آی آدمها که بر ساحل نشسته، شاد و خندانید
این اتومبیل یک اتومبیل است، گیرم از نوع ایرانی و مونتاژشدهی یک برند منقرضشدهی انگلیسی، پیکان. مدلاش هم حدود 59، 60، حالا یا یک مدل بالاتر یا پایینتر. آتش هم که آتش است، میسوزاند دیگر، برایش فرق چندانی نمیکند. البته اگر ماده سوختنی مناسبتر باشد، بهتر میسوزاند، مانند بنزین و پارچه و مواد پلاستیکی، که هر سه تایش هم در این ماشین موجود است، فراوان. پس خوب میسوزد، و به چشم بر همزدنی، از این پیکان چیز زیادی باقی نمیماند، به جز چند تکه فلز بیارزش.
اما نه نمیتوانم، یعنی نمیشود، در کشور من نمیشود، در جایی که من زندگی میکنم، نه، زندگی میکردم، نمیشود، حالا اسمش را هر چه که بخواهید بگذارید، سانتیمانتالیسم خبری، احساساتگرایی و یا هر کوفت دیگری. عکس را که دیدم به ظاهر یک واقعهی ساده را نشان میداد که هر روزه ممکن است، بارها و بارها و در هر جای دنیا تکرار شود، اما اینجا قضیه فرق میکند، خیلی هم فرق میکند. ماشین پیکان یک مسافرکش در آتش میسوزد و او به آب و آتش میزند، که آنرا خاموش کند، اما نمیشود و وقتی که ناامید میشود، همچون مادر مردهای در گوشهای به تماشا مینشیند و دو دستی بر سر میزند.

برای او این فقط یک ماشین نیست، هویت اوست، نماد زنده بودنش است و عصای دستش، با وجود اوست که کلمهی نانآور در موردش مصداق مییابد. هر روزه چنان بر روی کاپوتش دست میکشید، که انگار مادری بر سر کودکش. برای او این تنها یک وسیله نیست، طنابی است که او را به زندگی آویزان کرده است و حالا در یک لحظه، همهی اینها دود شده است و به آسمان رفته است. مثل آنکه دستی از آسمان آمده باشد و طناب را قیچی کرده باشد و او را به قعر چاهی فرستاده باشد، که دیگر هیچگاه نمیتواند از آن بیرون بیاید. این آتش بر ماشینش نیافتاده است، بر زندگی و جانش افتاده است و این پیکانش نیست که شعلهور شده است، هستی اوست که آرام آرام میسوزد و به باد میرود.
با سلام