سهشنبهها با موری یا سه شنبه ها با حوری! (بخش هشتم)
از حرفهای بابام انرژی گرفتم و گفتم: «بفرمایید من در خدمتم برای یکبار هم که شده میخواهم با همه صادق باشم. مرگ یکبار، شیون یکبار. از مردن و عذابهای جهنم که بدتر نیست، همه شون رو تجربه کردهام . اصلن چرا باید بترسم؟ یادم میاد اون دنیا میگفتم من در دنیا فقط از خدا میترسم و لاغیر. البته فکر میکنم این رو برای توجیه کله شقیهایم می گفتم.» خانمم گفت: «آفرین. مثل اینکه میخواهی رو راست باشی. حالا من از فرنگیس خانم میخواهم یک سوال راحتتر ازت بپرسد تا مثل اون سوال اولی توش گیر نکنی.»


فرنگیس با اشاره سراجازهای ازبقیه گرفت و گفت: «جناب آقای دکتر علی آقا. شما درتاریخ… ببخشید چند چند ۷۸ بود؟» گفتم: «حالا تاریخ دقیقاش مهم نیست. میخواهی در مورد خطای پزشکیام که منجر به فوت مامان اقدس خانم شد بگی ؟ آره خوب من این مورد رو خطا کردم و قبول دارم که اگه دقت بیشتری میکردم و به حرف اون پرستار گوش نمیکردم ممکن بود مامان ایشان چند سال دیگه هم زنده بمونند.» فرنگیس با ناراحتی گفت: «نخیر آقای دکتر. منظورم اون موقعی بود که شما شیما خانم رو با زبون بازیهات عاشق خودت کردی و بیچاره رو از کار و زندگی انداختی. و بعد از هشت ماه که حسابی باهاش صفا کردی، یک روز بهش گفتی ببخشیدها من تصمیم گرفتهام ازدواج بکنم میشه این رابطه رو تموم کنیم؟ و اون بیچاره مثل دیونهها شد و حتا رفت خودش رو جلوی ماشین انداخت، وقتی تو فهمیدی که این کار رو کرده خیلی راحت گفتی من میدونستم دختر احساساتی و کم عقلیه. خوب شد باهاش رابطهام رو تموم کردم.»
فرنگیس این همه حرف رو پشت سر هم یک نفس زده بود ولی من نفسم بند اومده بود. با صدای شبیه ضجه بچه گربه گفتم: «قبول میکنم که در این مورد اشتباه بزرگی کردم و اصلن احساسات و زندگی ایشان رو در نظر نگرفتهام. من در مورد اون خیلی بدی کردم. من از درگاه باریتعالی برای این مورد عذرخواهی میکنم و طلب بخشش دارم.» صدای استاد جراحی درآمد که: «اگر فقط یکی یا ده یا پنجاه تا کار خلاف مشابه این انجام داده بودی که مشکلی نبود جقله. تو در کل عمرت به اندازه همه ما کار خلاف انجام دادی. از دست خدا هم هیچ کاری بر نمیآد.» یکآن انگار زنبور جایی از بدنش رو نیش زده باشد گفت: «آخ. سوختم. غلط کردم در مورد خدا اینجوری گفتم.» همه ساکت شدند. کسی جرات صحبت کردن نداشت، استاد جراحی هنوز داشت به خودش میپیچید و التماس میکرد. گفتم: «مثل اینکه مجلس دارد به انتهای خود نزدیک میشود.»
صدای مردانهای از گوشه سالن در آمد که: «دکتر جون چرا اینقدر عجله داری؟ هنوز کار داریم باهات.» صدا رو شناختم. دوست صمیمی قدیمیام بود که تو ماشین با هم چپ کرده بودیم و اون فوت کرده بود. گفتم: «حاجی. خیلی دلم واست تنگ شده بود. یاد دوبیهای که باهم رفتیم بخیر. چه حالی داد.» حاجی جواب داد: «دکتر جون تو الان متوجه شدهای که اشتباهات زیادی داشتهای و اگه ما بخواهیم فقط اشتباهات تو رو لیست کنیم و بهت یاد آوری کنیم کل این جلسه و چند جلسه دیگه طول میکشد و در انتها هم میگی خوب من اشتباه کردم و طلب بخشش دارم. ما نظرمون اینه که تو بیای برای جبران بعضی از اقدامات و کارهای خلافت، یک کاری رو در زمانهای که در بهشت هستی انجام بدی.» گفتم: «من دربست آماده انجام هر کاری برای جبران گوشهای از کارهای بدم هستم. از حمالی گرفته تا باغبانی، تا حمل زباله یا هرچی شما بگین.»
صدای حوری در اومد که: «کور خوندی دکی جون. این کارهای راحت رو همه بلدند انجام بدهند. کاری که از تو میخواهیم مثل شخصیت خودت خاصه.» باز دلشوره گرفتم و گفتم: «بابا بگین. کشتید من رو. خلاصم کنید.» خانمم شروع به صحبت کرد و پس از یک ساعت مقدمه و موخره بالاخره جان کلام را گفت: «شما در دوران حضور در بهشت به هیچ عنوان حق ارتباط داشتن با هر گونه حوری و هر گونه جنس مخالفی را ندارید آقا.»

اول کمی خوشحال شدم چون به نظرم آمد کار زیاد سختی نباشد. ولی بعد با خودم گفتم خوب تا کی؟ این عالم که محدودیت زمانی ندارد. اینا هم که حرفی از پایان زمان ممنوعیت نزدند. جدا از این مسایل من توی بهشت باشم، حالا گیریم هفتهای یک روز و این جایزهها رو هم در نظر نگیریم، و همش این حوریهای نازنین و از همه مهمتر اون حوری باحال خودم رو ببینم و هیچ کاری نتونم انجام بدهم ؟ اینجوری که میمیرم. تو این فکرها بودم که فرنگیس گفت: «در ضمن آقای دکتر، نظر به موافقت باریتعالی مدت سهمیه هفتگی بهشت شما به سه روز هم افزایش پیدا میکند.» گفتم: «ای خاک عوالم بر سرم. با یک روزش هم مشکل داشتیم، روزها رو هم اضافه میکنید؟ تو رو خدا بگید تخفیف بدهند ما چند روز بیشتر در جهنم مهمون باشیم.» همه خندهشان گرفته بود. بابام گفت: «آخه پسرم همه دنبال این هستند که بهشتشون بیشتر بشه تو تقاضای افزایش سهمیه جهنم میکنی ؟ بابا تو هم شاهکاری واله.» همه توی دلشون داشتند من رو مسخره میکردند. این رو از قیافههاشون میتونستم بخونم. گفتم: «تا حالا بهشت با اعمال شاقه نشنیده بودم که حالا دارد سر خودمان میآد. خدایا تو خودت کمکم کن.»
کم کم از اطاق محاکمه و بعد از مجتمع زدم بیرون تا کمی نفسم تازه بشه. تو فکر ماجراهای که تو این چند وقت برام اتفاق افتاده بودم که یکآن یک حوری بسیار جذاب و دلربا جلوی من ظاهر شد. نیشم تا بناگوش باز شد و تا خواستم باهاش صحبت رو شروع کنم یاد جلسه محاکمه افتادم. با خودم گفتم: «حالا اگه به حرفشون گوش ندم چی میشه؟ من رو میبرند جهنم؟ خوب ببرند من که از خدامه.» شیطان رو لعنت کردم وبه خودم نهیب زدم که خره. درهمین بهشت یک بلایی سرت میآورند که آرزوی جهنم روبه گورببری بترس ازاین ماجرا.به حوری ناخوانده مرسی گفتم وراهم رابطرف پارک زیبای نزدیک اونجاکج کردم. یکآن مثل جنزدههابادیدن کسی که ازروبرو خندان وخرامان به سمتم میآمد برسر جای خودخشکم زد. تاحالا ازنزدیک ندیده بودمش. وای عجب هیکل وقیافهای داشت. همیشه تحسینش می کردم. ناخودآگاه گفتم سلام خانم جنیفر لوپز… . (ادامه دارد) دنباله داستان سه شنبه آینده...
با سلام