سهشنبهها با موری یا سه شنبه ها با حوری! (بخش هجدهم)
دیدم از قرار معلوم تنها کسی که از ماجراهای من خبر ندارد خواجه حافظ شیرازی است. گفتم: «معذرت میخوام. اینا رو کی به شما گفته؟» زن روس به حرف آمد و با انگلیسی شکسته بسته گفت: «اختیار دارید آقای دکتر؟ شما از رانندههای خط ترانسفر بهشت – جهنم هم بپرسید ریز ماجراهای شما را در جریان هستند. البته ما هم به منظور خاصی اینجا هستیم و ماموریتی از طرف معاونت اجرایی بهشت برای ما تعریف شده که هفتهای یک روز باید با این شکل و شمایل در اینجا باشیم.» گفتم: «میتونم بپرسم چه ماموریتی؟» مرد انگلیسی جواب داد: «ممکن است بعدن خودتون مطلع شوید. فعلن ما نمیتونیم در مورد جزییات با شما صحبت کنیم.»

صحبت که به اینجا رسید ماشین جلوی درب اصلی بیمارستان توقف کرد و من از آنها خداحافظی کردم و وارد بیمارستان شدم. سوالهای زیادی توی ذهنم ایجاد شده بود و با خودم گفتم این دفعه که نازنین رو دیدم از او در مورد ماموریت این آدمهای عجیب و غریب سوال میکنم. شیفت ظهر ساعت یک شروع میشد و من ساعت ۱۰ صبح با بیمارستان رسیده بودم. نمیدونم چهطور شد که دیدم جلوی میز منشی مدیریت بیمارستان ایستادهام و دارم تقاضای وقت ملاقات با مدیر بیمارستان را میکنم. دکتر مسعودی با اکراه من را پذیرفت و من وارد اتاق او شدم.
همان طوریکه سرش پایین بود پرسید: «خوب آقای دکتر کاری داشتید؟ زودتر بگویید که جلسه دارم.» میدانستم که میخواهد هر جور که هست مرا دست به سرکند و از شر من راحت شود. من هم لجبازیام گل کرد و شروع کردم به اراجیف بافتن و الکی حرف زدن. از همه چیز و همه کس حرفهای مربوط و نامربوط را پشت سرهم میگفتم و در حالیکه داشتم زیر چشمی تغییر رنگ صورت دکتر مسعودی را میدیدم ته دلم از کار خودم ذوق میکردم. یک دفعه یاد حرفهای نازنین افتادم که از من خواسته بود دست از کارهای قبلی خود بردارم.
صحبتام را قطع کردم و بعد از کمی من و من گفتم: «ببخشید آقای دکتر. من میخواستم شما زحمت بکشید و یک شرح وظایف مکتوب برای من آماده بفرمایید تا من کمتر مزاحم وقت شما بشوم.» دکتر مسعودی که دیگر از شدت خشم گوشهایش هم قرمز شده بود گفت: «خوب پسر خوب این دوجمله را میتوانستی از پشت تلفن هم بگویی و اینقدر وقت و اعصاب مرا خراب نکنی.» خودم را کنترل کردم و گفتم: «من عذرخواهی میکنم شما به بزرگواری خودتان ببخشید.» چشمهای دکتر مسعودی داشت از حدقه در میآمد و گفت: «از کی تا به حال آقای دکتر عذرخواهی هم یاد گرفتهاند؟» از دهان پرید که: «از ۵ دقیقه پیش تا حالا.» و فوری جلوی دهانم را گرفتم . دکتر مسعودی دوباره عصبانی شد و داد زد: «فکر کنم باید یک نفر را استخدام کنیم تا مواظب دهان شما باشد چون از قرار معلوم شما کنترلی روی گفتههایتان ندارید. میخواستم بگویم عمهات کنترل ندارد که به زور جلوی خودم را گرفتم.» با خودم فکر کردم چهقدر سخت است آدم از حالگیری و سر به سر گذاشتن بقیه دست بکشد خودش یک عذاب تمام عیار است.
به عنوان جمله آخر و برای اینکه سوتی دیگری ندهم گفتم: «فرمایش ندارید من با اجازه از حضورتان مرخص میشوم.» بدون اینکه منتظر جوابش شوم از اتاق مدیر خارج شدم و به سمت اورژانس راه افتادم. اورژانس خلوت خلوت بود و پرنده پر نمیزد. گفتم بهتر است اول ببینم امروز شیفت صبح کدام همکار در اورژانس است تا هم با او آشنا شوم و هم کمی در مورد کارهای روتین اورژانس از او اطلاعات بگیرم. از منشی سراغ پزشک کشیک را گرفتم و گفتند که در اتاق ویزیت میباشند. بدون در زدن درب اتاق ویزیت را باز کردم که با صحنه عجیبی روبهرو شدم . همکار محترم پزشک کشیک یکی از پرستاران را محکم در بغل گرفته بود و سخت مشغول معاشقه بود.

وقتی چشمشان به من افتاد هرکدام به یک طرف پریدند و صورتشان مثل لبو سرخ شد. با خونسردی گفتم: «ادامه بدهید لطفن. چند وقتی است فیلم غیرمجاز نگاه نکردهام. راستی آقای دکتر مگر شما دسترسی به حوریتان مسدود شده است؟» دکتر کشیک نگاهی به من انداخت و گفت: «نه قربانت برم علی جان. اینجا همه حوریاند اگر قدر بدانی.» گفتم: «ببخشید شما ؟» گفت: «از بچهها شنیده بودم مسوول جدید اورژانس از بروبچههای مشهده. ولی اصلن یک درصد هم فکر نمیکردم که توی پدرسوخته را به بهشت راه بدهند تا اینکه مسوول اورژانس بهشت هم بشوی؟ راستش را بگو مخ کی رو زدهای حاج علی آقا؟»
پرستار بیچاره که زبانش بند آمده بود همانطور که سرش را پایین انداخته بود از اتاق خارج شد و من به چهره همکار و دوست قدیمی دقیق شدم تا ببینم که آیا اسمش یادم میآید؟ از بریدگی زیر گردنش همه چیز به خاطرم آمد: «اه. رضا تویی؟ ای ول. چهقدر خوشحال شدم دیدمت. خیلی دلم برات تنگ شده بود. چهقدر قیافهات عوض شده. البته من بعد از فارغالتحصیلی دیگه ندیده بودمت.» رضا، دوست قدیمیام توی دانشگاه بود. با هم خیلی شرارت کرده بودیم و از کارهای همدیگه در زمان دانشجویی خبر داشتیم. رضا گفت: «علی خیلی عجیبه. من فکر میکردم تو مهمون دایم جهنم باشی . آخه خیلی ازت ماجرا شنیده بودم اون دنیا. نکنه رفتی کامپیوتر عالم رو دستکاری کردی تا همه کارهای خلافت رو پاک کنه؟»
گفتم: «همه چرا فکر میکنند من بدم؟ به خدا من یک روز سهمیه بهشت داشتم. بعد شد سه روز و حالا شد همه هفته . این رو به ما نمیتونین ببینید.» گرم صحبت با رضا شده بودم که یک دفعه در اتاق ویزیت با لگد باز شد و یک غول بیابونی در حالیکه نعره میزد وارد اتاق شد و گفت: «مسوول این خراب شده کدوم خریه؟ گفتند تو این اتاقه؟»…. (ادامه دارد) دنباله داستان سه شنبه آینده...
با سلام