غول بیابونی که مردی سی ساله به نظر می‌آمد و رنگ چهره‌ای سیاه شبیه آفریقایی‌ها داشت ولی فارسی را کاملن سلیس صحبت می‌کرد گفت‌: «تو چی می‌گی‌؟ جوجه. من پدر این اورژانس و صاحبش رو در می‌آرم‌. دیروز اومدم و گفتم من مشکل جنسی دارم ، دکتر از خدا بی‌خبر یه قرص به من داد که از دیشب تو دستشویی نشسته‌ام و بیرون نیومدم‌. الان هم خودم رو کهنه پیچ کردم اومدم این‌جا. حالا به هر کی می‌گم کدوم بی‌پدر مادری اون قرص رو به من داده می‌گن شیفت‌اش نیست و اگه اعتراضی داری برو پیش مسوول اورژانس.» من که به زور خودم رو از زمین بلند کرده بودم رو به پرسنل کردم و گفتم‌: «غلط کرد هر کی گفت برو پیش مسوول اورژانس. مسوول کدوم خریه‌؟ هر کی خودش گند زده خودش باید جواب‌گو باشه. عجب گیری افتادیم‌ها. هنوز دو روز نیست جوهر حکم من خشک نشده دو بار جراحت جسمی برداشته‌ایم. جراحت روحی که دیگر جای خودش رو دارد. نخواستیم وله. این قبای مسوولیت مثل این‌که برای ما گشاده.»

غول بیابونی که فهمیدم اسمش فیروز است آرام‌تر شده بود و می‌خواست از من دل‌جویی کند گفت‌: «آقای دکتر من منظوری نداشتم خیلی از دست هم‌کارانتون عصبانی شده بودم. شما هم برو استعفا بده خدای ناکرده شر می‌شه برات.» رو به منشی کردم و گفتم زود اسم این آقا رو پیدا کنید و ببینید کدوم خری اون رو معاینه کرده‌، یکی تون هم بیاد من رو از روی زمین جمع و جور کنه و یه پانسمان رو این گوش لعنتی بذاره. همه تون مثل مجسمه جمع شدید بر و بر من رو نگاه می‌کنید تا ببینید چه مرگم می‌شه؟»

اوضاع داشت کم‌کم جمع و جور می‌شد که سروکله دکتر مسعودی پیدا شد‌. از راه نرسیده گفت‌: «می‌بینم آقای دکتر دوباره با بیمارانشون درگیر شده‌اند. برای یک پزشک خوب نیست این‌قدر شان خود را پایین بیاورند و هر روز با این و آن درگیری فیزیکی پیدا کنند.» گفتم‌: «می‌خواهید بگم از فردا با من برخورد شیمیایی بکنند؟ شما که تازه رسیده‌اید و از چیزی خبر ندارید لطفن قضاوت نفرمایید.» دوباره گوش‌های دکتر مسعودی قرمز شدند و گفت‌: «این زبون شما را باید از ته حلقتان بیرون بکشند تا این‌قدر بد حرف نزنید. آخه چرا شما نمی‌خواهید قبول کنید که من مافوق شما هستم و باید در حرف زدنتان رعایت ادب و احترام را بکنید؟» من بلافاصله جواب دادم‌: «می‌شه جناب مافوق. به بقیه بفرمایید در کتک زدن من رعایت ادب و احترام را بنمایند؟ من بی‌گناه دو بار است در اورژانس شما مشمول عنایات ویژه بهشتیان شده‌ام‌. جاتون خالی جهنم که بودم فقط توسط مامورین عذاب مورد ضرب و شتم قرار می‌گرفتم ولی این‌جا زحمت افتاده به گردن مومنین و مقربین درگاه. ما که حکمتش را نمی‌فهمیم.»

در حین گفتن این کلمات بودم که در باز شد و چشمم به جمال زیبای حوری عزیز روشن شد. تا من رو در آن وضعیت دید گفت‌: «بمیرم برات دکی جون. باز که لت و پارت کردند.» من درد و خون‌ریزی رو فراموش کردم و گفتم: «جون دلم. خوش اومدی. دلم برایت یک ذره شده بود. کجا بودی این‌قدر دیر اومدی پیشم‌؟ بیا جلوتر ببین دکی جونت رو چه کرده‌اند.» خودم رو به بی‌حالی زدم و حوری زیر سرم رو گرفت‌. من خودم رو روی پاهایش ولو کردم‌. حس خوبی بهم دست داد با خودم گفتم‌: «فکر کنم ماجرای امروز پایان خوشی خواهد داشت.» تا پانسمان روی گوشم بگذارند و ضارب را دست به سر کرده و دکتر مسعودی را به اتاق خودش بفرستم یک ساعتی طول کشید و شیفت بعدازظهر من شروع شد.

با سر و وضع مجروح شروع به بیمار دیدن کردم و چون حوری در اتاق بغلی منتظرم مونده بود با اشتیاق مریض‌ها رو می‌دیدم و پشت سرهم به ساعت نگاه می‌کردم که کی موقع رفتن می‌شود‌. بین هر دو بیمار من به اتاق بغلی می‌رفتم و به بهانه سردرد سرم را روی پاهای حوری می‌گذاشتم و لذت دو عالم را می‌بردم. نزدیک‌های پایان شیفت به حوری گفتم‌: «حالا که اومدی پیشم و منتظرم هم موندی موافقی امشب با هم باشیم‌؟» حوری قبول کرد و من خوشحال و خندان شیفت را تحویل دادم و دست در دست حوری از بیمارستان خارج شدم.

در مسیر خانه حوری قند تو دلم آب می‌شد. ولی هر از چندگاهی یاد کارهای خانم و حوری می‌افتادم و زیر لب با خودم آواز می‌خوندم : «روزهای سخت نبودن با تو. خلا امید و تجربه کردم. داغ دلم که بی‌تو تازه می شد‌، هم نفسم شد سایه سردم. تو رو می دیدم از اونور ابرا‌، که می‌خوای سرسری از من رد شی. آسمون و بی تو خط خطی کردم‌، چه جوری می‌تونی این‌قده بد شی. چه جوری می‌تونی این‌قده بد شی.» ( آواز محسن یگانه آلبوم رگ خواب) …. (ادامه دارد) دنباله داستان سه شنبه آینده...