زدم هیچ کس جوابم رو نداد و اون‌ها فوری حوری رو با برانکارد به آمبولانس منتقل کردند و آژیر کشان دور شدند.

پس از چند دقیقه به خودم اومدم و به سمت بیمارستان شروع به دویدن کردم‌. جلوی در اورژانس که رسیدم اثری از آمبولانس و حوری و امدادگر نبود و همه تو اورژانس بی‌کار نشسته بودند و با هم حرف می‌زدند. تا چشمشون به من افتاد یه کم خودشون رو جمع و جور کردند ولی به حرف زدنشون ادامه دادند. از نگه‌بان پرسیدم: «مگه الان یک حوری بدحال این‌جا نیاوردند؟» نگه‌بان زد زیر خنده و گفت‌: «دکتر جان. مگه حوری بد حال هم داریم؟ همه‌شون هم اهل حالند هم خوب حال می‌دند باورتون….» حرفش رو قطع کردم و گفتم: «مرض. مگه من باهات شوخی دارم مردک. می‌گم چند دقیقه پیش یک آمبولانس بهشت امداد اومد تو چند خیابون اون‌ورتر یه حوری که خیلی بدحال بود رو برداشت آورد…راستی اگه حوری‌ها براشون مشکل یا بیماری پیش بیاد کجا می‌برندشون؟»

نگه‌بان در حالی‌که از تشر من ناراحت شده بود گفت‌: «تا جایی که ما می‌دونیم حوری‌ها بدحال و مریض نمی‌شند این بیمارستان هم مخصوص آدم‌هاست نه حوری‌ها یا ملائک. همون‌طور که هر بچه‌ای می‌دونه و توی کتاب‌های دینی به ما می‌گفتند جای فرشته‌ها و حوری‌ها در آسمان‌های هفت‌گانه است‌. ممکنه اگه برای حوری‌ها اتفاقی بیفته ببرندشون آسمان چهارم پیش حضرت عیسا تا ایشان با دم مسیحایی‌شان مشکل رو حل کنند.» با تعجب گفتم‌: «آهان. پس این‌جوریه. من که توی دبیرستان دینی رو ۱۰ می‌گرفتم و به زور قبول می‌شدم‌. در دانش‌گاه هم همیشه از گیر کلاس‌های معارف اسلامی فرار می‌کردیم و می‌رفتیم تخته نرد بازی می‌کردیم. راستی شما که واردی‌، چه جوری می‌شه از آسمون چهارم خبری گرفت و آیا برای ویزیت حضرت عیسا باید تو نوبت باشند یا ایشان موارد اورژانسی رو فوری می‌‌بینند. آخه برای حوری من یک اتفاق بدی افتاد و فکر کنم مرد» نگه‌بان نگاه عاقل اندر سفیه‌ای به من انداخت و گفت‌: «حوری شما؟ مگه حوری اختصاصی هم داریم‌؟ مرد‌؟ مگه حوری‌ها هم می‌میرن؟ به حق چیزهای ندیده و نشنیده. ببخشید آقای دکتر، جسارت نباشه.  از موقعی که شما تشریف آوردین این‌جا اتفاقات عجیبی می‌افته. من تو چند سالی که این‌جا بودم یادم نمیاد اتفاق خاصی افتاده باشه ولی …. شما باید آدم استثنایی باشید؟» گفتم: «تا منظورت از استثنایی چی باشه؟ اتفاقن «دکتر مسعودی» هم همین رو می‌گفت‌. من فکر ….»

یک‌دفعه چند تا ماشین با سر و صدا جلوی اورژانس نگه داشتند و چند نفر با عجله بیرون پریدند و در یک چشم بهم زدن ریختند سر من و کشان کشان به داخل یکی از ماشین‌ها بردند‌. من که مبهوت سرعت عملشان شده بودم بعد از چند دقیقه تونستم از یکی‌شون بپرسم: «ببخشید ماجرا چی بود؟ من رو کجا می‌برید؟» یکی دیگه که به نظر فرمانده‌شان می‌اومد گفت‌: «جناب دکتر شما حوصله همه رو سر برده‌اید‌. همه از دست شما شاکی شدند. فکر کنم دیگه از دست معاون اجرایی بهشت هم کاری ساخته نباشه. شما فقط دنبال شر درست کردن هستید. احتمالن جایزه شما یک سهمیه دایم جهنم خواهد بود……» ( ادامه دارد) دنباله داستان سه شنبه آینده...